Kakegurui XX

Kakegurui XX

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Kakegurui - S02E10
A Commentary by talismannight

Tags

other
Published on: 2019-03-24
Downloads: 24
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫رمز و رازهای زیادی ‫درمورد برج این هست.

‫حریفم تو این بازی ‫ایگاراشی-سانن،

‫اما خود برج درها هم برام یه حریفه.

‫شرایط رو درک می‌کنی؟

‫پای جونت وسطه،

‫و هر قدم اشتباه می‌تونه ‫مساوی با خودکشی باشه.

‫در عوض زندگی با جهل،

‫بهتر نیست آدم همه‌چی رو ‫بفهمه و بعد بمیره؟

‫رئیس.

‫این‌ها درخواست رقابت‌های ‫انتخاباتین که امروز اومدن.

‫آه، چیزی شده؟

‫رأی‌ها خیلی ‌آروم تغییر می‌کنن.

‫ده نفر برتر 40% ‫رأی‌ها رو دراختیار دارن.

‫اما 60% درصد بقیه، ‫حدود 2,000 رأی دارن،

‫که بین‌شون شدیداً ‫پراکنده شده.

‫آه، درست می‌گین.

‫اما تا آخر انتخابات ‫هنوز کلی راهه!

‫گمونم راس می‌گی.

‫و مطمئنم شورای دانش‌آموزی ‫یه سری رأیِ ذخیره دارن.

‫رأی ذخیره؟

‫ماهیگیری باکلانی: یه روش ماهیگیری سنتی که ‫ماهیگیرها از پرنده‌های باکلان تعلیم داده شده ‫برای ماهیگیری استفاده می‌کنن.

‫از نوچه‌هاشون می‌خوان که براشون ‫رأی جمع کنن، مثل ماهیگیری باکلانی.

‫و وقتی زمان مناسبش برسه...

‫که این‌طور!

‫چون رأی‌ها دست خودشون نیست، ‫تو رتبه‌بندی بازتابی ازشون دیده نمی‌شه.

‫وقتی اون زمان برسه که ‫فقط رأی حرف اول رو می‌زنه...

‫معرکه همین‌طور ‫بیشتر بالا می‌گیره.

‫ایگاراشی سایاکا.

‫این‌ها تا الان بهترین نمره‌هایین که ‫تو دبیرستان و البته راهنمایی‌مون داشتیم.

‫خب؟ چرا می‌خواستی منو ببینی؟

‫می‌خوای ازم درخواست کنی ‫تو شورای دانش‌آموزی نوبت بعد بذارمت؟

‫ای-این‌طور نیست.

‫ل-لطفاً،

‫من رو منشی خودتون بکنین!

‫اوه؟ منشی خودم؟

‫کار بدی نیست،

‫اما مطمئناً راه‌های دیگه‌ای هستن که بتونی ‫از هوشت استفاده کنی، این‌طور فکر نمی‌کنی؟

‫قمار اون روزتون رو دیدم.

‫بی‌نهایت زیبا بود.

‫با اینکه فقط یه سال اولی بودین ‫با رئیس شورا قمار کردین و برنده شدین.

‫حتی نمی‌تونم تصورش رو بکنم که ‫چه مقدار زمان، زحمت و نفرات،

‫تنها فدای رسیدن به اون لحظه ‫و بستن اون شرط‌ها شدن.

‫با این وجود، شما حاضر بودین ‫تمومش رو با یه حرکت دور بندازین.

‫من هیچ‌وقت نمی‌تونم ‫اون‌جوری قمار کنم.

‫به همین دلیل می‌خوام کنارتون باشم، ‫تا بتونم از نزدیک ببینم‌تون.

‫لطفاً اجازه بدین...

‫هوم؟

‫اِم...

‫اون واقعاً شما بودین؟

‫آه، معذرت می‌خوام!

‫نمی‌دونم چرا ‫همچین حرفی زدم!

‫من خوب می‌فهمم.

‫خبرت می‌کنم.

‫دیگه می‌تونی بری.

‫چرا همچین حرفی زدم؟

‫چطور تونستم این‌قدر ‫گستاخ باشم؟

‫نمی‌تونم بفهمم.

‫بدون فکر از دهنم پرید.

‫چطور تونستم ‫همچین کاری کنم؟

‫به‌نظرم تو،

‫آدم جالبی هستی.

‫استخدامی.

‫از فردا می‌تونی هر روز بیای.

‫تو رو به مقام ‫منشی شورا منصوب می‌کنم.

‫ایگاراشی می‌خواد منشی شورا بشه؟

‫دارن جدی می‌گن؟

‫ا-اِم...

‫دودل شدی؟

‫نمی‌خوای منشی شخصی من بشی؟

‫ا-اصلاً، معلومه که نه...

‫خوشحالم.

‫اما...

‫که این‌طور. پس مشکلی نیست، هست؟

‫از همکاری باهات ‫خوشبختم، سایاکا.

‫تموم چیز‌هایی که رئیس ‫تا الان بهم گفتن...

‫اینکه کجا بوده، چه احساسی داشتم، ‫و چه موقعی گفتنش رو...

‫همه‌ش رو به‌خاطر دارم.

‫می‌تونم همین‌طور مجموعۀ خاطرات ‫دوست‌داشتنیم رو پربارتر کنم.

‫فقط کافیه یومکو رو شکست بدم!

‫این مسئله رو می‌شه با ریاضی ‫سطح دبیرستان جواب داد.

‫جواب 2ـه.

‫بردن.

‫این تنها گزینۀ موجوده.

‫طبقۀ دوم هم فرقی نمی‌کنه.

‫الان دیگه ساختار برج رو می‌دونم.

‫تو بهترین حالت ممکن، ‫یومکو هنوز تو طبقۀ سومه.

‫شاید بتونه تو این نوبت ‫به طبقۀ اول برسه.

‫اما برام اهمیتی نداره ‫الان کجاست.

‫باید رو مسئله‌ای که ‫جلوم هست تمرکز کنم.

‫الان می‌تونم برم طبقۀ اول.

‫آه، ایگاراشی-سان!

‫بالاخره رسیدین.

‫باوجود اهمیتی که هر نوبت داره، ‫خوب لفتش دادین.

‫تا حالا نشده بود ‫این‌قدر خیالم آسوده باشه!

‫به چیز‌های بیهوده فکر نکن!

‫هر نوبت فقط پنج دقیقه‌س.

‫باید سریعاً برم پایین.

‫تسلیم شدن، ‫جزء گزینه‌ها نیست.

‫اینجا نیست؟

‫چرا؟

‫یعنی قبلاً اینجا بوده ‫و داره برمی‌گرده بالا؟

‫نه، ممکن نیست. ‫با ساختار برج جور درنمیاد.

‫تازه هنوز گل‌ها اینجان. اگه یه دونه رو ‫با خودت برنگردونی، نمی‌تونی ببری.

‫نکنه یعنی...

‫من بردم؟

‫با اینکه نوبتم شروع شده،

‫یومکو هنوز اینجا نیست.

‫داره از چیزی که فکر می‌کردم ‫بیشتر طولش می‌ده.

‫پایین اومدن و بالا رفتن سریع از برج، ‫بدون مرتکب شدن اشتباه.

‫فکر می‌کردم باید ‫تمرکزم رو بذارم روی این...

‫می‌دونم علت حس بدم چیه.

‫راز و رمز‌های بی‌جواب ‫زیادی تو این برج هستن.

‫چرا بعد از این که از در مرکزی عبور کردیم، ‫پشتت تبدیل به دیوار شد؟

‫چرا اعداد روی در‌های عمودی ‫هر دور تغییر می‌کنن؟

‫تا الان به این رمز و راز‌ها ‫توجهی نمی‌کردم.

‫اما اگه واقعاً راهی باشه که بین ‫طبقۀ اول و پنجم تو یه نوبت جابه‌ جا شد...

‫اگه یومکو از پلکان مرکزی استفاده کرده باشه ‫تا از من جلو بزنه...

‫نه... گل‌های یوری هنوز اینجان، ‫پس امکان نداره.

‫جواب مسئلۀ در مرکزی 120ـه.

‫بازش می‌کنم. اگه از این قضیه ‫مطمئنم نشم، نمی‌تونم ادامه بدم.

‫هنوز هم پشتش دیواره... ‫نمی‌تونیم از پلکان مرکزی استفاده کنیم.

‫پس یومکو کجاس؟

‫یعنی تو حل مسئله‌‌ها گیر کرده؟

‫نه، با شناختی که ازش دارم ‫اون هیچ‌وقت...

‫نوبت یومکوئه.

‫نمایشگر در‌های ‫اینجا هم تغییر می‌کنن.

‫هرکدوم هنوز یه زاویه رو نشون می‌دن، ‫اما فاصلۀ نسبی‌شون تغییری نکرده.

‫مثل این می‌مونه که...

‫این هم از این!

‫آه، بالاخره رسیدم.

‫ایگاراشی-سان، ‫زود رسیدین اینجا.

‫اما فقط یه نوبت ‫با هم فاصله داریم.

‫هنوز می‌تونم نتیجۀ ‫بازی رو برگردونم.

‫اِم... باید این گل رو برگردونیم ‫طبقۀ پنجم، درسته؟

‫چیزی شده؟

‫نه، نه، نه.

‫ببخشید.

‫چیزی نیست.

‫آره، آره!

‫همون‌طور که گفتی، ‫بیا قمار خوبی داشته باشم.

‫بله!

‫بیاین قمار خوبی داشته باشیم.

‫پس با اجازه.

‫نوبت منه، پس باید ‫برم سراغ حل یه مسئله.

‫درسته. بیاین هردو ‫تمام سعی‌مون رو بکنیم!

‫از الان به بعد، ‫هیچ اشتباهی نمی‌کنم.

‫چطور می‌تونم؟

‫یومکو... اجازه نمی‌دم ‫ازم جلو بزنی.

‫با دو حرکت می‌شه کیش و مات کرد. ‫جواب 2ـه.

‫شجاعتم داره برمی‌گرده. ‫کاملاً تمرکز دارم.

‫در حال حاضر، می‌تونم ‫هر مسئله‌ای رو حل کنم!

‫همیشه برام عجیب بود.

‫من از قمار کردن متنفر بودم، با این حال ‫چشمم دنبال دختری بود که عاشقشه.

‫تا الان، تنها چیزی که می‌خواستم ‫این بود که فقط منو ببینن!

‫اما الان، از این روز به بعد،

‫من سوگلی رئیس می‌شم!

‫سایاکا، سریع تموم کردی.

‫پس گمونم تمام مسئله‌ها رو ‫درست جواب دادی.

‫رئیس...

‫ایگاراشی-سان، زود رسیدین.

‫تموم مسئله‌ها رو ‫درست جواب دادین، نه؟

‫ایگاراشی-سان، برای رسیدن ‫به خط پایان بهتون تبریک می‌گم.

‫هر کدوم‌مون می‌تونستیم ‫برنده باشم.

‫بازی نزدیکی بود، نه؟

‫اگه یه قدم اشتباه ‫برمی‌داشتم، باخته بودم.

‫آه، ایگاراشی-سان، ‫گل‌تون رو انداختین.

‫بفرمایین!

‫البته دیگه نیازی ‫بهش ندارین.

‫سایاکا، چشم‌هات رو باز کن.

‫تو باختی.

‫من... باختم...

‫امکان نداره ‫حقیقت داشته باشه.

‫من بدون نقص ‫بازی کردم، نکردم؟

‫هر چیزی به ذهنم می‌رسید رو ‫در نظر گرفته بودم.

‫هردومون دور اول رو ‫خراب کردیم.

‫من در مرکزی رو ‫بدون هیچ دلیلی باز کردم.

‫تو دور بعد، ‫شما ازم جلو زدین.

‫و من که عقب افتاده بودم، ‫فقط دو انتخاب جلوم داشتم.

‫اولی، اینکه دریچه‌ای که رو زمین بود رو بازم کنم ‫و امیدوار باشم که شما اشتباه کردین.

‫دومی، اینکه یکی از ‫درهای بیرونی رو باز کنم.

‫خب، حالا سوال این بود که ‫کدومش رو باید انتخاب کنم!

‫متوجه شدین که شماره‌هایی که روی در‌های بیرونی ‫نشون داده می‌شن، بعد هر وقفه تغییر می‌کنن، نه؟

‫هرکدوم از اون‌ها بدون شک ‫یه زاویه رو نشون می‌دادن.

‫هر نوبت شصت درجه در جهت ‫عقربه‌های ساعت می‌چرخیدن.

‫همین منو به فکر انداخت.

‫ماه امشب خیلی قشنگه، نه؟

‫گفتم شاید از بالای برج ‫منظرۀ بهتری داشته باشه،

‫پس خواستم ‫دوباره ببینمش.

‫شماره‌ها از زمانی که وارد برج ‫شده بودیم، دو بار تغییر کرده بودن.

‫تو دور دوم، ماه باید ‫حدوداً جای "78" می‌بود.

‫همین‌طور که قلبم از انتظار تند می‌زد، ‫دری که روش 78 بود رو باز کردم.

‫اما، اتفاق عجیبی افتاد.

‫ماه ناپدید شده بود.

‫چرا همچین اتفاقی افتاده بود؟

‫جوابش ساده‌س.

‫این شماره‌ها نبودن که ‫جابه‌جا می‌شدن...

‫ما بودیم.

‫برج درها می‌چرخه.

‫تو هر وقفۀ پنج دقیقه‌ای، ‫برج دقیقاً 60 درجه می‌چرخه!

More Farsi Persian subtitles for Kakegurui XX

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left