The first 200 lines.
او 2500 سال پیش در هند زندگی می کرد.
پژواک های دنیای او هنوز باقی مانده است.
بودا: حکیمی هندی که داستان زندگی اش، الهام بخش یکی از ادیان بزرگ جهان بوده است.
آیین بودا، چهارمین دین بزرگ در جهان است.
او یک شاهزاده بود،
شاهزاده ای نازپرورده که زندگی سراسر لذت را، به دنبال روشنایی رها کرد.
حتی خود بودا نیز، برای رسیدن به روشنایی نهایی به سخت کوشی احتیاج دارد.
این یک سفر معنوی طاقت فرسا بود.
او روزانه یک دانه برنج می خورد،
روی یک پا می استاد،
و بر روی ناخن هایش می خوابید.
او با مراقبه در زیر درخت بودی (درخت بیداری)، به خرد عالی دست یافت.
هیچ دانشی، بدون فداکاری (قربانی کردن) به دست نمی آید.
برای به دست آوردن هر چیزی، ابتدا باید همه چیز را از دست بدهید.
قسمت بعدی، بودا
ترجمه و زیرنویس از: سید محمد مسعود سیدحسنی با همراهی همسر عزیزم
2500 سال پیش،
در درون دره ای حاصلخیز، در مرز بین هند و نپال،
کودکی متولد شد که قرار بود بودا شود.
در داستان ها آمده است که قبل از تولد او،
مادرش، که ملکه یک پادشاهی کوچک در هند بود، رؤیایی می بیند.
یک فیل سفید زیبا به ملکه، یک گل نیلوفر هدیه داد،
و سپس به پهلویش وارد شد.
وقتی از حکما خواسته شد، تا رؤیا را تعبیر کنند،
آنها پیش بینی کردند که ملکه، پسری به دنیا خواهد آورد
که قرار است یا یک فرمانروای بزرگ و یا یک انسان مقدس شود.
یک روز، آنها گفتند،
او یا جهان را تسخیر می کند،
و یا به یک انسان روشن شده (بودا) تبدیل می شود.
بودا
آدم ها به قصه علاقه دارند.
این یکی از راههای یادگیری ماست.
داستان زندگی بودا، یک الگوی سفر کهن است.
اما این وسیله ای برای رسیدن به هدف است، خود یک هدف نیست.
در عرض ده ماه،
هنگامی که درختی شاخه اش را برای تکیه گاه او پایین می آورد،
پسری از پهلوی او متولد می شود.
هفت روز بعد، ملکه درگذشت.
بودا روزی می آموزد: جهان پر از درد و اندوه است.
وی به پیروان خود گفت: اما من آرامشی را یافته ام،
كه شما نیز می توانید به آن دست یابید.
همه رنج را درک می کنند.
این چیزی است که همه ما در آن با هم مشترکیم.
این یک موضوع کاملاً آشنا و کاملاً مشترک است.
به همین خاطر بودا می گوید: این موضوع خوبی برای شروع است.
مهم نیست الان چه شرایطی دارید،
در نهایت، همه چیزهایی را که دوست دارید، از دست خواهید داد.
بالاخره، پیر می شوید.
سرانجام، بیمار خواهید شد.
و مسئله این است که ما باید بفهمیم که چگونه تمام این مسائل را را برای خود حل کنیم.
آنچه او در واقع گفت این بود که
زندگی سرشار از شادی و سرور است.
شادی همه جا هست،
فقط ما جلوی آن را گرفته ایم.
آموزه های او در واقع در مورد باز کردن دریچه های جدیدی، به روی ماهیت شاد یا سعادتمندانه واقعیت بود.
اما سعادت و خوشحالی، نا پایدار و دائماً در حال گذر است.
آیا این لیوان را می بینی؟
من عاشق این لیوان هستم.
آب را به خوبی نگه می دارد.
وقتی به آن ضربه می زنم، یک حلقه دوست داشتنی دارد.
وقتی خورشید به آن می تابد، نور را به زیبایی منعکس می کند.
اما وقتی باد می وزد، و لیوان از قفسه می افتد و می شکند،
یا اگر آرنج من به آن برخورد کند و روی زمین بیفتد،
من می گویم، بسیار خوب.
اما وقتی می دانم که شیشه قرار است بشکند،
هر دقیقه که با آن می گذرد، برایم بسیار با ارزش است.
همه، هر انسانی، خوشحالی و خوشبختی را می خواهد.
و بودا، مانند معلم رفتار می کند.
شما استاد خودتان هستید.
آینده، همه چیز، به همت شما بستگی دارد.
مسئولیت بودا فقط نشان دادن مسیر است، همین.
بودا می تواند از چشمان هر شخصی بدرخشد.
در میان اتفاقات یک زندگی عادی انسانی،
در هر لحظه، ما هم می توانیم به آنچه بودا یافت، دست پیدا کنیم.
بودا
در جنوب نپال، در دامنه کوه های هیمالیا،
یکی از مقدس ترین مکان های جهان وجود دارد: "لومبینی"
جایی که بر اساس داستان های مقدس، بودا آنجا متولد شد.
امروز زائران بودایی از سراسر جهان خود را به اینجا می رسانند،
تا در حضور حکیمی باشند که داستان زندگی اش از قرن ها حکایت و افسانه جدا نیست.
داستان های بی شماری از بودا وجود دارد.
هر سنت، هر فرهنگ، و هر دوره زمانی، داستان های خاص خود را دارد.
ما روایت های تصویری و آثار هنری فراوانی
از سراسر آسیای بودایی (که بودا در آنها حضور داشته است) داریم.
حقیقتاً، ما تا حدود 500 سال پس از مرگ بودا، مطلب نوشتاری و یا در واقع زندگی نامه ای که از او وجود داشته باشد، نمی بینیم.
روایت هایی که در چند قرن اول از بودا وجود داشت، شفاهی بود.
بر اساس شواهد تاریخی، این امر مسلماً اتفاق افتاده است.
حتماً کسی بوده که با "گوتاما بودا" در تماس بوده است،
اما، ما از آن اطلاعی نداریم.
ما نمی دانیم چه مقدار از آن کاملاً افسانه است، و چه مقدار از آن، واقعیت تاریخی است.
اما مهم نیست.
او در مورد چیزی حرف می زند که همه ما عمدتاً آن را لمس کرده ایم.
ارتباط آن در پیام داستان است، در نهاد داستان است.
مانند هر داستان خوبی، این داستان هم چیزهای زیادی برای آموختن دارد.
بنابراین، داستان زندگی او روش زیبایی برای بیان تعلیمات او است.
بودا می گفت: کسی که مرا می بیند، تعلیم من را می بیند،
و کسی که تعلیم مرا را می بیند، من را می بیند.
بودا حدود 500 سال قبل از تولد عیسی متولد شده بود،
و در شهری که مدتها پیش از بین رفته است، به یک مرد کامل تبدیل شد.
برای نزدیک به سه دهه، او چیزی فراتر از این جهان را نمی دید.
قسمت اول سیدارتا
در قصه ها آمده است که او پسر یک پادشاه بود،
که در قصری با تمام تجملاتی که می توان تصور کرد پرورش یافت.
او سیدارتا گوتاما نامیده می شد،
شاهزاده ای در میان قبیله ای از جنگجویان.
او می گفت: وقتی من كودك بودم، با ظرافت تربیت شدم. در کمال ظرافت!
آفتابگیری سفید را شب و روز بر روی من نگه می داشتند،
تا مرا از سرما، گرما، گرد و غبار، خاک و شبنم محافظت کند.
پدرم سه حوضچه نیلوفر به من داد:
یک حوضچه از گل های نیلوفر قرمز پر بود.
دومی از گل های نیلوفر سفید،
و سومی از گل های شکوفای نیلوفر آبی پر بود.
پدر از او می خواهد که پادشاه شود،
از او می خواهد جهان را فتح کند، و امپراتور هند شود،
که در آن زمان 16 پادشاهی مختلف بود.
و پیش بینی می شد که اگر به عنوان پادشاه باقی می ماند، می توانست هر کجا را که می خواست فتح کند.
بنابراین، پدر محیطی افسانه ای را فراهم کرد تا او را در ناز و نعمت بار آورد.
پدرش می خواست تا او هرگز متوجه هیچگونه نقصان و مشکلی در این جهان نشود،
با این امید که پسرش دلبسته و عاشق چنین زندگی ای شود، و آن را ترک نگوید،
چرا که در بدو تولدش پیش بینی شده بود که
او بیشتر ممکن است به معلمی معنوی تبدیل شود، تا یک پادشاه.
سیدارتا که از هرگونه درد و رنج محافظت می شد،
در یک زندگی سرشار از لذت های ناب غرق شد.
هر آنچه را هوس می کرد به آن دست می یافت و تمام آرزو های او برآورده می شد.
من گرانبها ترین لباسها را می پوشیدم،
بهترین غذاها را می خوردم.
من توسط زنانی زیبا احاطه شده بودم.
در فصل باران، در قصر خود می ماندم،
و توسط نوازندگان و دختران رقصنده، سرگرم می شدم.
من هرگز حتی به فکر ترک قصر هم نمی افتادم.
هنگامی که او 16 ساله بود،
پدرش، برای اینکه او را به زندگی در کاخ وابسته تر کند،
او را به همسری دختر عمویش درآورد.
چیزی از عشق شان نگذشته بود که با هم ازدواج کردند.
او کاملاً دلباخته اش شده بود.
یک داستان وجود دارد که در ماه عسل آنها، که حدود ده سال طول کشید،
یک بار، آنها از روی سقفی که بر روی آن در حال عشق بازی بودند غلتیدند و افتادند،
اما در بستری از گل های نیلوفر و سوسن فرود آمدند، و اصلاً متوجه افتادنشان نشدند.
و همچنین، در داستان ها آمده است،
او به مدت 29 سال خود را سرگرم کرد، تا اینکه حباب لرزان لذت ها و خوش گذرانی ها ترکید.
پدرش هر کاری از دستش بر می آید انجام می دهد،
تا او هرگز کاخ را رها نکند و هیچگاه رنج زندگی را نبیند.
اما، یک روز او به بیرون می رود،
و به سفر در سراسر قلمرو پادشاهی می پردازد.
و او با اولین تجربه از چهار تجربه خود روبرو می شود.
او پیرمردی را می بیند، و از ملازم خود در مورد او می پرسد.
مأمور همراه می گوید: آه، این تغییر است!
آدم همیشه جوان و بی نقص نمی ماند.
سپس در سیاحت بعدی خود به بیرون از کاخ،
او مرد بیماری را می بیند، و به طور کامل متوجه نمی شود که این چه پدیده ای است.
او از همراه خود می پرسد و مأمور می گوید: آه، این برای همه ما اتفاق می افتد.
همه بیمار می شوند، و فکر نکنید که شما یک شاهزاده اید و بیمار نمی شوید.
پدرت بیمار خواهد شد،
مادرت بیمار خواهد شد،
همه بیمار می شوند.
سپس متوجه می شود فقط این فرد نیست که بیمار است.
در واقع این پدیده ای جامع و فراگیر است.
و در این هنگام چیزی در درون او برانگیخته می شود.
بنابراین، او مرتباً ارابه ران را وادار می کند، تا او را به بیرون از کاخ ببرد.
و یکی پس از دیگری، وحشت و ناخوشی می بیند.
و در سفر سومش، او...
او با یک جسد روبرو می شود.
و او ناپایداری و رنج و مرگ را به عنوان حالات واقعی امور تشخیص می دهد.
جهانی که او از دیدن آن محافظت شده بود، مصون نگاه داشته شده بود، منع شده بود.
و او تکانی سخت خورد.
می فهمید؟، او شوکه شد و فهمید، این سرنوشت من هم هست.
من هم پیر می شوم.
من هم بیمار خواهم شد.
من هم خواهم مرد.
چگونه با این موارد کنار بیایم؟
اینها سؤالاتی اساسی در زندگی هر انسانی است:
چگونه است قرار گرفتن در بدنی که در درون زمان و سرنوشت ما محاصره شده است؟
و ما چگونه می توانیم آن را هدایت کنیم؟
این حقیقتاً، روایتی است از یک دگرگونی و تغییر شکل اساسی.
تغییر از یک ساده لوحی مسلم، از یک رابطه بی اساس به زندگی واقعی خود، به تمایل به دانستن داستان کامل، به دانستن تمام حقیقت.
و سپس در سفر چهارم به خارج از کاخ، او یک سالک معنوی را می بیند.
کسی که تصمیم گرفته است تا برای فرار از ناپایداری، رنج و مرگ، یک زندگی متفاوت، کاملاً غیر از زندگی خودش را داشته باشد.
بنابراین، او این نوع برخورد آسیب زا را با درد و رنج زندگی دارد.
ما سعی می کنیم از فرزندان خود محافظت کنیم.
ما نمی خواهیم به فرزندانمان اجازه دهیم همه دردهای دنیا را ببینند.
اما در سن خیلی پایین، در زمانی قبل از اینکه بتواند چیزی به خاطر بیاورد و اندیشه های مفهومی او شکل بگیرد،
او متحمل بدترین نوع خسارتی شد که یک انسان می تواند دچار شود.
ناگهان و به طرز مرموزی، مادرش، هنگامی که بیشتر از یک هفته از عمرش نگذشته بود، درگذشت.
می فهمید؟ اتفاق بسیار ناگواری رخ داد! درست در همان آغاز.
این ممکن است همان چیزی باشد که برای تبدیل شدن به یک بودا لازم بود، این که شما باید در چنین سطح ابتدایی ای رنج ببرید.
هنگامی که سیدارتا 29 سال داشت، و در حالی که عمیقاً مضطرب و نا آرام بود،
مصمم شد تا ماهیت درد و رنج را درک کند.
او تصمیم گرفت تا قصر را ترک کند.
همسرش تازه یک پسر بچه به دنیا آورده بود.
سیدارتا او را "رهولا" نامید. رهولا یعنی: "مانعی در راه رسیدن به روشن شدگی"
او نام پسرش را "بند" می گذارد.
او نام پسرش را "توپ و زنجیر" می گذارد.
این بند و زنجیر است که مرا پابند به این زندگی می کند.
این همان چیزی است که مرا در بند نگه می دارد.
در ساعت های پایانی یک عصر تابستانی، سیدارتا وارد اتاق همسرش شد.
چراغی از روغن معطر روشن بود.
همسرش روی تختی پر از گل دراز کشیده،
و پسر تازه متولد شده شان را در آغوش گرفته بود.
او از درگاه اتاق به آنها خیره شد.
در حالی که غرق در افکار خود بود،
No comments yet. Be the first to leave one.