The first 200 lines.
استوديو فيلمِ «موسفيلم»
« مُرغِ دريايي » «نوشته : «آنتون چخوف
: نويسنده و کارگردان «يولي کاراسيک»
: مديرِ فيلمبرداري «ميخائيل سوسلوف»
: موسيقيِ متن «آلفرد اِشنيتکه»
: مديرِ توليد «ن. پتوشکو»
: با شرکت
«آلا دِميدووا» «در نقشِ «آرکادينا
«ولادمير چتوِريکف» «در نقشِ «ترپلف
«نيکلاي پلوتنيکف» «در نقشِ «سورين
«ليودميلا ساوِلِيِوا» «در نقشِ «نينا زارِچنايا
«آرمن دِژيگارخانيان» «در نقشِ «شامرايف
«سوفيا پاولووا» «در نقشِ «پولينا آندري يونا
«والنتينا تِليچکينا» «در نقشِ «ماشا
«يوري ياکوفلِف» «در نقشِ «تريگورين
«يفيم کوپِليان» «در نقشِ «دورن
«سرگي تورکاچفسکي» «در نقشِ «مدودنکو
«اِستانيسلاو سيمونوف» «در نقشِ «ياکُف
«هنريکاس کوراسکاس» «در نقشِ «کنيازکف
شما چرا هميشه لباسِ سياه ميپوشيد؟
عزايِ زندگي ام رو .گرفته ام
.من موجودِ بدبختي هستم - .چرا؟ نميفهمم -
خودتون تندرست و ،سالم هستيد
پدرتون هم گرچه ،ثروتمند نيست
ولي دستش به .دهانش ميرسه
،تويِ خوشبختي .مسأله پول در ميان نيست
يک آدمِ فقير هم ممکنه .خوشبخت باشه
،اين در نظريه ست
.نه در عمل
.مثلاً من رو در نظر بگيريد
.من خانواده پُرجمعيتي دارم
در عمل اينطور هست که من و مادر و ... دو خواهر و برادرِ کوچکم
بايد با 23 روبل .مواجبِ ماهانه سَر کُنيم
ميخوايد مقداري پول قرض بگيريد؟ - .نه، متشکرم -
... روح هايِ من و شما
هيچ نقطه تماسِ مشترکي .با هم ندارند
.و البته کاملاً قابلِ درک هست
چه کسي ممکنه ... حوصله داشته باشه
با مَردي ازدواج کُنه که خودش محتاجِ نانِ شبه؟
عشقِ شما من رو ،متأثر ميکُنه
اما من نميتونم متقابلاً ،به اون جواب بدم
.همين و بَس
!خانم ها و آقايان
نمايش که بخواد شروع بشه ،شما را صدا ميکُنند
.ولي حالا اينجا نمونيد .لطفاً از اينجا بريد
.بياييد بريم
«البته چنانچه «نينا زارِچنايا ،دير کُنه
تمامِ زحماتِ ما .به هدر ميره
.حالا ديگه بايد پيداش بشه
،موهايِ سَر و ريشتون ژوليده ست .بايد اصلاحشون کُنيد
.اين فاجعه زندگيِ منه
... در جواني هم
قيافه ام طوري بود که انگار .هميشه مست و پاتيل بودم
.زن ها هيچوقت دوستم نداشتند
راستي، خواهرم چرا سَر دماغ نيست؟ - چرا؟ -
.چون دلتنگي ميکُنه .حسادت ميکُنه
،مادرم هنوز نمايشنامه ام را نخونده .با وجودِ اين ازش متنفره
بله، از همين حالا، از اينکه ،رويِ اون سنِ کوچيک
،نينا زارِچنايا» موفقيت خواهد داشت» .خود بخود، دلگيره
.ناراحت نباش
.مادرت تو رو ميپرسته
... دوستم داره
... دوستم نداره
!دوستم نداره
!ميبينيد؟ مادرم دوستم نداره
اصلاً چرا بايد دوستم داشته باشه؟ ... او خوش داره زندگي کُنه
عشق بورزه، بلوزهايِ ،رنگِ روشن بپوشه
ولي سنِ 25 سالگيِ من ... مدام به يادش مياره
.که حالا ديگه جوان نيست
.اون عاشقِ تئاتره
به خيالش به بشريت و ،به هنرِ مقدس خدمت ميکُنه
ولي به عقيده من، تئاترِ معاصر .چيزي جز کهنه پرستي و خيالِ واهي نيست
وقتي اين نوابغِ کبير ،و خادمانِ هنرِ مقدس
،به ياريِ تصويرها و جملاتِ مبتذل ... سعي ميکُنند اصولِ اخلاقيِ کوچک
و به راحتي قابلِ فهم و مفيد ،در محيطِ خانواده رو با قلاب صيد کُنند
و هنگامي که مطلبي رو ... که چيزي جز
،تکرارِ مکررات نيست ،به هزاران عبارت
،به خوردِ آدم ميدند
طوري پا به فرار ميگذارم ... «که «موپاسان گي موپاسان : نويسنده برجسته فرانسوي] [.که از بُرجِ ايفل سخت نفرت داشت
از فشاري که ... ابتذالِ بُرجِ ايفل
،به مغزش وارد ميکرد .گريخته بود
ولي از تئاتر هم نميشه .صرفنظر کرد
نه، اما بايد اون رو به سبک ها .و اشکالي نوين دربياريم
بله، ما به سبک ها و اشکالِ نو .احتياج داريم
و اگه نتونيم به وجودِشون بياريم .بهتره تئاتري نداشته باشيم
،من مادرم رو دوست دارم
،خيلي هم دوستش دارم
اما او علناً با اون نويسنده ،زندگي ميکُنه
،و اسمش هر روزِ خدا، بي خود و بي جهت .تويِ روزنامه ها چاپ ميشه
گاهي اوقات، خودخواهيِ ،يک انسانِ معمولي
،در وجودم بيدار ميشه
گاه نيز از اينکه مادرم ،هنرپيشه معروفيه
.افسوس ميخورم
اينطور به نظرم مياد که ،او اگه يک زنِ معمولي ميبود
.من ميتونستم خوشبخت تر باشم
.ولي من عاشقِ اهاليِ ادبيات هستم
... يک زماني دو چيز رو
: ديوانه وار آرزو ميکردم
،دلم ميخواست زن بگيرم
... و دلم ميخواست
.نويسنده بشم
نهايتاً آدم، نويسنده ،کوچکي هم که باشه
.خوشاينده
.نينا»ست»
.اميدوارم دير نکرده باشم - .نه، به موقع اومدين -
،از صبح تا حالا دلواپس بودم !خيلي وحشت داشتم
مي ترسيدم پدرم .مانعِ اومدنم بشه
.ولي خوشحالم
انگار چشم هايِ قشنگِ تون !گريه کرده ان؟
.چقدر بَد - .مهم نيست -
بايد تا نيم ساعتِ ديگه .بَرگردم
.خواهش ميکُنم عجله کُنيد - .در واقع، وقتش هم رسيده که شروع کُنيم -
.بايد برم همه رو صدا بزنم - !من صداشون ميکُنم -
!من صداشون ميکُنم
پدرم و زنش نميگذارن .من بيام اينجا
ميگن شما آدم هايِ لاقيدي هستيد .که غمِ فردا رو نميخوريد
از اين مي ترسن که مبادا من .يک وقت هنرپيشه بشم
!قلبِ من لبريز از شماست
،زود از اينجا نريد .التماسِ تون ميکُنم
.نمي تونم
... من تمامِ شب رو
... تويِ باغِ منزلتون مي ايستم
و از پنجره اتاقتون .چشم بَر نميدارم
.اين کار رو نکُنيد .نگهبان متوجه تون ميشه
.من دوستِ تون دارم - ... هيس -
دچار هيجان شده اين؟ - .بله، خيلي زياد -
،حضورِ مادرِتون، باز چندان مهم نيست ،من ازش نميترسم
ولي آخه «تريگورين» هم اونجا حضور داره. ميترسم و ... خجالت ميکِشم در حضورش بازي کُنم. جلويِ اون نويسنده مشهور
راستي، او جوان ه؟ - .بله -
چه داستان هايِ !شگفت انگيزي مينويسه
نميدونم، تا به حال .اونها رو نخونده ام
بازي کردن در .نمايشنامه شما سخته
در نمايشنامه شما، عمل و تحرک .کم هست. فقط حرف و حرف
،گذشته از اين ... به عقيده من
در هر نمايشنامه اي حتماً بايد .عشق وجود داشته باشه
... در سالِ 1873، بازيِ او
«در بازار مکاره «پولتاوا .شگفت انگيز بود
!بازي ش فوق العاده بود
... راستي، خبر نداريد که حالا
،«چادين»، «پاول سيميونيچ» ... کمدينِ معروفِ مون
کجاست؟
،او در «راسپليويف» تک بود ... و به شما اطمينان ميدم خانمِ محترم راسپليويف : شخصيتِ اصلي در نمايشنامه] [.«عروسيِ کوچينسکي»
که بازي ش بهتر از .سادوفسکي» بود» سادوفسکي : بازيگرِ معروفِ] [روسي در قرنِ نوزدهم
شما همه اش سراغِ آدم هايِ !عهدِ دقيانوس رو ميگيريد
!من چه ميدونم کجاست
!«کوستيا»
پَس نمايش رو کِي شروع ميکُنيد؟
يک دقيقه ديگه. خواهش ميکُنم .حوصله کُنيد
!«پاشکا چادين»
!«پاشکا چادين»
!امثالِ او ديگه وجود ندارند
،ارزشِ صحنه پايين اومده !«ايرينا نيکلايفنا»
،قديم ها، بلوط هايِ تنومند داشتيم
ولي حالا چيزي جز .کُنده درخت نميبينم
،با اجازه شما .من کنارِ همسرم ميشينم
.«يوگني سرگيويچ» - !بله، با کمالِ ميل -
قبول ميکُنم که اين روزها ،استعدادهايِ درخشان انگشت شمارند
،اما بازيگرانِ متوسط .به سطحِ بالاتري دست يافته اند
،نميتونم با شما موافق باشم
... باري
... اين مسأله يِ
.سليقه ست
،خانم ها و آقايان !شروع ميکُنيم
.من شروع ميکُنم
اي اشباحِ پير و محترمي ،که در ظلمتِ شب
بَر فرازِ اين درياچه به شتاب ،در آمد و شد هستيد
،خواب به ديدگانم آوريد
... باشد که رويدادهايِ
،دويست هزار سال بعد
!به خوابمان آيند
... دويست هزار سال بعد
.هيچي وجود نخواهد داشت
... پَس بگذاريد
... همون هيچ رو
.نشونمون بدند
.باشه. ما ميخوابيم
"،آدم ها، شيرها"
"،عقاب ها و کبک ها"
،گوزن هايِ شاخدار" "،غاز ها، عنکبوت ها
ماهيانِ خاموشِ" "،ساکن در آب ها
"... ستارگانِ دريا"
و هر آنچه که به چشم" "،ديده نميشَويد
خلاصه آنکه تمامِ زندگي ها" "،و زندگي ها و زندگي ها
سيرِ دايره يِ اندوهبار را" "... به پايان آورده
و خاموش و ناپديد" ".گشته اند
!اين که انحطاطه - !مادر -
هزاران قرن است" "،که زمين
"... ديگر هيچ موجودِ زنده اي"
"،بَر دوشِ خود حمل نميکُند"
"،و اين ماهِ بينوا"
فانوسِ خويش را" ".به عبث مي افروزد
"،همه چيز تُهي است"
"،تُهي"
"!و تُهي"
جسمِ موجوداتِ زنده بدل به ذراتِ" "،غبار شده و ناپديد گرديده است
و ماده يِ جاويدان، آنها را" "... تبديل به سنگ
"،و به آب و به ابر کرده"
و ارواحِ شان را" "،در هم آميخته
و از آنها روحي واحد" ".ساخته است
،و آن روحِ جهانيِ همگاني" "!من هستم
No comments yet. Be the first to leave one.