The first 200 lines.
رمز و رازهای زیادی درمورد برج این هست.
حریفم تو این بازی ایگاراشی-سانن،
اما خود برج درها هم برام یه حریفه.
شرایط رو درک میکنی؟
پای جونت وسطه،
و هر قدم اشتباه میتونه مساوی با خودکشی باشه.
در عوض زندگی با جهل،
بهتر نیست آدم همهچی رو بفهمه و بعد بمیره؟
رئیس.
اینها درخواست رقابتهای انتخاباتین که امروز اومدن.
آه، چیزی شده؟
رأیها خیلی آروم تغییر میکنن.
ده نفر برتر 40% رأیها رو دراختیار دارن.
اما 60% درصد بقیه، حدود 2,000 رأی دارن،
که بینشون شدیداً پراکنده شده.
آه، درست میگین.
اما تا آخر انتخابات هنوز کلی راهه!
گمونم راس میگی.
و مطمئنم شورای دانشآموزی یه سری رأیِ ذخیره دارن.
رأی ذخیره؟
ماهیگیری باکلانی: یه روش ماهیگیری سنتی که ماهیگیرها از پرندههای باکلان تعلیم داده شده برای ماهیگیری استفاده میکنن.
از نوچههاشون میخوان که براشون رأی جمع کنن، مثل ماهیگیری باکلانی.
و وقتی زمان مناسبش برسه...
که اینطور!
چون رأیها دست خودشون نیست، تو رتبهبندی بازتابی ازشون دیده نمیشه.
وقتی اون زمان برسه که فقط رأی حرف اول رو میزنه...
معرکه همینطور بیشتر بالا میگیره.
ایگاراشی سایاکا.
اینها تا الان بهترین نمرههایین که تو دبیرستان و البته راهنماییمون داشتیم.
خب؟ چرا میخواستی منو ببینی؟
میخوای ازم درخواست کنی تو شورای دانشآموزی نوبت بعد بذارمت؟
ای-اینطور نیست.
ل-لطفاً،
من رو منشی خودتون بکنین!
اوه؟ منشی خودم؟
کار بدی نیست،
اما مطمئناً راههای دیگهای هستن که بتونی از هوشت استفاده کنی، اینطور فکر نمیکنی؟
قمار اون روزتون رو دیدم.
بینهایت زیبا بود.
با اینکه فقط یه سال اولی بودین با رئیس شورا قمار کردین و برنده شدین.
حتی نمیتونم تصورش رو بکنم که چه مقدار زمان، زحمت و نفرات،
تنها فدای رسیدن به اون لحظه و بستن اون شرطها شدن.
با این وجود، شما حاضر بودین تمومش رو با یه حرکت دور بندازین.
من هیچوقت نمیتونم اونجوری قمار کنم.
به همین دلیل میخوام کنارتون باشم، تا بتونم از نزدیک ببینمتون.
لطفاً اجازه بدین...
هوم؟
اِم...
اون واقعاً شما بودین؟
آه، معذرت میخوام!
نمیدونم چرا همچین حرفی زدم!
من خوب میفهمم.
خبرت میکنم.
دیگه میتونی بری.
چرا همچین حرفی زدم؟
چطور تونستم اینقدر گستاخ باشم؟
نمیتونم بفهمم.
بدون فکر از دهنم پرید.
چطور تونستم همچین کاری کنم؟
بهنظرم تو،
آدم جالبی هستی.
استخدامی.
از فردا میتونی هر روز بیای.
تو رو به مقام منشی شورا منصوب میکنم.
ایگاراشی میخواد منشی شورا بشه؟
دارن جدی میگن؟
ا-اِم...
دودل شدی؟
نمیخوای منشی شخصی من بشی؟
ا-اصلاً، معلومه که نه...
خوشحالم.
اما...
که اینطور. پس مشکلی نیست، هست؟
از همکاری باهات خوشبختم، سایاکا.
تموم چیزهایی که رئیس تا الان بهم گفتن...
اینکه کجا بوده، چه احساسی داشتم، و چه موقعی گفتنش رو...
همهش رو بهخاطر دارم.
میتونم همینطور مجموعۀ خاطرات دوستداشتنیم رو پربارتر کنم.
فقط کافیه یومکو رو شکست بدم!
این مسئله رو میشه با ریاضی سطح دبیرستان جواب داد.
جواب 2ـه.
بردن.
این تنها گزینۀ موجوده.
طبقۀ دوم هم فرقی نمیکنه.
الان دیگه ساختار برج رو میدونم.
تو بهترین حالت ممکن، یومکو هنوز تو طبقۀ سومه.
شاید بتونه تو این نوبت به طبقۀ اول برسه.
اما برام اهمیتی نداره الان کجاست.
باید رو مسئلهای که جلوم هست تمرکز کنم.
الان میتونم برم طبقۀ اول.
آه، ایگاراشی-سان!
بالاخره رسیدین.
باوجود اهمیتی که هر نوبت داره، خوب لفتش دادین.
تا حالا نشده بود اینقدر خیالم آسوده باشه!
به چیزهای بیهوده فکر نکن!
هر نوبت فقط پنج دقیقهس.
باید سریعاً برم پایین.
تسلیم شدن، جزء گزینهها نیست.
اینجا نیست؟
چرا؟
یعنی قبلاً اینجا بوده و داره برمیگرده بالا؟
نه، ممکن نیست. با ساختار برج جور درنمیاد.
تازه هنوز گلها اینجان. اگه یه دونه رو با خودت برنگردونی، نمیتونی ببری.
نکنه یعنی...
من بردم؟
با اینکه نوبتم شروع شده،
یومکو هنوز اینجا نیست.
داره از چیزی که فکر میکردم بیشتر طولش میده.
پایین اومدن و بالا رفتن سریع از برج، بدون مرتکب شدن اشتباه.
فکر میکردم باید تمرکزم رو بذارم روی این...
میدونم علت حس بدم چیه.
راز و رمزهای بیجواب زیادی تو این برج هستن.
چرا بعد از این که از در مرکزی عبور کردیم، پشتت تبدیل به دیوار شد؟
چرا اعداد روی درهای عمودی هر دور تغییر میکنن؟
تا الان به این رمز و رازها توجهی نمیکردم.
اما اگه واقعاً راهی باشه که بین طبقۀ اول و پنجم تو یه نوبت جابه جا شد...
اگه یومکو از پلکان مرکزی استفاده کرده باشه تا از من جلو بزنه...
نه... گلهای یوری هنوز اینجان، پس امکان نداره.
جواب مسئلۀ در مرکزی 120ـه.
بازش میکنم. اگه از این قضیه مطمئنم نشم، نمیتونم ادامه بدم.
هنوز هم پشتش دیواره... نمیتونیم از پلکان مرکزی استفاده کنیم.
پس یومکو کجاس؟
یعنی تو حل مسئلهها گیر کرده؟
نه، با شناختی که ازش دارم اون هیچوقت...
نوبت یومکوئه.
نمایشگر درهای اینجا هم تغییر میکنن.
هرکدوم هنوز یه زاویه رو نشون میدن، اما فاصلۀ نسبیشون تغییری نکرده.
مثل این میمونه که...
این هم از این!
آه، بالاخره رسیدم.
ایگاراشی-سان، زود رسیدین اینجا.
اما فقط یه نوبت با هم فاصله داریم.
هنوز میتونم نتیجۀ بازی رو برگردونم.
اِم... باید این گل رو برگردونیم طبقۀ پنجم، درسته؟
چیزی شده؟
نه، نه، نه.
ببخشید.
چیزی نیست.
آره، آره!
همونطور که گفتی، بیا قمار خوبی داشته باشم.
بله!
بیاین قمار خوبی داشته باشیم.
پس با اجازه.
نوبت منه، پس باید برم سراغ حل یه مسئله.
درسته. بیاین هردو تمام سعیمون رو بکنیم!
از الان به بعد، هیچ اشتباهی نمیکنم.
چطور میتونم؟
یومکو... اجازه نمیدم ازم جلو بزنی.
با دو حرکت میشه کیش و مات کرد. جواب 2ـه.
شجاعتم داره برمیگرده. کاملاً تمرکز دارم.
در حال حاضر، میتونم هر مسئلهای رو حل کنم!
همیشه برام عجیب بود.
من از قمار کردن متنفر بودم، با این حال چشمم دنبال دختری بود که عاشقشه.
تا الان، تنها چیزی که میخواستم این بود که فقط منو ببینن!
اما الان، از این روز به بعد،
من سوگلی رئیس میشم!
سایاکا، سریع تموم کردی.
پس گمونم تمام مسئلهها رو درست جواب دادی.
رئیس...
ایگاراشی-سان، زود رسیدین.
تموم مسئلهها رو درست جواب دادین، نه؟
ایگاراشی-سان، برای رسیدن به خط پایان بهتون تبریک میگم.
هر کدوممون میتونستیم برنده باشم.
بازی نزدیکی بود، نه؟
اگه یه قدم اشتباه برمیداشتم، باخته بودم.
آه، ایگاراشی-سان، گلتون رو انداختین.
بفرمایین!
البته دیگه نیازی بهش ندارین.
سایاکا، چشمهات رو باز کن.
تو باختی.
من... باختم...
امکان نداره حقیقت داشته باشه.
من بدون نقص بازی کردم، نکردم؟
هر چیزی به ذهنم میرسید رو در نظر گرفته بودم.
هردومون دور اول رو خراب کردیم.
من در مرکزی رو بدون هیچ دلیلی باز کردم.
تو دور بعد، شما ازم جلو زدین.
و من که عقب افتاده بودم، فقط دو انتخاب جلوم داشتم.
اولی، اینکه دریچهای که رو زمین بود رو بازم کنم و امیدوار باشم که شما اشتباه کردین.
دومی، اینکه یکی از درهای بیرونی رو باز کنم.
خب، حالا سوال این بود که کدومش رو باید انتخاب کنم!
متوجه شدین که شمارههایی که روی درهای بیرونی نشون داده میشن، بعد هر وقفه تغییر میکنن، نه؟
هرکدوم از اونها بدون شک یه زاویه رو نشون میدادن.
هر نوبت شصت درجه در جهت عقربههای ساعت میچرخیدن.
همین منو به فکر انداخت.
ماه امشب خیلی قشنگه، نه؟
گفتم شاید از بالای برج منظرۀ بهتری داشته باشه،
پس خواستم دوباره ببینمش.
شمارهها از زمانی که وارد برج شده بودیم، دو بار تغییر کرده بودن.
تو دور دوم، ماه باید حدوداً جای "78" میبود.
همینطور که قلبم از انتظار تند میزد، دری که روش 78 بود رو باز کردم.
اما، اتفاق عجیبی افتاد.
ماه ناپدید شده بود.
چرا همچین اتفاقی افتاده بود؟
جوابش سادهس.
این شمارهها نبودن که جابهجا میشدن...
ما بودیم.
برج درها میچرخه.
تو هر وقفۀ پنج دقیقهای، برج دقیقاً 60 درجه میچرخه!
No comments yet. Be the first to leave one.