The first 200 lines.
مجبورم کردی دوباره بیام.
ما خواستههای شمارو برآورده کردیم
نشانهای آزرا روی دیواره
و همینطور روی تمام پرچمهای اینجا.
خوبه.
ولی من تدارکاتمُ نمیبینم.
بهت که گفتم
ما با تمام تلاشمون خواستههات رو اجرا میکنیم.
منم بهت گفتم اگه نتونی پیشکشی که
بدهکاری به موقع برسونی
چه اتفاقی میافته.
چرا به من نمیگی.
پس اونُ به این لونه راه دادی.
بابت خیانتت تقاص پس میدی.
مهاجر به همه ما خیانت کرد.
ما تو رو وارد کردیم!
بهت یاد دادیم از موهبتت استفاده کنی.
تو بهت یاد دادی طبق دستور آدم بکشم.
من الآن خودم تصمیم میگیرم.
نیازی به خون ریزی نیست.
فقط زمان بیشتری لازم داریم.
زمان؟
شما دو روز وقت دارین دوبرابر میزان توافق رو فراهم کنید.
قراری نداریم
به مهاجر بگو اگه جادوگرشو میخواد
میتونه خودش بیاد بگیره.
از این کارت پشیمون میشی.
زمان قضاوتم میکنه.
آخرین اخبار دنیای فیلم و سریال در تلگرام و اینستاگرام ما .:. @OfficialCinama .:.
«:: مــتـرجـم: مرتضی ::» |^| GodBless |^|
اه گندش بزنن.
چیه؟
استاد اینجا کارآموزهای حرف گوش نکنُ نگه میداشت.
چطور نگهشون میداشت؟
از سوزن استفاده میکرد تا قدرتشونُ کم کنه، اونهارو...
میخوابوند.
آره
استاد فکر میکرد فقط اون میتونه بیدارشون کنه.
مشخص شد اشتباه میکرده
«ام.کی» حتماً به مهاجر گفته.
آره
و حالا یه جوخه کامل از چشم سیاه داره.
«هنری» تو پناهگاهه.
باید الآن بریم اونجا.
مهاجر تنها مشکل ما نیست.
«مگنوس» احتمالاً یه گروه آدمکش دنبال ما فرستاده.
اه خوبه، خوبه.
من یه میانبر میشناسم که به بدلندز ختم میشه.
- یه گلوگاه به اسم دندان اژدها. - اسمشم نشنیدم.
بلک لوتس سالها صرف
ثبت مسیرهای ورود و خروج از کوهستانها کرد.
من نشونتون میدم.
هی هی هی.
خوشم نمیاد.
اون جونمو تو زندان نجات داد
جون تو رو هم همینطور.
ما میریم.
معلومه که میریم.
خیلی وقته که بچه بغل نکردم.
بوی معصومیت میدن.
حتماً بخاطر همینه که به هر قیمتی ازشون مراقبت میکنیم.
اگه خیلی دوست داری ازش مراقبت کنی،
پس چرا مهاجرُ تحریک کردی بهمون حمله کنه؟
بعضی وقتا باید با آتش به جنگ آتش بری.
وگرنه تو رو فرا میگیره.
استاد گفت بیدار کردن خوابیدها مهاجرُ ضعیف کرده.
اگه الآن حمله کنیم، شاید تنها فرصت شکست دادنش باشه.
ضعیف باشه یا نه،
اون یه ارتش از شیاطین مثل «ام.کی» داره.
اونها شیاطین نیستن.
برخلاف افسانهها، میشه اونهارو کشت.
باید به پیروان مهاجر نشون بدیم
اون یه خدا نیست.
میبینم خیالت راحته.
همینطوره.
اگه میخوایم برنده بشیم باید متحد باشیم.
حمایت تو رو دارم؟
داری.
هی.
بچه احتمالاً الان یه یتیمه.
تقصیر منه که مادرش مُرد.
و پدرشو با بلک لوتس تنها ول کردم.
اون همیشه والدینی داره که دوستش دارن.
تو و «مون»؟
بعضی رازها رو نمیشه نگه داشت؟
برای تو اشکالی نداره؟
کسی که میتونه بین
عشق و رهبری تعادل ایجاد کنه برام
قابل احترامه مخصوصاً درحین جنگ.
برای همین وقتی این جنگ تموم بشه،
شاید بهترین کسی نباشم که مارو رهبری میکنه.
داری چی میگی؟
وقتی من نبودم مردم منو متحد نگه داشتی.
همین کارو برای پناهندهها کردی
و این اراده لازم داره
وقتی این جنگ تموم شد
و ما آخرین بازماندههاش هستیم،
میخوام تو رهبری کنی.
ولی قبلش، باید با همدیگه تو این نبرد پیروز بشیم.
شما گذاشتین یه شمشیر زیر گلوی «کریسیدا» بگیره؟
بقیه سیاه چشماهارو آماده کن.
طلوع فردا حمله میکنیم.
- بیوه برات تله گذاشته. - از کجا میدونی؟
میخواد وقتی قدرت کافی نداری حمله کنی.
قدرت من اینقدر هست که لهش کنم!
حالا هم که خوابیدههای تو رو داریم.
خوابیدههای ما خسته هستن به تمرین نیاز دارن.
موهبت تنها تمرینیه که نیاز دارن.
حرفی داری به من بزنی پسرم؟
ازت پیروی کردیم چون بهمون وعده دادی
که بالاخره برای کار درست میجنگیم.
تو خوابیدهها رو بیدار کردی حالا وقتشه آزادمون کنی.
مثل یه مؤمن واقعی حرف زدی.
برگزیدهها رو حاضر کن،
یا یکیُ پیدا میکنم که انجامش بده.
شنیدم میخوای چیزی به من بگی.
امیدوارم فقط هیاهو و تهدید نباشه.
نیست.
چیزی که میتونه در اون تصمیمات عجولانهای
که گرفتی تجدید نظر کنی.
من میدونم مهاجر موهبت رو گرفته،
و میدونم چه بلایی سرش آورده.
تو نمایش خوبی اجرا کردی،
ولی این تو هستی که درمورد
ماهیتت و باورهات دچار شک شدی.
این داره شجاعتت رو ازت میگیره.
برخلاف منجیت،
من این سرزمین رو با قدرت شمشیر خودم تصرف کردم.
بله تو یه جنگجوی بزرگ هستی.
دلیلش اینه که...
هیچوقت برای کسه دیگهای نجنگیدی.
ولی این باید تغییر کنه.
درمورد چی حرف میزنی؟
میتونم در نفس کشیدنت حسش کنم.
یه زندگی جدید درون تو ریشه دوانده.
تو باردار هستی.
موهبت تو برای کشتنه موهبت من برای دیدنه.
چیزهایی که اتفاق افتاده و خواهد افتاد.
از این نبرد دست بکش
وگرنه بچۀ زاده نشدۀ تو خواهد مُرد.
حتی اگر تو زنده بمونی.
آیا میتونی با چنین فداکاریی کنار بیای؟
ما به موقع آماده میشیم.
اگه تو میگی.
یادم نمیاد قبل از نبرد با «چائو»
همچین کاری کرده باشی.
من نبردهای زیادی بودم و پیروز شدم که حسابش از دستم در رفته.
ولی هیچوقت علیه سیاه چشمها نبوده.
اصلاً نمیدونیم مهاجر چند نفرُ میاره.
میدونم، ولی فکر کنم حق با بیوه باشه.
این شاید تنها فرصت ما برای شکست دادنش باشه.
ناثانیل.
واقعاً چی اذیتت کرده؟
این
من همیشه با اشتیاق مرگ میجنگیدم،
ولی حالا به نظر خیلی آماده نیستم.
عجیبه.
وقتی فقط شرافت برام باقی مونده بود برای انتقام به بیوه پیوستم.
ولی حالا،
تو.
آدمو میترسونه مگه نه؟
اینکه بفهمی بیشتر از اونی که فکر کنی میتونی از دست بدی.
ولی بیشتر امید داشته باش.
برای یه جنگجو، امید یه شمشیر دولبه ست.
پس سعی کن خودتو زخمی نکنی.
و ایمانت رو تقویت کن.
من با بیوه صحبت کردم.
اگه ما پیروز بشیم، تمام چیزهایی که آرزوشُ داشتیم بدست میاریم.
حکمرانی با هم.
خب فکر کنم چارۀ دیگهای برامون نمونده.
بیا برنده بشیم.
شاید کلیپرهات به تو وفادار باشن،
ولی برای من میجنگن؟
اونا پیرو بارون هستن منم پیرو تو هستم.
باید تنها با دخترم حرف بزنم.
هرطور مایلید.
باید دوباره بفرستمت بیرون.
- کجا؟ - تا مهاجرو پیدا کنی.
باید بدونم دقیقاً کجاست،
چندتا جنگجو با خودش میاره.
و میخوام «نیکسُ» هم ببری.
من برای دیده بانی نیاز به ملازم ندارم.
هنوز زخمات خوب نشدن.
من خوبم، و ممکنه اینجا به «نیکس» احتیاج داشته باشی.
«نیکس» با تو میاد.
فقط چون با هم شمشیر میزنیم
دلیل نمیشه تمام دستورات منو زیرسؤال ببری.
هرطور شما بخواین بارون.
وایسا «تیلدا»، میدونم میتونی از پس خودت بربیای.
- فقط با «نیکس» خیالم... - اشکالی نداره.
من میبرمش.
سالم برگرد پیش من.
حتماً.
رسیدیم یا نه بالاخره؟
نکنه بچه کوچولو هستی؟
هیچوقت کوچیک نبودم.
پس اینقدر نپرس چقدر مونده
و سریعتر راه بیا.
هی خواهرت چه مهربونه، مگه نه؟
No comments yet. Be the first to leave one.