The first 40 lines.
شنبه صبح به سرعت از تختم بلند شدم
و بهترين کت و شلوارم را پوشيدم
سوار ماشينم شدم و مثل يه جت به سرعت رفتم
تمام راه را با تو بودم
در خونتون را زدم
درحالي که قلبم تو دستام بود (خيلي ترسيده بودم)
که سوالي ازتون بپرسم
چون من ميدونستم که شما
يه مرد با افکارقديمي هستين
ميتونم دخترتون را
براي ادامه زندگيم داشته باشم ؟
بگو آره . بگو آره
چون من بايد بدونم
شما گفتيد که من هرگز نعمت خدام(دخترم) را به تو نميدم
تا روزي که بميرم
نميتوني باهام همدردي کني دوست من چون جواب
نه بود
چرا اينقدر شما بايد سخت گير باشين ؟
بابا منم آدمم چرا نميفهمين ؟
چرا اينقدر شما بايد سخت گير باشين ؟
من در هر حالت باهاش ازدواج ميکنم
باهاش ازدواج کن
هر جوري هست باهاش ازدواج کن
باهاش ازدواج کن
آره . مهم نيست شما چي ميگيد
باهاش ازدواج کن
و ما يه خانواده خواهيم شد
چرا اينقدر شما بايد سخت گير باشين
من از انجام اين کار متنفرم . اما تو هيچ انتخابي نداري
نميتوني بدون اون زندگي کني
چه از من خوشت بياد چه نياد ما کار خودمون را ميکنيم
يا وايميسيم تو محراب (جايي که مراسم عروسي تو کليسا برگزار ميشود)
يا فرار ميکنيم
به يه کهکشان ديگه اي که تو ميشناسيش
تو ميدوني که اون عاشق منه
اون هرجا که من برم مياد
ميتونم دخترتون را
براي ادامه زندگيم داشته باشم ؟
بگو آره . بگو آره
چون من بايد بدونم
No comments yet. Be the first to leave one.