The first 195 lines.
Lightness
آیوفیلم تقدیم میکند
.تمام گناهان شما ناچیزه
.و حالا جوابی هست که چطور رئیس اوتوناشی، سومی-سان رو کشته
.لطفا دربارش فکر کنید
در
/
وهم
در
/
وهم
زمستون زودگذرتر از چهار فصله
زنی به زیبایی و خونسردی برف
که در بافندگی چیره دسته
اشک میریزه و تبدیل به درنا میشه
کسی که راهی سفر شد تا دورترین پایانو بیابه
پسر صورت خشک
روح چراغو آزاد کرد
و ثروت شگفتانگیز اونو بدست آورد
حقیقت به خوبی پنهان شده به تصویر تبدیل میشه
!فایدش چیه؟ زندگی! برای یکی! برای همه! یه معما
پشت به خورشید
به آرامی آینده بیشکلو رنگآمیزی میکنیم
با یه چای تازه دم
مهمونی تازه شروع شده
به من پاسخ بده، ای افسانه شب
.من میرم هوا تازه بخورم
.حداقل باید کائوروکو رو درجریان اخبار بذارم
.منم میرم یکم هوا بخورم
یکم احساس خستگی میکنی؟
ما هم به اتاق خودمون برگردیم؟
.نه ممنون
.معلوم نیست وقتی بریم اونجا باهام چیکار کنی
.به هر حال که امشب با همیم
.کورو-سنپای با کت و شلوار خوب بنظر میای
چرا یه پیژامه استفاده نمیکنی؟
.خوابیدن با اونا سخته
یعنی رئیس اوتوناشی آگاهه که اون زمان هر کسی برنامه خودشو برای قتل داشته؟
نه. من از نظریه های خودم و اطلاعاتی که بدست آوردم استفاده کردم
.تا طعمه کنم و به اونا بگم
.راهی نیست که رئیس از اونا مطلع بشه
بعدشم نیازی به مطرح کردن اونا بود؟
.اگه رئیس اوتوناشی بدونه، خیلی شگفت زده میشه
.به مردم وظیفه عجیب بدی، چیز عجیبی رخ میده
.امروز فردا بهش میگم
،همچنین، همونطور که گفتم اگه اونو مطرح نمیکردم
.ممکن بود اونا به چیزایی فکر کنن که من نمیخواستم دربارش فکر کنند
انجام دادن این باعث شد که
.اونا راحتر به سمت راه حل کاذبی که ایجاد کردم، هدایت بشن
نمیخوای منتظر بمونی خودشون راه حل ارائه بدن؟
.اگه این کارو نکنم راحتره
.من تعداد قابل توجهی از سرنخ هارو برای کمک به اونا برای رسیدن به راه حل گذاشتم
باید به اونا زمان بیشتری بدیم تا درمورد اینکه قربانی چه نوع شخصی بوده
،و در اون زمان چه میگذشته فکر کنن
.و شاید بدون کمک من به نتیجه برسند
.همونطور که دیدم، ریون-سان بیشترین احتمالو داره که بهش برسه
.ممکنه اون امشب به نتیجه ای که من میخوام برسه
.من آماده بودم که گناهان من و سوسومو، آشکار بشه
.ولی انتظار هم نداشتم به اینجا ختم بشه
...گرچه با فهمیدن اینکه کائوروکو و کویا-سان چی میخواستن بکنن، شوکه شدم
.بابا اگه فکر میکردی همچین اتفاقی میفته، باید خودت میومدی
.ببخشید
.نمیدونستم چیکار کنم
فکر میکردم باید اون بخش از گذشتمو تا وقتی که میمردم، پنهان کنم
.ولی بازم فکر میکردم اگه تو و بابا دربارش میدونستید، برام راحتر باشه
بنابراین با ایده که
.تو خودت متوجه میشی، یا پدرم منو متهم کنه مشکلی نداشتم
.من فقط نمیخواستم خودم چیزی بگم
.باشه
.عملاً عمو سوسومو، توسط ایواناگا کوتوکو وادار به اعتراف شد. متوجه این هستم
.از دستت عصبانی نمیشم
،با توجه به اینکه پدرت قصد کشتن مادر بزرگتو داشت
.به نظر خیلی عصبانی نمیای
.به نظر خیلی عصبانی نمیای
.فقط نمیتونم بهفمم مادر بزرگم چه نوع آدمی بوده
...اونقدرا واقعی به نظر نمیاد
.ملت به من میگن اون کسی بود که گروه اوتوناشی رو به اندازه فعلیش رشد داد
.ولی اونقدر مشکل ساز هم بود که خانوادش نقشه قتلش رو کشیده بودن
....هم تو هم عمو سوسومو و حتی عمو کویا و بابابزرگ
.وقتی از اون صحبت میکنید، احساس نمیکنید که ازش متنفر هستید
.حتی وقتی که میخواستید اونو بکشین، هیچ نفرت واقعی ای نبود
.به خاطر همینه که به نظر واقعی نمیاد
.آره از اون موقع ازش متنفر بودم
.اگه اون زنده باشه، همه چیز خراب میشه
.این چیزی بود که همه میگفتن
...ولی اون مدت زیادی که مُرده و در این مدت من متوجه این شدم که
اون ظالمی نبود که به حرف افراد اطرافش گوش نکنه
.و اینطور نبود که اون به شادی ما اهمیت نده
.اونم قربانی بود
اون فقط دستوراتی که بهش داده شده بودو باور کرده بود
.و اونا رو اجرا میکرد. نه از این بیشتر
دستورات؟
از کی؟
.پدرش، دِنجیرو
،مادر من کسی بود که گروه اوتاناشی رو بزرگتر کرد
.ولی دنجیرو کسی بود که گفته بود اینا رو انجام بده
دِنجیرو برنامه مفصلی برای رشد گروه چیده بود
.و اونا رو به مادرم سپرد
.اوتوناشی سومی جز دستوراتی که بهش داده شده بود کاری انجام نداد
،ازدواج او با پدر بزرگت، گویچی
.چیزی بود که دنجیرو بدون پرسیدن چیزی از مادربزرگت تصمیم گرفت
دنجیرو تصمیم گرفت که گروه به چندتا بچه نیاز داره، ارثیه چطوری تقسیم بشه
.و کی با کی ازدواج بکنه. و مادربزرگت از تمام دستورات پیروی کرد
.دستورات دنجیرو مشخص بود
.به همین دلیل، به عنوان پسر بزرگتر، به من دستور دادند که گروه رو به دستم بگیرم
.و سوسمو نباید بیشتر از دستیار من باشه
و سعی میکرد کاری کنه که کائوروکو از کویا-سان جدا شه تا
.بتونه با کسی که ازخانواده خوبیه ازدواج کنه
براش این راهی بود که همه ما شاد باشیم
.و همچنین این چیزی بود که برای گروه سود می آورد
و اونچه که ترسناکه اینه که
.تا وقتی که زنده بود همه چیز کار میکرد
گروه در امتداد خطوطی که دنجیرو
.رسم کرده بود درحال پیشرفت بود
،شوهری که براش انتخاب کرده بود
.مردی با استعداد بود که وظیفه پشتیبانی ازش رو به خوبی انجام داد
.سوسومو، کائوروکو و من طوری بزرگ شدیم که اون از ما میخواست
.هرچیزی که دِنجیرو خواستو انجام داد و هرکسی که سر راهش قرار میگرفت رو حذف میکرد
.و بیش از نیم قرن به موفقیتش ادامه داد
کسی مثل اون قادرـه به طور ناگهانی به دستورات پیروی نکنه؟
آیا اون میتونه تصمیم بگیره که یک دستور اشتباهه و ازش سرپیچی کنه؟
بخصوص وقتی که هرکاری کرده و شکست نخورده؟
.شجاعت باورنکردنی ای میخواد
.ممکنه به معنای انکار هرچیزی باشه که تو عمرت انجام دادی
.آره
.اون عروسک خیمه شب بازی دنجیرو بود
من فکر میکنم حقیقت اینه که اون میدونسته گروه در خطره
.و اینکه بچه هاش میخوان خوشبختی رو از راه های متفاوت پیدا کنند
ولی اعتراف به اون و تغییر سیاست هاش و رها کردن هر چیزی که
.باعث موفقیتش در زندگی شده، سرپیچی از دنیجرو بود
.اون نمیتونست این کارو بکنه چون عملی بودن
.آره. به این دلیله که چرا اون... مامانم دربهترین زمان مرد
،از اونجایی که مجبور نشد گروهو درحال فروپاشی ببینه
.یا بچه هاش به دلیل اعمال اون بدبخت میشن
.اون تونست از دیدن چیزی که داشت بهش خیانت میکرد، اجتناب کنه
.به نظرم که خوششانس بود
.ولی فکر نمیکنم که من حق داشتم تا اونو بکشم
.من فقط برای آینده خودم این کارو کردم
ولی تو نتونستی برنامه خودتو تنهایی انجام بدی، درسته؟
...از عمو سوسومو خواستی تا
.وقتی روی یه چیزی تمرکز میکنم، بقیه چیزا رو از دست میدم
.سوسومو آرومتره. اون میتونه همه جوانب رو زیر نظر داشته باشه
.من بیشتر از هرچیزی به بینش اون اعتماد داشتم
.من از رهبری گروه کنار نرفتم
.اگه اونو تصاحب میکردم، فاجعه ایجاد میشد
.اینو باید بهش بگی
.چندبار گفتم! ولی نمیخواد باورش کنه
شاید دلیلش این بوده که
.شما تونستین از پیروی از دستوراتی که به شما داده شده خودداری کنید
.از بودن در جایی که مادربزرگ برات آماده کرده بود راضی نبودی
.به خاطر همینم تمایلت به یافتن مسیر خودت برنده شد
.درسته
،اگه دستورات اونو انجام میدادیم و موفقیتو تجربه میکردیم
.ممکن بود ما هم عروسک خیمه شب بازی دنجیرو میشدیم
.موفقیت گاهی به افراد صدمه میزنه و اونا رو به سمت آسیب سوق میده
یعنی اون این همه وقت داشت منو راهنمایی میکرد؟
.هرکسی یک توجیه زمانی و نقشه قتل داشت
.یک قتل برنامه ریزی شده، به قربانی اجازه جیغ کشیدن نمیده
.داستان هر شخص تناقض داشت. چیزی که اونا رو از سوءظن دور میکنه
...ولی با این نظریه
بابا گفتی مامان بزرگ زمان خوبی مُرد؟
آره. چرا میپرسی؟
.فکر کنم متوجه قضیه شده باشم
.فکر میکنم که حقیقت قتل ۲۳ سال قبلو کشف کردم
.هیچ هیجانی برای فهمیدن پاسخ ندارن
.اواناگا کوتوکو از همون اول اینو برام تعریف کرده بود تا پیداش کنم
قاضی ناخوانده
.مادربزرگ خودکشی کرده
.به خاطر همینه که همه از جمله پدربزرگم، توجیه زمانی داشتن
.ریون، مادربزرگت هرگز خودکشی نکرده
.اون با قدرت اطرافیانش رو کنترل میکرد، دلیلی برای خودکشی نداشت
ولی گروه داشت از هم جدا میشد. درسته؟
.به همین دلیل بود که شما قصد کشتنش رو داشتین
،و عمو سوسومو و عمو کویا
،شما دوتا متوجه این شدید که موفقیت، مادربزرگو گیر انداخته
.و هیچ راهی وجود نداشت که جلوی اونو بگیره
.ما الان مسنتر شدیم و چیز های متفاوتی رو نسبت به اون زمان میبینم
.بخاطر اینه که ما ازش متنفر نیستیم. میدونیم که مادرمون هم یه قربانیه
.اون دلایل زیادی برای خودکشی داشت
،یک تاجر عالی بود
،اونقدر باهوش بود که بدونه اگه دستورات دنجیرو رو ادامه بده
.گروه ورشکسته میشه
.فروپاشی گروه هم به منزله سرپیچی از دستورات دنیجرو بود
.اون باید به هرقیمتی ازش اجتناب میکرد
.ولی انجام ندادن اون به اونچه که بهش گفته شده بود، خیانت بود
.برای اون این باید وحشتناک میبوده
،با توجه به موفقیت هایی که با انجام کار هایی که بهش گفت شد کسب کرد
.این غیر ممکن بود
.تنها راه رهایی از اون خودکشی بود
این تنهای راهی بود که اون از گروه اوتوناشی محافظت کنه و از دست
.وحشتی که احساس میکرد فرار کنه
ولی...مامان...اقدام به خودکشی کرده؟
.پس بهش حق میدم. من اون موقع فکر میکردم اگه اون بمیره، همه چیز حل میشه
.و حق با من بود
.اگه مامان اینو میدونست، شاید تصمیم میگرفت که به زندگیش پایان بده
No comments yet. Be the first to leave one.