The first 200 lines.
«« نظم »»
: فيلمي از «سهرابِ شهيد ثالث»
: با شرکتِ
!بيدااار شيــــد
!بيدااار شيــــد
!بيدااار شيــــد
!برو گمشو ببينم! باز هم تويي سگِ کثافت !کُس خُلِ لعنتي
گورت رو گم کُن از اينجا برو! من يکي ديگه !تحملم سَر اومده! دارم بهت ميگم گورت رو گم کُن
!مرتيکه نکبت - !بيدااار شيــــد -
همين الان ميرم پليس رو خبر ميکُنم! ميفهمي؟ .دارم ميرم پليس رو خبر کُنم
!هر چي تحمل کردم ديگه بَسه! الان ميام اون دهنت رو ميبندم !همين الان ميام پايين! اَنترِ رواني
!مگه دستم بهت نرسه
!دارم بهت ميگم گورت رو گم کُن !مرتيکه مسترابِ يابو
!از اينجا گمشو برو ببينم! سگِ نجس !کُس خُلِ جاکش
!برو کونت رو يه جايِ ديگه بده
باز هم تخمِ مرغ ميخواي؟ - .نه -
باز ديگه چت شده؟ - .هيچي. تخمِ مرغم رو تموم کردم -
باز هم قهوه بريزم؟ - .آره -
برات گفتم که شبانه از ماشينِ «يورگن» سرقت شده؟ - .آره -
عجب بَد شانسي اي! فقط تصورش رو بکُن .که چه دوربينِ گرون قيمتي ازشون دزديده شده
بيچاره «هايدي» از غصه نميتونه از جاش ... بلند بشه. تمامِ حقوقِش رو داده بود جايِ اون
گوشِت با منه؟ - .آره -
چي؟
گفتي چه اتفاقي برايِ «هايدي» افتاده؟
هايدي» هميشه به «يورگن» ميگفت که شب ها» .اون دوربينِ گرون قيمت رو، تويِ ماشين نذاره
«ولي چه فايده؟ تازه «يورگن !حتي دو قورت و نيمش هم باقيه
باز هم سوسيس ميخواي؟ - .نه. ديگه ميل ندارم -
.همين حالاش هم خيلي پُرخوري کردم - .خوشبختانه امروز هوا آفتابيه -
!اوه، پَس چرا من اينقدر احساسِ کرختي و تنبلي ميکُنم؟ .عاشقِ اين هستم که دوباره بَرگردم تويِ تختخواب
.خُب، پَس بَرگرد تويِ تختخوابت .من خودم سفره رو جمع ميکُنم
ولي بايد برم موهام رو بشورم .و لباس هايِ تو رو هم اُتو کُنم
.امروز عصر قراره «هايدي» و «يورگن» بيان دنبالِ مون .ميخوايم واسه گردش و تفريح بريم جنگل
هوايِ تازه، واسه سلامتي مون مُفيده. قبول داري؟ - .آره -
واسه پيدا کردنِ کار، روزنامه امروز رو نگاه کردي؟ - .آره. ولي چيزي پيدا نکردم -
شايد بهتر باشه فردا دوباره .به دفترِ کاريابي، يه سَر بزني
.آره، ميرم
هربرت»، صدايِ زنگ رو ميشنوي؟» .حتماً «هايدي» اينا، اومده ان
.بهشون بگو ما همين الان ميايم
يعني به همين زودي اومدن؟
.فقط يه دقيقه صبر کُنيد !ما همين الان ميايم پايين
نميخواين بيايد بالا يه کمي بشينيد؟
بايد زود راه بيفتيم، وگرنه تويِ .ترافيکِ سنگين گير ميکُنيم
.داريم ميايم
ميشه يه خورده عجله کُني؟
.هربرت»، يالا ديگه! بايد راه بيفتيم» - !آره، آره -
بيچاره ها! اون پايين .خيلي معطل شدن
!اين «يورگن» هم عجب آدميه .لااقل ميتونستن بيان بالا يه نوشيدني باهامون بخورن
چيه؟ - دَر! نميخواد قفلش کُنم؟ -
!اي بابا
.خواهش ميکُنم ما رو ببخشين. تقصيرِ «هربرت» بود .هميشه خيلي معطل ميکُنه
آهاي احمق باشي! اگه دوباره بياي تويِ کوچه !داد و هوار راه بندازي، حسابت رو ميرسم
،حواست باشه ها! اگه خودت نميتوني کپه مرگت رو بذاري !لااقل دَرِ اون چاه مسترابت رو ببند
!تو داري صلح و آرامشِ اينجا رو به هم ميزني ... دارم بهت اخطار ميکُنم! ما اهاليِ اين محله
!آدم هايي مثلِ تو رو به هيچ وجه تحمل نميکُنيم !فهميدي يا نه؟
من يکي که ديگه روم نميشه تويِ صورتِ همسايه ها !نگاه کُنم! آخه ديگه چرا يکشنبه ها؟! چرا آخه؟
تو رو به خدا، آخه چرا بَرميداري ميري بيرون !و شروع ميکُني به نعره کشيدن؟
!اگه برن پليس خبر کُنن چي؟ - !خواهش ميکُنم اينقدر تويِ گوشم فوت نکُن -
من فقط فکر ميکُنم که مردم نبايد .اينقدر تو خواب بمونن
.کمربندِ ايمني ت رو ببند، لطفاً
فروختش؟ به همين راحتي؟ - .آره، فروختش، به همين راحتي -
اومد خونه و به من گفت که .رفته ماشين رو فروخته
هر وقت از چيزي خوشش نمياد .فقط همينطور سکوت ميکُنه
گاهي اوقات با خودم فکر ميکُنم .شايد بهترين راه حل برايِ ما ... طلاق باشه
،البته من اون رو دوست دارم .اما صبرم ديگه سَر اومده
هر وقت هم ازش ميپرسم ... چرا دنبالِ کار نميگرده
.جوابم رو نميده
،هر وقت خسته و کوفته از سَرِ کار بَرميگردم منزل ... ميبينم که رفته تويِ آشپزخونه
گرفته تويِ تاريکي نشسته و از همون جا .داره تلويزيون تماشا ميکُنه
خُب، اون از همون اولش هم .هيچوقت آدمِ پُرحرفي نبود
،اما اين موضوع رو که نميخواد بره سَرِ کار .اصلاً درک نميکُنم
تو بايد باهاش بشيني .درست و حسابي صحبت کُني
.غيرِ قابلِ تحمله .حتماً بايد باهاش صحبت کُني
!ميبيني که چه اَلم شنگه اي راه انداخته؟
،با خودم فکر کردم : باشه .اون دلش نميخواد بره سَرِ کار
همون پولي که من دارم دَرميارم .فعلاً برامون کافيه
منظورم برايِ يه دوره .مقطعي و گذرا ست
ديگه حتي نميخواد دست به !سياه و سفيد هم بزنه
،اصلاً همين پَريشب
رفتم تويِ رختخواب، ميدوني؟ .اون هنوز تويِ اتاق نشيمن نشسته بود
خيال کردم ميخواد مطالعه کُنه .يا شايد گرسنه ست و ميخواد يه ته بندي کُنه
.منتظر موندم و يه کمِ ديگه کتاب خوندم .بعد رفتم تويِ اتاقِ نشيمن
ديدم همينطوري رويِ کاناپه افتاده .و خوابش بُرده
بيدارش کردم، چون فکر کردم .شايد اينطوري سرما بخوره
ديدم بلند شد و ازم پرسيد .ساعت چنده
،ساعتِ يک و نيم .يا شايد هم دو صبح بود
بعد رفت تويِ آشپزخونه و گفت که .ميخواد سيب زميني سُرخ کُنه
.واقعاً تحمل کردنش خيلي سخته
اگه دستِ خودم بود، از اين کارِ مسترابيِ .بساز و بفروشي دَر ميومدم
فوراً و بي مقدمه از اين شغل .ميزدم بيرون
،خيلي وحشتناکه که من به عنوانِ يک معمار ... مجبور باشم آپارتمان هايي طراحي کُنم
،که در اونها مردم، تويِ يه فضايِ 27 مترِ مربعي .عينهو حيوون رويِ هم بپلکند
،بعدش ميشينم از خودم ميپرسم
آخه چه تفاوتي بينِ سلولِ زندان و اين آپارتمان ها وجود داره؟
.پَس از اين شغل دست بکِش - .مشکل هم دقيقاً همينجاست -
بله، درستش اينه که آدم .اين کار رو وِل کُنه
اما از طرفي، برايِ زنده موندن، مجبوره خرجِ خودش رو .به هر طريقِ ممکن دَربياره ديگه، مگه نه؟ اين يه حقيقته
!از اين وضعيت استفراغم ميگيره
!هي، بيا اينجا
.بگيرش
!يالا ديگه، بگيرش
اصلاً معلوم هست داري چکار ميکُني، «هربرت»؟ !نکنه اينها دوست هات هستن؟
!سيگار رو خورد !نميخواستم اينطور بشه
!خوب، شايد از سيگار خوشش مياد؟ - .سيگار واسش سَمي ه. ميتونه باعثِ مرگش بشه -
.معلومه که سَمي ه !چشم بسته غيب ميگي؟
!نگاه کُن، نگاه کُن !به زور ميتونه رويِ پاهاش بايسته
،حالا چه کار کُنيم؟ انگار حالِ بُز ه .داره به هم ميخوره
.بي خيال! نگران نباش
.اونها هميشه سيگار ميخورن و خيلي هم خوششون مياد .هيچ اتفاقي هم براشون نميفته
ميخواي بريم با هم يه نوشيدني بزنيم، «هربرت»؟ نظرت درباره آبجو چيه؟
من گرسنمه. بياييد بريم .رستورانِ ايتاليايي ها
رستورانِ ايتاليايي ها؟ ولي آبجو تويِ اين !هوايِ سرد، خيلي ميچسبه ها
.«بيا، «هربرت
!اينقدر مسخره بازي دَرنيار .«بيا بَرگرديم «برلين
.«ماريا». «ماريا»
ماريا»، خواب هستي؟» ماريا»، خواب هستي؟»
چي شده؟ - به نظرت اون بُز ه، تا الان ديگه مُرده؟ -
تو چي فکر ميکُني؟ - من هيچ نظري ندارم. فقط واسه همين من رو - !از خواب بيدار کردي؟
بذار بخوابم. فردا صبح ساعتِ 7 !بايد برم سَرِ کار. واي، خداوندا
نميشه اون چراغ رو !خاموش کُني؟
!خواهش ميکُنم اينقدر سَر و صدا راه ننداز .فردا بايد صبحِ زود بلند شم
"نوشته اي با خطِ ناخوانا"
ميشه بگيد اتاقِ 528 کجاست؟
.طبقه پنجمه. پنجم .اتاقِ 528 تويِ طبقه پنجمه
صبر کُنيد. بذاريد براتون .رويِ کاغذ بنويسم
.بفرمايين. بريد طبقه پنجم .اتاقِ 528 اونجاست
سلام. ميشه بگيد کجا ميتونم آقايِ «باکهوئر» رو پيدا کُنم؟
... من قبلاً هم اينجا اومده بودم. اما الان .شماره اتاق يادم نمياد
.اتاقِ 612، طبقه ششم - .متشکرم - .خواهش ميکُنم -
"آژانسِ کاريابي"
!آهاي، يه لحظه صبر کُنيد
خيلي ميبخشيد ... ميشه بگيد اين بُزها مالِ کي هستن؟
!من چه ميدونم
شما هميشه از اينجا رَد ميشيد؟ - آره، بگي نگي. چطور مگه؟ -
شايد شما خبر داشته باشيد يکي از اين بُزها مُرده يا نه؟
.من از کجا بايد بدونم؟ بگو ببينم !انگار يه تخته ات کَمه، آره؟
.ببخشيد
!عجب فيلميه داري نگاه ميکُني؟
بگو ببينم، از اين فيلم خوشت نيومده؟ - .چرا، چرا! ولي قبلاً ديدمش -
"!از جات جُم نخور"
.من اون کسي نيستم که شما دنبالش هستيد -" ".اين رو به کلانتر بگو، نه من -
"... من قيافه تو رو خوب يادم هست"
.لازمه گاهي اوقات بريم مسافرت
.هر جا که شد
،يه جايِ گرم و خوش آب و هوا .که زياد هم گرون نباشه
اينطور فکر نميکُني؟ - .آره. فکرِ بَدي نيست -
چطوره بريم «ايتاليا»؟
.اون هم تويِ جنوبه
.«يا شايد هم «ونيز نظرت چيه؟
.هربرت»، تو خيلي داري سيگار ميکِشي»
تمامِ لباس هات، بويِ گندِ .دودِ سيگار گرفته
امروز صبح، يه خوابِ .خيلي عجيب ديدم
.خواب ديدم زنگِ دَر به صدا دراومد .من رفتم دَر رو باز کردم
.ديدم پُستچي اومده دَمِ در
يه جعبه عجيب غريبِ گرد و مُدوّر .تويِ دست هاش داشت
.بايد رسيدِ تحويل رو براش امضاء ميکردم .ظاهراً اون بسته، يه هديه کريسمس بود
،خواستم بهش پول بدم .اما هيچ پولي همراهم نبود
.دستم رو به طرفش دراز کردم
دستم رو تويِ دستِ خودش فشرد .و فوراً رفت
.اما دستش تويِ دستم باقي موند
.يکي دو بار صداش کردم
.جوابي نداد. من هم رفتم دست ه رو، تويِ فريزر گذاشتم - !چه وحشتناک -
.خوابِ بُزها رو هم ديدم
.خواب ديدم تويِ همون جنگل هستم
و دارم با يه پيرمردِ دوچرخه سوار .صحبت ميکُنم
همه اينها به خاطرِ اينه که تمامِ روز .تويِ خونه مي موني و جايي نميري
امروز رفتي آژانسِ کاريابي؟ - .آره -
.گفتن با نامه جوابم رو ميدن
"نوشته اي با خطِ ناخوانا"
!بيدااار شيــــد
!بيدااار شيــــد
!بيدااار شيــــد
!بيدااار شيــــد
!بيدااار شيــــد - !جايِ تو تويِ تيمارستانه -
!هر يکشنبه همين بساطه
!بيدااار شيــــد
پليس! پليس! همين الان ميرم !پليس رو خبر ميکُنم
!نه، اين کار هم به دردت نميخوره
اين يکي چطور؟ .نه، اين هم خيلي تخصصيه
نياز به مدير و .از اين طور چيزها دارن
!اما اين يکي بَد نيست .فروشگاه بزرگِ ابزار آلات
.ميتوني امتحانش کُني نميخواي امتحانش کُني؟
همين فردا اولِ صبح .بهشون زنگ ميزنم
.بهشون ميگم که تو يه سَر ميري پيشِ شون .اما بايد صبحِ زود از خواب بيدار بشي
.خودم هم همراهت ميام نظرت چيه؟
.آره. خوبه
نميشه عجله کُني؟ مگه قرار نيست بريم خونه عمه «شارلوت»؟ .به همين زودي ساعت 10:30 شده
!اونوقت من هنوز حتي موهام رو هم فِر نزدم .خواهش ميکُنم عجله کُن! برايِ ناهار منتظرِمون هستن
.من نميام. تو خودت برو - !معلوم هست چي داري ميگي؟ -
!دوباره ميخواي بازي دَربياري؟ - .من نميام. ترجيح ميدم فوتبال تماشا کُنم -
.فوتبال رو که همون جا هم ميتوني تماشا کُني - .ميخوام تويِ تلويزيون رنگي ببينمش -
.راحتم بذار
.روز بخير
کمکي از دستِ من بَرمياد؟ - .به خاطرِ اون آگهيِ استخدامِ تون اومده ام -
.تلفني باهاتون صحبت کرده بوديم - .اوه، بله. درسته -
مدارکِ تون رو همراهتون آوردين؟ - .بله -
.متشکرم
.خواهش ميکُنم بفرماييد بشينيد
چرا نميشينيد؟
!آها، جالبه
شما لهستاني هستيد؟ .«اسلادکُوفسکي»
No comments yet. Be the first to leave one.