The first 20 lines.
این داستان بر اساس این فرض محاله که یه جایی در دنیا، شوهرانی وجود دارن که همه چی رو به همسرانشون نمیگن
شوهرامون یه چیزی تو فکرشونه که انجام بدن
به آقای (لُرِل) و آقای (هاردی) تلفن کن که عجله کنن...قمار بازی رو نگه داشتن
الو...رئیس
عاشق اومدنیم...رئیس
خداحافظ...رئیس
او از من و (اِستَن) خواست که به سالن تئاتر (اُرفیوم) بریم
اون رئیسشون بود
(دختر یه شبه (کِلی دائم ازش تقاضای پول می کرد
نمی خواین بیاین بالا توی آپارتمانم و لباساتون رو خشک کنید؟
-- تئاتر (اُرفیوم) در آتش سوخت ---
دلم نمی خواد بازی کنم
هورااا
هورااا
هورااا
ازش خوشم نمیاد
خیلی چاقه
یادت باشه...ما رفتیم تئاتر
پسر، چه نمایشی دیدیم
موضوع چیه؟ به نظرتون ما نرفتیم؟
No comments yet. Be the first to leave one.