The first 174 lines.
میدونی سرجوخه، داشتم فکر میکردم
از بین تمام درجههای ارتش اسپانیا، گروهبانها از همه واجبترن
واقعاً؟ بدون شک.
کمک!
کمکم کنید. حالت خوب میشه، رفیق.
زود باش، سرجوخه، شراب بیار.
برای اونم بیارم؟ عجله کن، احمق.
سینیور د لا وگا.
خبر مهمی از لس آنجلس برای سینیور د لا وگا دارم.
دن دیهگو، این آقا میخواد با شما حرف بزنه. من د لا وگا هستم. چیه؟
شما خبری از لس آنجلس آوردید، سینیور. چی شده؟
تمام شب رو سوار بودم، بدون توقف.
چی شده؟ بگو. آتیش. مزرعه د لا وگا سوخته.
چطور این اتفاق افتاد؟
خیلی ضعیفه، دن دیهگو. خیلی هم تشنهشه.
نمیدونم چطور شد.
شاید سرخپوستها، وقتی گاوها رو رم میدن.
ما هیچوقت با سرخپوستها مشکلی نداشتیم.
این رم دادن گاوها چیه؟
لطفاً، سینیور، تا اینجا اومدی. بهم بگو چی شده.
چی شده، دیهگو؟ اوه، دن آلخاندرو، این مزرعه شماست.
اون تازه از لس آنجلس خبر آورد که مزرعه کاملاً سوخته.
سرخپوستها این کار رو کردن.
یک شورش سرخپوستی بود. تمام گاوهای شما رم کردن.
کسی تو آتیشسوزی زخمی شد؟
گفت خدمتکارا سالم فرار کردن؟
فکر نکنم کسی آسیب دیده باشه.
پدر، شاید اینقدرها هم که به نظر میاد بد نباشه.
هرچی که باشه، مطمئنم ما بهترین استفاده رو ازش میکنیم.
ما فوراً به لس آنجلس برمیگردیم.
اگه اوضاع فرق داشت، بیشتر اینجا میموندم.
میفهمم.
خب، فکر کنم دیگه کاری جز خداحافظی نمونده.
دیهگو.
دلم برات تنگ میشه.
نمیتونم بگم چقدر دلم برات تنگ میشه.
برای پدرت آرزوی موفقیت کن دیهگو، و سلام منو برسون.
واقعاً امیدوارم وقتی به لس آنجلس برمیگردی
اوضاع اونقدر بد نباشه که قاصد گفت.
دوباره میبینمت، آنا ماریا. امیدوارم.
چیه؟ اون مرد...
اون همون کسیه که پیام رو از لس آنجلس آورد.
نمیدونم اینجا چیکار میکنه. حتماً اشتباه میکنی.
اون قاصدیه که دیروز از سانفرانسیسکو رسید.
مطمئنی؟ البته که مطمئنم.
اون به این مزرعه اومده بود دنبال ریکاردو.
اما اون همون کسیه که پیام رو آورد.
اوه، این یکی دیگه از کلکهای ریکاردوئه.
خب، دیهگو. خب، این یه سورپرایزه.
اما اگه باید بری، نذار من نگهت دارم.
من جایی نمیرم. من و تو یه حساب ناتمام داریم.
خب، چی شده؟
اون یه حیله کثیف از طرف تو بود که اون سوار رو فرستادی
و وانمود کردی از لس آنجلس اومده و پدرم رو تا حد مرگ ترسوندی.
دن آلخاندرو.
کاملاً فراموشش کردم.
باشه، حالا اون تموم شد. اما اینو میخوام بهت بگم، ریکاردو.
دیگه هیچوقت جرئت نکن با خانواده من شوخی کنی.
میفهمی؟
حالا، اگه اجازه بدید، این رو برای پدرم توضیح میدم.
درس خوبی گرفتم، آنا ماریا.
دیگه هیچوقت با کسی شوخی نمیکنم.
چطور تونستی همچین کاری بکنی؟ خب، راستش رو بخوای...
اون قاصد دیروز از سانفرانسیسکو رسید
با دستوراتی که من برگردم خونه.
اما اصلاً درست نبود
که من باید برم خونه و دیهگو اینجا با تو بمونه
بدون هیچ رقیبی.
نمیفهمم منظورت از "رقابت" چیه.
من تو رو دوست دارم، دیهگو رو هم دوست دارم. شما دو تا دوستای خوبی هستید.
فقط دوست؟ همین؟
چند بار باید بهت بگم؟
میخوای بقیه عمرت رو عاشق یه افسانه باشی
مردی که هیچکس نمیشناسدش؟
کی قراره بفهمی که زورو مال تو نیست؟
امیدوارم هیچوقت به این پی نبرم.
تو از این زورو چی میدونی؟ شاید زن داشته باشه.
شاید بچه داشته باشه. شاید تمام روز سواره باشه و...
...خودش رو جای یه کابالرو جا بزنه.
میخوای بقیه عمرت رو منتظر یه همچین مردی بمونی؟
داری چیزایی رو میگی که خودت هم نمیدونی.
اما بعضی چیزا هستن که...
...یه زن خودش میدونه، نیازی نیست کسی بهش بگه.
آنا ماریا، اگه مطمئن بودم اون مرد زندگی توئه،
که خوشبختت میکنه، اونوقت من کنار میکشم،
میرم خونه و میگم همه چی به خیر گذشت.
ممنونم، ریکاردو.
پس چرا یه بار برای همیشه تکلیف رو روشن نمیکنیم؟
منظورت چیه؟
فقط بسپرش به من.
اما، دن ریکاردو، باید بدونی این زورو یه یاغیه.
آه، اما عالیجناب، اون یه یاغی معمولی نیست.
این درسته. اون هم به همون اندازه که آسیب زده، خوبی هم کرده.
باید بگم که در واقع خوبیهاش بیشتر بوده.
من فقط یکی از افراد زیادی هستم که اون نجاتشون داده.
خب، پس نمیبینید؟ این زورو هر کی که هست،
این نقش رو شروع کرده و حالا نمیتونه تمومش کنه.
اوه؟ ببینید، اون یه فراریه.
سرش جایزه گذاشتن.
جرئت نمیکنه ریسک کنه و وارد شهر بشه.
چون ممکنه ۲۰ سال بعدی رو تو زندان بگذرونه.
خب، دقیقا چی پیشنهاد میدید، دن ریکاردو؟
عالیجناب، عفو عمومی.
اگه سنور زورو خودش داوطلبانه وارد مونتری بشه و خودش رو معرفی کنه،
اونوقت همه اتهاماتش برداشته میشه و مجازات نخواهد شد.
عفو عمومی.
فکر خیلی جالبیه.
ما هیچوقت نتونستیم بگیریمش.
اما اگه ببخشمش، از دستش خلاص میشیم.
پس این پیشنهاد رو میدید؟
اجازه بدید بگم که این مسئله رو خیلی جدی بررسی خواهم کرد.
گراسیاس، عالیجناب.
"این پیشنهاد عفو عمومیه.
اگر شما سهشنبه شب در کلیسای مونتری حاضر شوید،
در ساعت فرشتهخوانی (Angelus) و هویت خود را فاش کنید..."
این از طرف فرمانداره؟
سی.
با اجازه.
دن آلخاندرو، میخوام بابت شوخی کوچیک دیروزم عذرخواهی کنم.
منظورم این نبود که شما رو هم شامل بشه.
من کمی عصبانی بودم. برای مدتی فکر کردم شما رو روی زانوم بگیرم...
...و حسابی گوشمالیتون بدم.
حقم بود.
آه، هنوزم میتونید این کارو بکنید، پدر. کمکتون میکنم.
فکر نمیکنم اون به هیچ کمکی نیاز داشته باشه.
به ما ملحق میشید؟ -گراسیاس.
فقط چند دقیقه میتونم بمونم.
ناچو. سی، سنور؟
یک بطری آمونتیلادو.
خب، به نظر میرسه زورو و آنا ماریا به سلامتی با هم ازدواج میکنند.
قبل از اینکه مونتری رو ترک کنی. اون عمراً پیداش نمیشه، محاله.
شما اینطور فکر نمیکنید، سنور؟ ناچو، میتونی آخرین پزوت رو روش شرط ببندی.
من ترجیح میدم پزوهام رو شرط ببندم که اون اونجا خواهد بود.
همه در مونتری حاضر خواهند بود و درست وقتی صدای Angelus بلند بشه،
زورو سوار بر اسب سفید بزرگش وارد میشه.
ماسکش رو پاره میکنه و همه مردم هورا میکشند.
و این شایعه هست که اون با زیباترین زن تمام مونتری ازدواج میکنه.
سنوریتا وردوگو.
پس، میبینید که دقیقا همین اتفاق میفته.
برام مهم نیست کی چی میگه.
زورو پیداش نمیشه، ماسکش رو برنمیداره.
و مسلما با آنا ماریا ازدواج نمیکنه. با زندگیم شرط میبندم.
اوه، حاضرید روی چیزی با ارزش شرط ببندید؟
بهتره پولت رو پسانداز کنی، دیگو. ممکنه بهش نیاز پیدا کنی، برای کادوی عروسی.
برای زورو؟ من که به سختی میشناسمش. شاید برای خودم.
با اجازه شما، سنورها. کار زیادی دارم.
البته، دیگو، تو متوجهی که اون حق داره، اینطور نیست؟
زورو هویتش رو فاش نمیکنه حتی اگه بهش عفو عمومی هم پیشنهاد بشه.
این شانسشه که به این نقشبازی پایان بده.
ازدواج کنه، اگه دلش میخواد یه زندگی عادی داشته باشه.
خب، چرا میگی اون قبول نمیکنه؟
قبول نمیکنه، پسرم، چون اون... خب، اون همچین مردیه.
اون میدونه که رفاه کالیفرنیا از خوشبختی خودش مهمتره.
امنیت خودش. این زورو، هر کی که هست...
فکر نمیکنید اون حق داره زندگی خودش رو داشته باشه؟
اول به مردمی فکر کن که بهش باور دارن.
واکئروها، پیونها. مردم سادهای که شجاعت پیدا میکنن...
...چون ایمان دارن که زورو ازشون محافظت میکنه.
فکر میکنی اون میتونه همه اینا رو نابود کنه؟
و صرفا به دلایل خودخواهانه به این افسانه پایان بده؟
حداقل، دیگو، نیازی نیست ما در موردش بحث کنیم.
زورو خودش میدونه چی درسته.
و وقتی زمانش برسه، کار درست رو انجام میده.
اوه، سنورها، شما دارید به چیزای خوشحالکننده فکر نمیکنید.
نه، نمیکنیم، دن ریکاردو.
چرا باید بکنیم؟ اوضاع که نمیتونه انقدر بد باشه.
تقریباً همینطوره.
خب، کاری هست که بتونم انجام بدم؟ -گراسیاس، اما نه.
فقط مسئله اینه که از دست دادن پول زیاد غمانگیزه.
خب، اوه، چقدر پول از دست دادی؟ دو هزار پزو.
جایزه زورو.
اون قبل از اینکه من بتونم بگیرمش، خودش رو تسلیم میکنه.
فکر میکنی زورو تسلیم میشه؟ -سی.
و وقتی این کارو بکنه...
No comments yet. Be the first to leave one.