The first 200 lines.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
- این لباسها رو از کجا پیدا کردین؟ - بازسازیگرهای تاریخی بهمون دادن.
خوشبختانه بیشتر این بازسازیگرها بهشدت چاقن، میدونی.
- آره، فکر کنم باید هم باشن. - آره.
این چیه؟ قرار بود سرباز بریتانیایی باشی.
نه، اِ، من سرباز آمریکاییام.
نه، تو یه آدم مشخصی هستی.
یا خدا، فکر میکنی مل گیبسونِ فیلم «میهنپرست»ی؟
- نمیدونم درباره چی حرف میزنی. - میتونیم ردش کنیم.
میدونم همین بحث رو امروز صبح توی حمومت باهام داشتی.
فکر میکنی شبیه مل گیبسونِ سکسی شدی.
بین شخصیتهای ما شباهتهای زیادی هست.
اوه خدا.
تنها، بدون کمک هیچکس، همه رو نجات میده.
فکر میکنی جورج واشنگتنی. دیوونهست!
از شباهت حرف نزن. قدبلند، هیکلی،
مسیحی، نابغه.
- باشه. - با این لباس از خودت سلفی گرفتی، نه؟
منم سلفی گرفتم.
- خوب شدی! - تو هم خوب شدی.
- ممنون. - نه، شوخی کردم.
شبیه ادی مانسترِ کوفتی شدی.
- نمیدونم ادی مانستر کیه. - سرچش کن. خوشتیپه.
شین، دوست نداری قبول کنی که از بعضی زاویهها، چون من...
لعنت.
بیشتر از چیزی که فکر میکردم شبیهشی.
فکر نکنم یهودیها تو جنگ استقلال آمریکا جنگیده باشن.
فکر کنم سرشون گرم فروختن اسلحه به هر دو طرف بوده.
باشه، این یهودستیزانهست.
هست. من جورج واشنگتنِ کوفتیام. تا خرخره نژادپرستم.
ببخشید، تحویل سفارش.
اوه، ممنون.
- یه لاستیک؟ بقیهش کجاست؟ - همینه. حسابتون مسدود شده.
چی؟ پیت سایدل؟
- لعنت، خیلی بد بود. - میدونم. حسابمون مسدوده.
نه. میگم اون یارو حالا فکر میکنه من یه نژادپرستم.
خب شین، بذار این درس عبرتی باشه که مدام درباره یهودیها حرف نزنی.
تو عاشق اینی. آرزوته مردم یادشون بره.
این خیلی خجالتآوره. استعفا میدم.
نمایشی نباش. استعفا نمیدی.
دیو، میدونی چرا ترو ترد حسابمون رو مسدود کرده؟
- چی؟ - پیت سایدل گفت حسابمون مسدوده.
اوه. اگه پیت باشه، مشکلی نیست. احتمالاً یه پرداخت رو جا انداختیم یا چیزی.
فرقی نمیکنه، ویل. اصلاً هیچی مهم نیست.
یعنی، زندگی یه مسخرهبازیه.
بارب دیروز درخواست طلاق داد.
اوه لعنت. با توجه به کارهات کاملاً قابل پیشبینی بود، ولی...
همهچی داشتم، ویل.
بین شما پادشاه بودم و شما چیزی جز رعیت نبودین.
اینجا به من وابسته بود.
ولی گذاشتم غرورم
زندگیم رو ببلعه. گرسنه شد و من هم خوراکش دادم.
هر ذره کس که بیرون از ازدواجم گیرم اومد...
آه، لعنت!
خدا رو شکر.
سلام. این کوپن لاستیکهای ترو ترد به قیمت تمامشدهست.
- به بازگشایی خوش اومدین. - به ولی فورج خوش اومدین.
اونجا مخزن دانک داریم. میتونین یه مرد چاق رو بندازین تو آب.
عاشق کلاهت شدم. این کوپن لاستیک ترو ترد به قیمت تمامشدهست.
اوه، چه تیپی زدی. دیدم. آره، بفرما. ارزونترین لاستیکها.
سلام.
سلام.
کوپن ارزونترین لاستیکها. نگاه کنین. باغوحش نوازشی هم داریم.
البته نه واقعاً. فقط لاکپشت خودمه.
پاپکورن هم که معلومه هست. یه کم چندشه،
ولی غذاهای دیگهای هم هست که بد نیستن.
چه خبر، گندهبک؟ آره. صورتت رو نقاشی کن. برگرد سر کار.
بذار بفهمن روانیای.
جروم بتیس. یه جورایی بهترین رفیقمه.
این روزها تنها کسیه که میتونم بهش اعتماد کنم.
شماها از باباتون متنفرین؟
حس میکنم شبیه یه احمق کوفتی شدم، نه؟
- نه. محشر شده. - پس قطعاً خیلی احمقانه شدم.
اوه، این دیگه چه کوفتیه؟
دقیقاً چه کوفتیای، قربان.
شما دارین جورج واشنگتن رو خطاب میکنین.
نه، من جورج واشنگتنم.
متأسفم، قربان، اشتباه میکنین.
من فرمانده کل ارتشها، جورج واشنگتنم و من اینجا رئیسام.
نه، ایده من بود، پس من رئیسام. من...
نمیتونیم هر دومون جورج واشنگتن باشیم. شبیه احمقها میشیم.
کلمه «اَسهول» تو قرن هجدهم وجود نداشت.
«بانگهول» داشتین، «آرسهول» داشتین و «دامپلینگهول» هم داشتین.
- داری از خودت درمیاری. - سؤال.
آیا معشوقهات، کِلی، هنوز هم خدمتکار پذیرایی این مهمونیه؟
آره، دوستدخترم کِلی قراره پذیرایی کنه.
- 15 کلیک از ساعت پادشاه گذشته. - لازم نیست اینطوری حرف بزنی.
- دیر کرده. کجاست پس؟ - چرا اینقدر سخت میگیری؟
سخت نمیگیرم. دارم سعی میکنم فرمانده خوبی برای نیروها باشم.
باید خوب غذا خورده باشن و خوب تمرین کرده باشن، اگه بهمون حمله شد
که سربازهای سرخپوش پوست سرمون رو نکنن.
نیروهات باید خوب غذا بخورن؟ ناگت مرغ و هاتداگ لازم دارن؟
اون زمان، میدونی، شکم خوک و نون خشک نظامی میخوردن.
- اوه خدای من. - شکم خوک و نون خشک نظامی، قربان.
- اینقدرها هم جدی نیست. - پس باید بتونی از پسش بربیای.
و از امروز به بعد،
تو با لقب «سرباز پانسـیویگ» شناخته میشی.
این یکی رو دوست داشتی؟
- خوشت اومد؟ - نه؟
- واقعاً گی به نظر میای. - اشتباه میکنی.
مغز ناقصت، بهخاطر اینکه یه رعیتِ حاصلِ همخونی هستی،
باعث شده این اشتباه رو بکنی. بدرود.
اگه من حاصل همخونیام، تو خواهرت رو کردی.
میدونی چیه؟
به عمه بارب میگم اینو گفتی. کریسمس موفق باشی.
فقط به کِلی زنگ بزن و ببین کجاست.
اون خیلی بهتر از تو شده.
هی، رایان. می... میدونم قبلاً مشکلاتی با هم داشتیم.
داره سفارش رو لغو میکنه.
- حق داره. - چه مرگته، داداش؟
ولی لطفاً بهم زنگ بزن،
چون باید بدونم چرا حسابمون مسدود شده.
اِ، ضمناً میدونم بار دومه میگم،
ولی داریم آماده میشیم اون سفارش بزرگ لاستیک رو ثبت کنیم،
پس اِ، لطفاً زنگ بزن.
- چه حسی داری، ویل؟ - خوبم، آره. فقط دارم یه مشکلو حل میکنم.
عالی، چون امروز قراره فوقالعاده باشه.
- امروز باید فوقالعاده باشه. - آره.
همینه. همهچیزمون رو روی لاستیک به قیمت تمامشده گذاشتیم.
این یورش بزرگ بازاریابیمونه. عقبنشینی نداریم.
خب، اِ، نه، نه. قطعاً نمیخوام عقبنشینی کنم،
ولی بعضی وقتها مهمه زیر یه درخت وایسی و یه لحظه صبر کنی،
نقشهت رو دربیاری و درست بخونیش.
ضمناً داشتم شعبههای جدید رو نگاه میکردم.
قراره منفجر بشیم.
راه برگشتی نیست و هیچچیز نمیتونه جلومون رو بگیره.
- وایسا. اون گروهه؟ - آره.
یا مسیح، اینا یه مشت خلوچلن!
قراره موسیقی خلوچلی بزنن.
بهشون بگو درخواست آهنگ قبول میکنن و فقط کاور میزنن.
نمیخوام هیچکدوم از اون گههای ننهمنغریبم
که تو یه ویدیوی یوتیوب گذاشتن و هیچوقت منتشر نشد رو بشنوم.
باشه، مؤدبانه میپرسم.
گور بابای مؤدبانه، ویل.
اینا خلوچلن چون پدر و مادرهاشون زیادی مؤدب بودن.
باید محکم باشی.
یه لگد تو کون یکی بزن.
باشه، گرفتم. محکم. لگد تو کون. درخواست آهنگ.
دیو داره چه غلطی میکنه؟
اوه، اون... اون... خوبه.
شبیه مردههاست.
نه.
یا مسیح، باید همهچی رو خودم انجام بدم. میرم ببینم دیو مرده یا نه.
باشه.
این رقتانگیزه. مسخره شدیم.
میتونست بدتر باشه. شنیدم دیو داره طلاق میگیره.
نمیخوام دوباره با هم باشیم.
خب، پس اِ...
میخوای با من بیای بیرون؟
نه.
مخزن دانک هیچ شرافتی نداره؟
هی، چی؟ نه!
این مسخرهست!
- هی، آقای واشنگتن. - سلام.
- یه کم دیر کردی. - اوه، چه نظم سفتوسختی داری.
اِم، من و همکارم،
قبل از راه افتادن یه جوینت زدیم و آخرش غذاهامون رو جابهجا کردیم،
و واقعاً خیلی خندهدار شد.
- آره؟ - فقط...
مهم نیست دیر کردی. مشکلی نیست.
نگران نباش، کِل.
جعبهها دست منه.
اوه، ببین بالاخره کی داره کار میکنه، هان؟ باشه، اوه، مرد عضلهای.
- حسش کردی؟ - شین، این اُلیه.
همکارمه و اون بار اضافیای که همیشه میکشم.
- از آشنایی خوشبختم، داداش. - چه خبر، مرد؟
هیچی. ببخشید دیر کردیم. کِلی هنوز داره رانندگی یاد میگیره.
بس کن! بس کن!
اُلی عاشق کار کردن با منه چون تنها زنیام
که بعد از مادرت تقریباً به پای تو میرسم.
- سوختی! - خیلی خندهدار بود.
غمانگیزه ولی حقیقت داره.
شین، کِلی خیلی دربارهت برام گفته، مرد.
عجیبه، چون کِلی هیچوقت نگفته با یه مرد کار میکنه
که اینطوری باهاش حرف میزنه.
راستی، این لباس مبدله.
اوه! آره. نه، آره. منطقیه.
- جورج واشنگتنه. - درسته. همون روی سکه پنجسنتی.
من میرم بقیه جعبهها رو بیارم.
- باشه. - چیزی لازم داری؟
- نه، همهچی خوبه. فعلاً. - باشه.
- داشتم فکر میکردم... - این یارو میخواد بکنَدت.
- چی؟ اُلی؟ - منظورت چیه؟ معلومه.
نه! داری عجیببازی درمیاری.
«عجیببازی» یعنی چی؟ این یارو قطعاً میخواد باهات بخوابه.
نه، منظورم...
تو عجیبی که فکر میکنی من نمیفهمم یه مرد چطور با یه زن حرف میزنه، میدونی؟
الان زیادی نشئهام برای این بحث. میرم بقیه غذاها رو بیارم.
قطعاً میخواد بکنَتش.
- نکن... - واو! هی. واو.
- آره، این بازوها رو حس کردی؟ - آره.
- وایسا، وایسا، وایسا. درخواست بگیریم؟ - و کاور بزنید، آره.
نه.
گوش کن، دارم سعی میکنم مودب باشم،
ولی نمیخوایم هیچ گه ننهمنغریبمی بشنویم.
یعنی چی؟
میخوام مطمئن باشم یه چیز خانوادگی میزنید،
پس همین الان بذارم تو سرت: «لیوین آن ا پریر»، بیچ بویز،
امسی همر، اون آهنگ «یواسای» مایلی سایرس.
- اوه آره. عالی میشه. - آره.
No comments yet. Be the first to leave one.