Release info

★ ★ Man Who Sets The Table E48 ★ ★ Man in the Kitchen ★ ★
A Commentary by Mehdi_Rain
➤➤➤Translator : Mehdi_Rain ➨ ➨ ➨ Telegram : @Mehdi_Rain

Tags

TS
Published on: 2018-03-13
Downloads: 13
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫رئیسِ منم، خارج از کشور به فرزندخوندگی گرفته شده

‫دقیقا مثل پسرِ گمشده ـتون

‫اون پدر مادرش رو از دست داده بوده ‫و فرستاده بودنش خارج

‫الان چی گفتی؟

‫یه بار دیگه بهم بگو

‫منظورش این نبود

‫تو دخالت نکن

‫چی گفتی؟

‫من از سو وون شنیدم

‫شنیدم خیلی وقت پیش پسرتونُ گم کردین

‫رئیسِ منم دقیقا مثل پسرِ شماس

‫یه روزی خواهرش که بزرگش میکرده، ‫گُمش میکنه و یتیم میشه

‫بعدش می فرستنش آمریکا و به فرزندخوندگی گرفته میشه ‫و والدین ناخونده ـش بزرگش میکنن

‫رو ری

‫چون مثلِ نوه ـم می مونی ‫باهات راحت حرف میزنم

‫لی رو ری

‫خوب گوش کن

‫حتی اگه پول نداری و میخوای زمین بخوری

‫کسی رو فریب نده

‫به فرزندگی خوندگی گرفته شدن تو خارج، ‫موضوع ساده ای نیست که بشه راجبش دروغ گفت

‫اینطوری فقط رو زخم بقیه نمک میپاشی

‫بعد از اینکه بهم زخم زبون زدی ‫چطور میتونی ازم پولم بخوای؟

‫تو عملا یه جیب زنی ‫هیچ سلاحی نداری

‫اینطور نیس. من واقعا دروغ نمیگم

‫واقعا رئیسم خارج به فرزند خوندگی گرفته شده

‫چون فکر میکردم ممکنه براش دلسوزی کنین ‫اینو بهتون گفتم

‫اینو نگفتم که ناراحت بشین

‫من حتی عکسشُ دارم

‫این مالِ موقعیه که به فرزندخوندگی گرفته شده ‫لطفا نگاش کنین

‫آره مامان. حداقل یه نگاه به عکسش بنداز

‫نمیشه بهش فکر کنی؟

‫لی رو ری

‫فکر می کنی پول چیه؟

‫فکر می کنی پول چیه؟ ‫چه فکری راجبِ پول میکنی؟

‫به نظرِ من...

‫یه شرطِ مهم برای ادامه زندگیه

‫اما آدما مهم تر از پولَن

‫بخاطر همین با اینکه میدونم بی ادبیه ‫اومدم اینجا که ازتون خواهش کنم

‫واقعا؟ پس چقدر سرمایه گذاری،

‫به اندازه آدما مُهمه؟

‫ما فعلا 7،500،000 دلار لازم داریم

‫آها، 7،500،000 دلار؟

‫که اینطور. بعد از شنیدن حرفت،

‫هر فکری که راجب سرمایه گذاری تو سَرم بود ‫از بین رفت

‫همش رفت

‫پول کثیف تر از مدفوعه

‫حتی ترسناک تر از بَبر ها ‫و رئیس هاییه که دورُ برته

‫تو هیچوقت غصه پول رو نخوردی،

‫اما ازم میخوای انقدر پول رو ‫بدون هیچ ترسی بهت بدم

‫7،500،000 دلار...

‫زندگیم، خونم و گوشتم

‫و زندگی دخترمه

‫خواهش میکنم...

‫نمیتونی ساکت باشی؟

‫تو هیچوقت انقدر پول رو به چشم ندیدی

‫چطور جرات میکنی با گستاخی ازم بخوای ‫انقدر پول بهت بدم؟

‫تو هم همینطوری هستی

‫هر دوتون با هم نقشه کشیده بودین؟

‫هیچ میدونی پسرم چقدر برام با ارزش بوده؟

‫این زخمیه که برای 40 سال...

‫چِرک کرده و از هم باز شده

‫این زخمیه که حتی با کوچیکترین لمس...

‫خون ازش فواره میکنه و چرک میکنه

‫چطور جرات میکنی با باز کردن این زخم ‫پول بدست بیاری؟

‫اگه تا حالا با همچین داستان مسخره ای ‫فریب خورده بودم،

‫تو موقعیتی که الان هستم، نبودم

‫معذرت میخوام

‫اگه با حرف زدن راجب پسرتون ‫ناراحتتون کردیم، معذرت میخوام

‫عذر خواهی کن

‫نه، ما نمیخوایم داستانِ مسخره تحویلِ ـتون بدیم

‫واقعا چون چاره دیگه ای نداشتم ‫اومدم طرفِتون

‫فکرشو کنین چقدر باید نااُمید باشم ‫که همچین درخواستی ازتون می کنم؟

‫و شرکتمون واقعا ثُبات داره،

‫اگه بخاطرِ تهمت ناروا نبود،

‫الان وضعیتمون ثابت بود ‫و همچین اتفاقی نمیفتاد

‫پس لطفا بخاطرِ شرکت سرمایه گذاری کنین

‫لطفا همین یه بار کمک ـمون کنین ‫که این بحرانُ پشت سر بذاریم

‫دکتر لی

‫میخوای همینطور اونجا وایسی و نگاه کنی؟

‫داره دیر میشه ‫این دخترِ احمق رو ببر خونه

‫بیا بریم بیرون رو ری ‫بیا بریم بیرون حرف بزنیم

‫نه، نمیتونم اینطوری برم

‫میدونم دارم بی ادبی می کنم

‫اما واقعا از رویِ ناچاری اینکارو میکنم

‫و به شرکتِ ـمون اطمینان دارم

‫اگه نمیتونین بهم اعتماد کنین،

‫اول بیاین شرکت و یه نگاهی بهش بندازین

‫خواهش میکنم تمومِش کن

‫معذرت میخوام ‫دیگه هیچوقت اینطوری اذیتتون نمی کنیم

‫واقعا معذرت میخوام

‫یه لحظه صبر کن ‫یه لحظه صبر کن

‫معذرت میخوام، مادر ‫اون معمولا انقدر بی ملاحظه نیس

‫حتما شرکتش تو دردسر بزرگی افتاده

‫مامان باهاش خیلی بدجنس بودی

‫همیشه راجبِ سرمایه گذاری تو چین حرف میزدی

‫نمیتونی حداقل برای چند روز بهش فکر کنی؟

‫نه

‫وقتی چیزی درست نیس، ‫باید سریع از ریشه قطعش کنی

‫اینکارو نمی کنم

‫ولم کن

‫بیا دوباره بریم تو

‫بیا دوباره راجب وضعیت ـمون حرف بزنیم ‫تا بتونه درک کنه

‫خواهش میکنم تمومِش کن، رو ری

‫واقعا باید اینکارو کنی ‫و اوضاع رو برای مردم سخت تر کنی؟

‫هر کاری از دستت بر میومد کردی

‫به اندازه کافی تمام تلاشتو کردی

‫حالا بذارش به عهده من و منتظر بمون

‫اگه بذارمش به عهده تو...

‫چیزی عوض میشه؟

‫وقتی از وضعیت خبر دارم چطور میتونم چشمامو ‫رو همه چی ببندم و منتظر بمونم؟

‫هر کاری که بهت میگم بکن

‫نمیتونی بهم اعتماد کنی؟

‫بخاطر این نیست که نمیتونم بهت اعتماد کنم ‫بخاطر اینه که به خودم اعتماد ندارم

‫دارم جدی میگم

‫هر روز اعتماد به نفسم رو از دست میدم

‫شرکتِ ـمون...

‫همه چیزِ رئیسِ ـمونه و عمرشو ‫براش گذاشته و خیلی براش تلاش کرده

‫اگه اونا انقدر ناعادلانه شرکتُ اَزمون بگیرن،

‫معلوم نیست چه بلایی سر رئیس بیاد

‫اگه این اتفاق بیفته میخوای چیکار کنی؟

‫وقتی تو اون وضعیت دیدمت ‫باید چیکار کنم؟

‫اگه قرار باشه این اتفاق بیفته،

‫ترجیح میدم همونطور که مادر اِری گفت ‫ولم کن و برم

‫لی رو ری. انقدر مزخرف نگو

‫نه، دارم جدی میگم

‫فقط دو روز دیگه برامون مونده

‫چاره دیگه ای نداریم

‫اگه تا اون موقع نتونستیم مشکل رو حل کنیم...

‫من مشکلی ندارم

‫واقعا میتونم همه چی رو درک کنم

‫به جایِ من، شرکتُ انتخاب کن

‫واقعا مشکلی ندارم ‫جدی میگم

‫رو ری

‫خوب گوش کن چی میگم

‫حق با توئه. شرکت اس سی همه چیزِ پدرمه

‫واسه همین نه میخوام شرکت رو از دست بدم ‫و نه تو رو

‫احتمالا پدرمَم همینو میخواد

‫تو این دو روزی که برامون مونده ‫سعی میکنم یه راهی پیدا کنم

‫بیا فعلا تسلیم نشیم

‫باشه؟

‫داری چیکار میکنی؟ ‫بابات اومده. بهش سلام کن

‫خوش اومدی

‫فکر کنم شما دوتا بیش از حد ‫نسبت به همدیگه بی توجه بودین

‫ازت خواستم بیای اینجا که همدیگه رو ببینین

‫راستی،

‫مگه نگفتی میخوای یه چیزی بهم بگی؟

‫تاریخ پازپرداخت رو برات تمدید نمی کنم

‫ازم میخوای چیکار کنم؟

‫برای آروم کردنِ خَشمت باید چیکار کنم؟

‫اینو میدونم...

‫برای اینکه به موفقیت برسم ‫خیلی کمکم کردی

‫همچنین میدونستم چه احساسی نسبت بهم داری

‫اما آدم نمیتونه تو زندگیش ‫احساسات هر کسی رو قبول کنه

‫حتی اگه طرف مقابلش نیت خوبی داشته باشه.

‫وقتی آمریکا رو ترک کردم،

‫فکر میکردم برات جبران کردم

‫واسه همین نمیدونستم چقدر صدمه دیدی

‫اگه ناراحتت کردم، ازت معذرت خواهی میکنم

‫پس بیا جلویِ این جنگ خسته کننده رو بگیریم

‫و همینجا همه چی رو تموم کنیم، باشه؟

‫میدونی بزرگترین اشتباهت چیه؟

‫ادعا می کنی که خانواده ـتیم

‫اما باهامون مثل سگِت رفتار کردی

‫اگه واقعا خانواده ـت بودیم،

‫نمیومدی کُره که زنِ سابقت رو پیدا کنی

‫و موقعی که فکر میکردی من مُردم ‫اسم اِری رو تو شجرنامه خانوادگیت ثبت میکردی

‫بخوام بهترم بگم، دیگه حرفات خرم نمیکنه

‫تو هیچ قانونی...

‫نوشته نشده که سَگا نمیتونین ارباب باشن

‫ازم پرسیدی باید چیکار کنی که خشمم آروم بشه

‫معنیش اینه میخوای شرکت ‫و جونگ ته یانگُ نجات بدی

‫و ازم توقع داری احساس بهتری هم داشته باشم؟

‫آره، فقط بهم بگو چی میخوای ‫همون کارو می کنم

‫فقط یه راه داره که بتونی درستش کنی

‫اگه بتونم تمومِ چیزایی که بهت دادم رو پس بگیرم،

‫دیگه احساس بدی بهم دست نمیده

‫تمومِ چیزایی که بهم دادی؟ ‫اون چیه؟

‫20 سال پیش،

‫موقعی که برای اولین بار تو مرکز توانبخشیِ ‫انی اندرسون همدیگه رو دیدیم، یادته؟

‫یادت میاد تو چه وضعیتی بودی؟

‫برگرد به اون موقع

‫بعدش منم از شرکت اس سی دست میکشم

‫چیه؟

‫از اونجایی که سعی کردی دیگه مست نکنی...

‫نمیخوای دوباره الکُلی بشی؟

‫پس بیخیال شرکت شو یا پسرت رو بده

‫اگه نمیخوای اینکارو کنی،

‫باید در عوض مشروب بخوری

‫مامان، خواهش میکنم تمومش کن ‫خواهش میکنم

‫ساکت شو

‫این کار درستی نیس، ‫ازت خواهش میکنم بیا تمومش کنیم!

‫دهنتُ ببند

‫بخورِش. یه لیوان...

‫کافیه که برگردونتت به 20 سال پیش

‫خودت اینو گفتی

‫گفتی سَگا هم میتونن ارباب باشن

‫خودتُ گول نزن ‫وقتی یه بار سگ باشی، برای همیشه سگی

‫حرفام یادت باشه ‫بهت ثابت می کنم

‫رئیسِ منم دقیقا مثل پسرِ شماس

‫بعد از اینکه خواهرش که بزرگش میکرده، ‫گمش کرده، یتیم شده

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left