The first 200 lines.
بسیار خب. شروع میکنیم.
هنوز زنگ نزده؟
نه. هنوز شش دقیقه مونده، کنترل.
میشه بلندتر صحبت کنید، لطفاً؟
باربری سیتی هستم.
فکر میکنم برآورد قیمت میخواستید.
همیشه در خدمتیم.
دقیقاً کاری رو که بهت گفتم انجام دادی؟ با هیچکس حرف نزدی؟
یادت باشه جیم، به هیچکس اعتماد نکن. هیچکس!
فقط برای من کار میکنی.
متاسفم، ودکا نیست.
انتظاری هم نداشتم.
یه مأموریت برات دارم.
قلمروی آشنا. چکسلواکی.
شاید کمی بیش از حد آشنا.
از کدوم هویت میخوای استفاده کنی؟
ولادیمیر هاژک رو پیشنهاد میکنم.
ـ هنوز روزنامهنگار چک؟ / ـ بله.
ـ هنوز مقیم پاریس؟ / ـ بله.
ـ کس دیگهای ازش استفاده کرده؟ / ـ نه.
موافقی؟
فکر میکنم امنه، بله.
یه پیشنهاد همکاری دارم، جیم.
در بخش نظامی.
اسم پوششیش «تستفای» هست.
تو یه آدم نظامیپسندی.
شما دو تا باید حسابی با هم جور بشید. اونم به اسبها علاقه داره.
یه چیز مشترک دیگه که با هم دارید.
فکر کنم بتونیم درباره چوگان گپ بزنیم، قربان.
اسم واقعیش «استِوچِک»ـه. در حال حاضر، اون یه ژنرال توپخانه هست.
ولی در گذشته، با اطلاعات روسیه ارتباط تنگاتنگ داشته.
خیلی نزدیک.
و حالا میخواد با ما حرف بزنه.
من شخصاً با یه واسطه مصاحبه کردم... توی اتریش.
استِوچِک حالا میخواد شهادت بده...
...به یک افسر رده بالای من که چک بلده.
چرا؟
یه دوستدختر داشت. دانشجو بود، بیست سال اختلاف سنی بینشون بود.
از این چیزا پیش میاد.
اون توی شورش ۶۸ کشته شد.
استِوچِک هیچ وقت روسها رو بابتش نبخشید.
از اون موقع تا حالا، دنبال خونشونه.
خودش رو پنهان کرد، دوستانه رفتار کرد.
تمام این مدت، منتظر فرصتش بوده.
حالا آمادهست.
چقدر مطمئنی؟
استِوچِک.
موشکی.
بالستیک.
نفر چهارم اطلاعات ارتش چک.
دبیر کمیته امنیت داخلی ملی.
مسئول میز آنگلو-آمریکایی در پراگ.
اون آدم بزرگیه، جیم.
و برامون گنج داره.
اون برای بخش انگلیسِ مرکز مسکو کار کرده،
و قراره اسم اون جاسوسی رو به ما بده که مسکو توی تشکیلات ما کاشته.
ما یه نفوذی داریم، جیم.
توی لندن؟
خیلی نزدیک به رأس.
توی سیرک؟
یکی از پنج نفر برتر. اسم رمزشون برای اون «جرالد» ـه.
ما یه سیب گندیده داریم، جیم...
...و کرمها دارن سیرک رو میخورن.
این آدما؟ یکی از اینها؟
چرا که نه؟
آیا انگلیسیها ناتوان از فریب هستند؟
ما به اندازه کافی از اعضای سازمانهای دیگه رو به سمت خودمون برگردوندیم -
روسها، لهستانیها، چکها، حتی بعضی از آمریکاییها.
چرا نباید یه نفوذی توی سیرک باشه؟
حالا... بهشون نگاه کن.
کنترل، من میدونم اونا کین.
گوش کن، جیم، باید برای اونا اسم رمز بذاریم.
یادت میاد اون شعر کودکانه «تنکر، تیلور، سولجر، سیلور»؟
کاملش کن.
ریچ مَن، پور مَن، بگر مَن، تیف.
پرسی اَلین، مدیر عملیات ـ تنکر.
تنکر.
بیل هِیدون، رئیس پرسنل ـ تیلور.
روی بلَند، رئیس شبکههای پرده آهنین ـ سولجر.
سیلور رو حذف میکنیم - خیلی شبیه تیلوره - ممکنه اشتباه شنیده بشه.
ـ ریچ مَن؟ / ـ خوشم نمیاد.
شبیه کار پلیسیه - کلاهبرداری، مسائل بانکهای سوئیس.
توبی اِسترهِیز، لامپلایتر ارشد، کارآگاه ارشد عالیرتبه ما. پور مَن؟
بله، پور مَن.
و جورج اسمایلی، معاون وفادار من ـ بگر مَن.
فهمیدی؟
یادم میمونه.
تنها چیزی که ازت میخوام جیم، اینه که...
...یه کلمه، فقط همون اسم رمز.
اگه مجبور شدی اون رو روی در ورودی سفارت توی پراگ خط خطی کنی...
...یا به همدست مقیم ما زنگ بزنی و توی گوشش فریاد بزنی
قبل از اینکه مخفی بشی.
اگه یه جور خرابکاری پیش اومد و اون کار لازم شد،
فقط اون یه کلمه رو به من بده.
ولی یادت باشه جیم، اگه گیر افتادی، منو انکار کن. من نمیدونم تو اونجایی.
اِستِوچِک رو کجا ملاقات کنم؟
چطور؟ کِی؟
جمعه، بیستم مارس.
استِوچِک قرار است از ایستگاه تحقیقات تسلیحات در «تیسنوف»، نزدیک «برنو» بازدید کند،
حدود ۱۰۰ مایل شمال مرز اتریش.
از اونجا، آخر هفته رو تنهایی میری یه شکارگاه.
یه جای بلنده تو جنگل، نزدیک راچیچه.
اون برات یه محافظ از برنو میفرسته.
و انتظار داره عصر شنبه ۲۱ مارس اونجا باشی.
هوم. اون چی... اون از ما چی میگیره؟
تضمینهای همیشگی. اگه و هر وقت بخواد بیاد، مراقبشیم.
یه کلمه کافیه.
تقریباً رسیدم.
سفر کاریه، آقای هایجک؟
و امیدوارم یه کم هم تفریح.
تو پاریس که نمیتونن آبجو درست کنن.
حالت چطوره؟
خوبم. ولی دکتر بهم گفت نباید بیشتر از سه ساعت یه کله رانندگی کنم.
بازش کن.
نه. باید کنار من بشینی. امنتره.
عمراً!
اینجوری دموکراتیکتره. - بازش کن.
تپانچه داری؟ - بازش کن!
پیامی برای ژنرال داری؟
یه داستان برات تعریف میکنم...
یه پیرزنی هست که دست از سر جوونا برنمیداره -
همیشه تو صف، چنگ میندازه به بیضههاشون...
خب، تازه بارون داشت شروع میشد...
تکون نخور، و حرف نزن.
بیا بیرون، باراکو، آروم.
بپوشش.
برو به سمت کلبه.
وقتی برگشتی و اوضاع امن شد، میرم ژنرال رو ببینم.
چرا؟ میدونم امنه.
برو. اگه چراغای جلو رو روشن کنم،
راحت میتونم گیرت بندازم. برو، برو، برو.
شش ماه بعد
باراباس کتابفروش بود.
آقای اسمایلی، لطفاً!
داری سرمایهگذاری میکنی.
امیدوارم اون روزی که دوباره بهت فروختمش، یادت بمونه.
همیشه باعث افتخاره باهاتون معامله کنم، قربان.
شما همیشه یه شوخی برام دارین.
فکر کنم، با این همه، میتونستیم اینو به اداره پست بسپریم.
بله قربان. ارسالش میکنم.
اگه اشکالی نداره، من از اون طرف میرم.
ابداً، قربان.
جرج!
سلام!
پسر عزیزم.
ببین کی اینجاست، خود استاد! نگو که منو یادت رفته.
سلام رادی. خوشحالم میبینمت.
چه عالی شد که دیدمت.
بهم گفتن با راهبا تو سنت گالن، یا یه جای دیگه، گوشهنشین شدی،
غرق مطالعه نسخههای خطی. گفتن تبعید خودخواسته.
البته که میدونستم حقیقت نداره، چون من تو رو میشناسم، جرج.
تو هیچ وقت انگلستان رو ترک نمیکنی.
تو اصلاً قادر به چنین کار رها کردنی نیستی،
مهم نیست سیرک چقدر باهات بد رفتار کرد.
خب...
...این همه ماه داشتی چیکار میکردی؟
میخوام همه چیزو بدونم، ریز به ریزش رو.
همسر دوستداشتنی چطوره؟
خانم آن دوستداشتنی چطوره؟
شنیدم الان تو شهر نیست.
شرط میبندم که داری براش خرید میکنی.
بهم میگن، همیشه کادوهای کوچیک میخری.
کادوهای بدرقه، کادوهای استقبال.
جرج، برگشتی سر کار؟
یا اینکه هیچ وقت ولش نکردی؟ اینه قضیه، جرج؟
همش پوشش بوده؟
پوشش، جرج؟
رادی، من بازنشسته شدم.
باشه جرج، اگه تو میگی.
خوب به نظر میای رادی، ولی نباید وقتتو بگیرم.
اوه، نه، جرج، واقعاً!
دوست قدیمی عزیزم، نمیتونی اینجوری در بری.
رادی مارتیندیل به هیچ وجه بهت اجازه نمیده.
ماههاست که آخرین باری که گپ زدیم گذشته.
حالا، بذار برات یه نوشیدنی سبک بگیرم.
و بعد بذار ببرمت شام. این افتخار رو بهم بده.
به من افتخار بده، جرج.
از قیافت معلومه که امشب کسی کاری باهات نداره.
اوه، لطف دارین، ولی... - این نقش من تو زندگیه، جرج.
همه ما باید تو یه کاری خوب باشیم.
نباید جبدی رو فراموش کنیم. اون معلم قدیمی تو نبود؟
بله، یه زمانی.
اسپارک رو چطور ارزیابی میکنی،
همونی که از دانشکده زبانهای شرقی اومده بود؟
جرج، جایگاهش رو مشخص کن.
هنوز به اون حد نرسیده.
میگن با اعصابش مشکل داشت.
چه حیف.
البته که الان همشون مردن و رفتن.
فقط توسط عده کمی مثل من و تو به درستی قدردانی شدن.
شما به من لطف دارین.
حالا جرج، بیا در مورد رئیس قدیمیت، کنترل، حرف بزنیم.
تنها رئیس سیرک که اسمش رو همیشه مخفی نگه داشت.
در مورد کنترل حرف بزنیم؟ - اگه اصرار داری.
البته که برای تو که راز نبود، مگه نه، جرج؟
اون هیچ وقت رازی از تو نداشت، دست راست امتحان شده و قابل اعتمادش، مگه نه؟
نمیدونم. این نکته در مورد رازهاست.
میگن کنترل و اسمایلی مثل دو تا دزد تا آخرش به هم نزدیک بودن.
خیلی به هم لطف دارن.
حالا، جرج، لوندی نکن. من یه سرباز قدیمیام.
No comments yet. Be the first to leave one.