The first 200 lines.
ریچارد: این بار، برنامههامون برای مسابقه ماشینهای کلاسیک جدیتر میشه.
اینجا مرکز جهان منه.
ای وای! این کارها رو کند میکنه.
دخترم، ویلو، از انتخاب مربی رانندگیش پشیمونه.
ببین، راهسازیه، باید آروم بریم.
هیچکس اونجا نیست! اما اگه پاش رو میذاشت... اون یه پیرمرده.
داری با من حرف میزنی! چطور میتونم تمرکز کنم؟
و توی کارگاه.
نیل و میندی سعی میکنن مشکل موشهامون رو حل کنن.
اوه، خدای من. فکر کنم به یه تله بزرگتر نیاز داریم.
روشنشون کن، بریم!
به آرزوی دیرینهم رسیدم.
مرد: این همش مال شماست؟ همش مال ماست.
یه کسبوکار بازسازی ماشینهای کلاسیک راه انداختم.
با خانواده نابغه ماشینسازی، نیل، آنتونی و اندرو گرینهاوس.
آنتونی: بابا!
اما، تبدیل شده به چاه ویل پول.
بد، بد، بد.
و اگه به زودی سربهسر نکنیم،
ده. ولی بودجه که ده بود!
ممکنه ورشکست شیم. اصلا خوب پیش نمیره.
پس، من برنامههای جدید و جاهطلبانهای ریختم.
به کلوپتون خوش آمدید.
باید وارد رقابتهای بزرگتر بشیم.
حتی میریم مسابقه تا ماشینایی رو پیدا کنیم که به کمک ما نیاز دارن.
الان وقتش نیست که بهش کارت ویزیت بدیم.
مصممم که وسواس دیرینهم رو...
بیا، ماشین کوچولو. ...تبدیل کنم به یه کسبوکار پررونق.
روشن میشه؟ نه.
مگه این فکر خوبی نیست؟
خداحافظ، سگها.
به کارگاه «کوچکترین چرخدنده» کار بیشتری نیاز داریم.
به اندازه کافی ماشین برای کار کردن گیرمون نمیاد.
بنابراین، هیچ پولی درنمیاریم.
و یه ایده عالی به سرم زد.
امجیبی جیتی قدیمیمو تبدیل کنم به یه ماشین مسابقه و یه تیم مسابقه «کوچکترین چرخدنده» تشکیل بدیم.
و بعدش میتونیم لوگوی ما رو همهجاش بزنیم.
و تو مسابقات سراسر کشور حاضر بشیم.
و وقتی مردم با ماشینهای کلاسیکشون تصادف میکنن،
ما اونجا کنارشونیم و خدماتمون رو ارائه میدیم.
اونا ما رو میشناسن.
ایده رو تو نمایشگاه بازسازی ماشینهای کلاسیک...
تو اِنئیسی هفته پیش معرفی کردیم و همه موافقت کردن.
همه هم ایده رو دوست داشتن، هم ماشین رو.
اما در واقع، اون فقط یه امجیبی بود که رنگش کرده بودیم شبیه ماشین مسابقه به نظر بیاد.
حالا باید تبدیلش کنیم به یه ماشین مسابقه واقعی و این قراره گرون دربیاد.
گرونتر از اون چیزیه که فکر میکنم.
فقط میدونم که همینطور میشه.
به خاطر همین کاملا، حسابدار رو دعوت کردم.
که جلسهی معمولیمون رو اینجا تو خونه برگزار کنیم.
به جای کارگاه.
چون لزوماً نمیخوام اون متوجه بشه...
که این اواخر...
فقط روی امجیبی کار میکردیم.
و نه روی چیزی که برامون پول دربیاره.
اون اینو متوجه میشه و احتمالا عصبانی میشه.
خب، مرتب کردن.
سلام، ریچارد. سلام.
سلام. ببخشید بابت تغییر مکان.
اشکالی نداره. برای من یه تغییر خوبیه.
امروز اینجوری شد دیگه. بفرمایید تو.
ممنون. از این طرف بفرمایید.
میریم بالا به دفترم. هنوز کامل نشده.
این شبیه یه اتاق پسرونه واقعیه. منظورت از اتاق پسرونه چیه؟
نامرتب. یه اتاق پسرونه معمولیه.
آره، شاید نامرتب. نامرتب، منظورت اینه؟
به یه دست زنونه نیاز داره. اوه، نه نیاز نداره.
چرا، نیاز داره.
ولش کن، یه جریمه سرعته.
جریمه سرعت؟ نگرانش نباش.
خب- اول از همه، میخواستم ببینم...
تو اِنئیسی چطور پیش رفت؟ عالی بود.
با کلی از صاحبان کسب و کارهای دیگه صحبت کردم.
و همه تأیید کردن.
بله، این یه راه عالی برای جذب مشتریه.
ارزونتر از تبلیغاته.
و مخاطب مناسب. دقیقاً.
و معنادارتر از تبلیغاته.
چون اگه من کنارشون تو خط شروع مسابقه باشم و بعد تصادف کنن،
میان پیش من چون میدونن ما هم جزو دنیای اونا هستیم.
جواب میده. فوقالعادهست.
شما گفتید بودجه ده هزار بود... آره.
روی امجیبی. خب، اینم لیستی از هرچی که تا الان خرج کردیم.
پس، کمی کمتر از سه هزار.
پس، هنوز هفت هزار مونده. درسته.
چیزای دیگهای هم هست که باید بهش اضافه بشه.
بله، هست. حدودی میدونید چقدر؟
نه.
اما منظورم اینه که... کار موتور هست.
اون گرونه؟ میتونه خیلی زیاد باشه.
حدودی؟
ده، دوازده؟ ده! ممکنه.
ولی بودجه ده تاهه.
میدونم. یه کم ازش بیشتر میشه. یه کم!؟ این بودجهست.
ولی اون سه هزار بدون دستمزد بود.
ولی من که مستقیماً پول دستمزد رو نمیدم.
اما برای اینکه حساب کنیم این چقدر براتون خرج داره...
باید به مواد و زحمتی که براش کشیده شده نگاه کنیم.
چون اون ساعتها رو از کارهای قابل پرداخت کم میکنه.
خب، من که بحثی ندارم یا مخالفتی نمیکنم.
فقط اگه کار قابل پرداخت برای انجام دادن داشته باشن.
ولی دارن، مگه نه؟ بله.
خب؟
ببین.
من اینجوری به قضیه نگاه میکنم.
به کارآفرینهای بزرگ فکر کن.
باید یه ایده زیرکانه میداشتن و بعد هم ازش حمایت میکردن.
ولی من تصور میکنم که اونا همیشه از تمام هزینهها باخبر بودن.
فکر کنم تقریباً از این قضیه قسر در رفتم.
چون من پای حرفم وایمیستم.
حق با منه. این تیم مسابقه رو راه بندازین.
این بهترین تبلیغیه که میتونیم داشته باشیم.
یه خورده برامون خرج داره تا بهش برسیم و آره، آره.
کارهای بزرگ رو که با جا زدن انجام نمیدن،
وقتی یه خورده سخت میشه، مگه نه؟
ورشکست نمیشی، ولی برنده هم نمیشی.
کار NEC چطور پیش رفت؟ خوب بود.
آره، مردم راجع به ماشین چی میگفتن؟
راستشو بخوای، خیلی خوب جواب داد. آره. گوشیت الان زنگ خورد.
اوه!
کیه؟ بری.
تقریباً بری رو فراموش کرده بودیم، مگه نه؟
ولی حالش خوبه که.
با توجه به این (تماس)، نه، اینطور نیست.
بری رفیق منه. مشکل اینجاست که ما همه این دردسرها رو داشتیم...
برای راه انداختن اینجا و لابه لای همه اینا...
ماشین موریس ایت سری E بری هم همینجا بود.
این فقط یه کار دوستانه بود (که با تخفیف رفاقتی انجام میشد).
قرار بود وقتی چند ساعت وقت اضافه داشتم، انجامش بدیم و تمومش کنیم.
انصافاً...
آدما فقط تا یه حدی کشش دارن، چطوری بگم؟
مثل یه تیکه کشه.
به آخرش که میرسه، بعدش دیگه آماده پاره شدنه.
اسمولست کاگ. سلام، من بری ریس هستم، آقا. نیل منو میشناسه.
میخواستم ببینم ماشین موریس ایت تورر من پیش شماست؟
موریس؟ اون موریس ایت خاکستری کوچیک؟
این کار مال خیلی وقت پیش بود، مگه نه؟
آره، خیلی وقته! دو ساله که پیششه.
واقعاً؟ بد نیست اگه تموم بشه، اگه مشکلی نداره؟
حتماً، رفیق. حتماً.
همین الان با بری تلفنی حرف زدم.
داره میاد اینجا تا ببینه کارش چطور پیش رفته.
۱۵ دقیقه.
ما ماههاست که اون ماشینو از یه جا به یه جای دیگه جابجا میکنیم.
ولی هیچ کاری برای خود ماشین نکردیم.
تو ۱۵ دقیقه چی میتونیم بکنیم؟ قایم شیم؟
بذار هموند باهاش صحبت کنه. یه خورده یخ رو آب میکنه، مگه نه؟
سلام رفیق. سلام آقا.
ماشینم، آقا؟ آره.
مشخصاً، اونقدر که شما میخواستید پیش نرفته.
راستشو بخوای، انتظار داشتم یه ذره رنگ آبی روش ببینم.
اون یه خورده پر سر و صداست. وقتی ساکت بشه، مشکل داریم.
من حتی واقعاً راجع بهش با نیل صحبت نکردم.
ببین، برو یه بررسی کن. تو اول برو. اوه، نه! خوبه، خوبه.
ایده تو بود، مگه نه؟
فقط یه نفس عمیق بکش.
نمیدونم نیل اولین لایه رنگ رو روش زده یا نه.
میتونی از خودش بپرسی چون ایناشه. نیل: سلام بری. خوبی؟
داشتم راجع به ماشین بابا حرف میزدم.
آره، یه خورده سابقه داره.
همونطور که میبینی، الان تقریباً تموم شده.
میبینی، تقریباً تمومه. من این اثر مات رو دوست دارم.
نیل: الان با تمام توان روش کار میکنیم.
حداکثر دو تا سه هفته طول میکشه.
بهت قول میدم، حتی یک پنی هم بیشتر از چیزی که گفتیم نمیگیریم.
خب، ممنون. ولی ۸۰۰۰ پوند هزینه نگهداری هم هست.
آره.
داری شانستو امتحان میکنی ها!
بری: تجهیزاتی که دارن به نظر حرف نداره.
یه خورده نگران بودم که باید پول خیلی بیشتری بپردازم.
تا اون چیزی که واقعاً دارم.
روشن میشه؟ روشن میشه دیگه، مگه نه؟
این مال روزای قدیمه.
این کسب و کار قدیمی نیل بود قبل از اینکه ما با هم شریک بشیم.
هر چی بیشتر راجع به کار حرف بزنن...
راحتتر میشه فهمید چرا کار هیچوقت انجام نشد.
اندرو: اون موقع مو داشتی. نیل: آره مو داشتم.
دندونهای خودم رو داشتم. قدم ۱۹۰ سانت بود.
نمیشه که رفیقها کاراشون مجانی انجام بشه.
ولی بری دوست خیلی خوب منه.
...از دوران مدرسه و حال و روزش زیاد خوب نبوده.
بهش گفتی چقدر هزینه داره؟
خلاصه بگم...
تو تو تمام زندگیت این کارو نکردی!
در واقع...
۳۰۰۰ پوند. اوه خدایا!
میدونم، ولی بریه دیگه، مگه نه؟ میدونم که بریه!
دلم میخواد ماشینشو پس بگیره. ولی خب، باید انجامش بدیم دیگه.
این یه تعهد از طرف کارگاه قدیمیه.
یه تعهده. باید انجامش داد.
من دیگه میرم سرمو هی بکوبم تو در!
امروز روز مهمیه تو خونه هاموند.
من دوباره تو یه ماشین جونمو به خطر میاندازم.
به لطف کمبود سراسری مربیان رانندگی
اگه یه مربی رانندگی میگرفتی، این کار راحتتر بود.
امتحان کردیم. تقصیر من نیست.
اوه، نگاه کن! نگاه کن، نگاه کن! دقیقاً همینه که میخوام.
پیچها و تقاطعها، نگاه کن. باشه، اوکی.
امروز امتحانش میکنیم و میبینیم چطور پیش میره.
میرم سر امتحانم.
No comments yet. Be the first to leave one.