The first 200 lines.
پیروزی!
پیروزی!
سرورم، شکوه بهایی خونین و سرخ دارد.
ببخشید، سرورم.
بعد از یه صبح خونین، یه خرده پرحرف میشم.
امروز روز دیپلماسی نیست، آپوس.
آرام باش.
آن جلاد، پادشاه زاموران کجاست؟
گزارشات از ردهها کمی مبهمه، سرورم.
بعضیها میگن توی نبرد کشته شده...
و بعضیها هم میگن فرار کرده.
با لباس یک پاتریون، یکی از کشتههامون.
هیچ چیزی قطعی نیست.
و پسرم، ستوان...
تیات چه شده؟
لطفاً بهم بگو پسرم رشادت درخور مقامش رو نشون داده؟
اِم... خب، نه به معنای سنتی.
پادشاه دیماث...
من شنیدهام که او... او...
بگو اون کلماتی رو که برات سمه، سرباز.
اون... اون افتادهها رو آزار میداد، سرورم.
پدر، پدر!
شکر ستارگان که هنوز زندهای!
آره، و تو کجا بودی پسرم؟ تو که باید کنارم میبودی!
اوه، داشتم نمونههای بامزه جمع میکردم، پدر.
متأسفم.
هیچ حرفی به این راستی گفته نشده.
یه روزی، پدر، باعث افتخارت میشم!
بازماندهها توی قلعه هستن، آپوس؟
زنها، بچهها، نه سربازی، نه مرد مسلحی.
خب، فقط... بله؟
سیاهچالهاست، قربان. جای خوشایندی نیست.
اونا ۸۰ اسیر رو اینجا پایین نگه داشته بودن.
مثل سگها توی گل و لای.
تمام روز مثل برده ازشون کار کشیدن.
شبها هم برای سرگرمی مجبورشون میکردن تا حد مرگ بجنگن.
فقط دو نفر هنوز سر پا هستن.
اونا دیگه انسان نیستن، سرورم.
دو نفر از سیاهچال و میدان جون سالم به در بردن؟
بذار این مردان خشن رو ببینم.
بله، سرورم. فقط، یه مسئلهای هست...
اونها دقیقاً مرد نیستن، سرورم.
نمیدونم دقیقاً چی هستن.
اما قطعاً مرد نیستن.
به طومارهای اسرارآمیز قسم!
به نظر نمیرسه حرف بزنن.
شاید زبونشون رو بریدن.
یا شاید یادشون نیست چطور حرف بزنن.
بذار کارشون رو تموم کنم، سرورم.
این مهربانانهترین کاره، بیچارهها.
نمیتونم... نمیتونم چشمهاشون رو تحمل کنم، سرورم.
نه. بهشون غذا و یه حموم بده.
بعد، به هر کدومشون یه اسب بده.
و راه خروج آزاد از اینجا.
ما امروز برای آزادیمون جنگیدیم.
واقعاً بیعدالتیه اگه این رو انکار کنیم.
به هر کسی که این موجودات قبلاً بودن.
هوم...
هوم؟
اسم من رد سونیاست.
هیس! خفه شو!
بیدارش نکن!
چیزی که میخوایم رو برداریم و بریم.
بوی یه بانو رو نمیده.
اون رام نمیشه.
هنوز کیسهها روی اسبه، تویس.
غذا، طلا، شاید.
غذا رو بردار اگه لازمش داری.
طلا رو هم همینطور، هرچند کمه.
اگه به شمشیرم دست بزنی، میمیری.
اگه بهم دست بزنی، بیانگشت میمیری.
ما سه نفریم و مسلحیم.
و شمشیرت توی خاک گیر کرده، دختر.
درسته، اما من یه خنجر پرتابی نگه میدارم.
زیر بالشم، همیشه.
قمارباز هستی، آدمکش؟
فکر میکنم دروغگویی، دختر.
اگه همچین تیغهای داشتی چرا منو نمیکشتی؟
وقتی داشتم وسایلت رو میدزدیدم؟
چون مستم، لاشخور.
شاید نشانهگیریم یکم خطا بره.
ممکنه خونت روی اسبم بپاشه.
من حرفش رو باور میکنم، رفیق. بذار بریم.
تویس، همین زندگی کمی که برام مونده...
نمیخوام امشب تموم بشه.
لطفاً، بریم.
نه، من دیگه از تیغه فرار نمیکنم!
خب، خب، دزد خردهپا.
معلوم شد تو هم بالاخره اهل شرطبندی هستی.
حیف.
ما نجاتت میدیم از دست این سگهای ترسو.
ای بانوی درخشان!
به خاطر پاترا و به خاطر شرافت!
عالیه، هر کی که هستی.
میشه لطفاً منو یکم آرومتر نجات بدی؟
آتش، خواهر، آتش!
نمیتونم.
کافیه!
شما بچهها رو تهدید میکنین و بیچیزشون میکنین.
دوباره نمیگم.
تو مرا نمیترسانی، زن جادوگر.
خودت گفتی مستی.
آره.
ولی نه اینقدر مست.
و با نفر سوم
از این سه نفره دستوپاچلفتی چه باید کرد، نمیدانم.
نه، خواهش میکنم، مریضم. کمکم کن.
به نام الهه، این چه وضعی است؟
طاعون است، علیاحضرت درخشان.
پادشاه التماس میکند بیایید، خواهش میکنم.
هیچ پادشاهی سونیا را احضار نمیکند، بچهها.
و علیاحضرت درخشان در حال حاضر زیاد حال و روز خوشی ندارند.
بدوید بروید، خواهش میکنم.
پادشاه دیماث است، ای بانوی شمشیر قدرتمند.
او درخواست میکند، نه، التماس میکند بیایید.
دیماث.
اولین پادشاهی که دیدم به کسی رحم کند.
لعنتی.
یک معجون برایم بجوشانید، پیامآوران.
ساقه سیب دورتستا، سرخس کوبیده شده.
و خاکستر آتش.
اطاعت میشود، شاهدخت شمشیرزن پرشکوه ما!
آیا این به خماری علیاحضرت درخشان کمک میکند؟
نه، اما طعمش آنقدر حال بهمزن است
که آنقدر عصبانیام میکند تا همه چیز را فراموش کنم.
همینطور که هستید، پوتینهایم را در جوی بشویید.
اجساد را بسوزانید.
و تو، با تو همدردی میکنم.
اگر لازم داری، میتوانم یک شمشیر برایت بگذارم.
یا، سونیا میتواند یک پایان بیدرد به تو وعده دهد.
یک شمشیر برایم بگذار.
من آنچه باید انجام شود را انجام خواهم داد.
تو به عنوان یک دزد نمیمیری.
یادت باشد.
تو به عنوان یک سرباز میمیری.
لازم نیست دنبالم بیایید، خانمها. من راه را میشناسم.
اوه، ما پیامآور نیستیم.
اوه، ای صاحب سینههای برجسته.
ما محافظان شما هستیم.
خدای من.
مطمئنید دستوراتتان را درست فهمیدید؟
اوه بله، بانوی درخشان!
ما صدها نفر را با این کمانها کشتهایم.
واقعاً؟ مرد بودند؟
خب، بیشتر چیزی شبیه خرگوش.
خرگوشهای خیلی بزرگی بودند.
این نشانه خوبی نیست.
این تمام شرابی است که برایت مانده.
سفری را آغاز میکنی فراتر از آنچه این سرزمین تاب آورد.
تیرام حافظت باشد، سرباز.
جانم را به تو مدیونم، دیماث.
مهمتر از آن، عزتم را به تو مدیونم.
اگر بتوانم، جبران خواهم کرد.
چرا نگهبانی نیست؟
پادگان کجاست؟
احساس میکنم بهتر است
اگر پادشاه به شما نصیحت کند، بانو.
میترسم قلبم به اندازه کافی بزرگ نباشد.
نیاس، آیلا، خوش آمدید!
خدا شما را حفظ کند، بانو.
میترا شما را برکت دهد!
این چه مزخرفاتی است؟
آنها منتظر شما بودهاند، بانو.
قرار است یک مهمانی برگزار شود.
اوه، نه.
این دیوانگی است.
اوه، مرا ببخشید، بانو.
متاسفم، بانو.
مرا وادار میکنی لباس فاخر بپوشم؟
من این کار را خواهم کرد، وقتی پادشاه اراده کند.
بانو، این آخرین شام رسمی مردم ماست.
این یک سنت است.
لطفاً.
شما مثل یک الهه به نظر میرسید.
این زیباترین چیزی است که تا به حال دیدهام.
خب، میخارد.
دیماث.
شما زانو نخواهید زد.
شما مرا سِر صدا نمیکنید.
در روز آخرتان شاید شما را سِر صدا کنم.
این روز آخر شما نیست.
پدرتان حتماً افتخار میکند، دختر شمشیرزن.
روزی که گفتی نزدیک است، سونیا.
زامورانها ما را برای آتش نشان کردهاند.
ما دچار طاعون شدهایم.
اول به ارتش من ضربه زد.
حتی کرکسها هم به آنها نزدیک نمیشدند.
زامورانها، یک ژنرال وحشتناک دارند.
که متحدان ناپاک از ساحل آورده است.
جانورانی از دریا که مثل انسان راه میروند.
آنها به شهر-دولتهایی که دچار طاعون شدهاند حمله میکنند.
میگویند این کار را برای خیر همه انجام میدهند.
آنها همه را میکشند، همه چیز را میسوزانند.
ما بیشتر کشاورز و صنعتگر داریم، نه سرباز.
سونیا، باید از تو بخواهم به آنها آموزش دهی.
بگذار در حال جنگ بمیرند.
آیا این کار رو برام انجام میدی؟
همه نوزادها و بچهها رو جمع کن.
طلوع آفتاب بیارشون پیش من.
دیماث میگه شاید یه هفته وقت داشته باشیم...
No comments yet. Be the first to leave one.