The first 200 lines.
ترجمه و تنظیم زیرنویس از محسن جوان
منم همینطور.
یه روز، یهو... اون عددها شروع کردن به ظاهر شدن.
هاپ.
چی گفتی؟
میتونی روح ببینی؟
آره؟
زندگی قبلی رو دیدن؟
اون عددها...
دکترا اصلا... نمیدونستن علتش چیه.
چون بارون میومد، مامان کلوچه درست کرده.
خوشمزهست، نه؟
بخور.
این عددها... همیشه موقع غذا خوردن ظاهر میشن.
نه، منظورم...
فقط وقتی غذای خونهای مامان رو میخورم...
عجیب اینه که اون عدد... داره یکی یکی کم میشه.
آخ!
درد گرفت، میفهمی!
ادا در نیار، زود بخور.
مامان با زحمت سوپ ماهی درست کرده، اون وقت تو اینطوری میکنی.
اولین بار کی اون عدد ظاهر شد؟
ها-جون!
قبل رفتن یه چیزی بخور، باشه؟
آخ، دیرم شده مامان. اینطوری به امتحان نمیرسم.
زود خواهرت رو بیدار کن که غذا بخوره، باشه؟
آه، جونگ ها-مین.
داداشت داره میره امتحان سراسری، نمیخوای بهش روحیه بدی؟
- وای مامان دیگه شورش رو درآوردی. - یالا.
- یه لقمه بخور. - ها؟
- دهنت رو باز کن، زود باش! - باشه.
مامان داره دیوونم میکنه.
اگه امتحانم خراب بشه، همهش تقصیر مامانه.
داداش، موفق باشی!
آدم فقط یه بار زندگی میکنه.
باشه، با انرژی!
- من رفتم. - آخ، یه لقمهی دیگه، یالا.
- غذاش خوشمزهست! - ممنون، مواظب خودت باش!
مگه تو... الان نباید سر امتحان باشی؟
بچهی بیچارهم، چرا اینطوری شد...
بیا یه چیزی بخور.
باید غذا بخوری که جون بگیری.
مامان هنوز میتونه غذا بخوره؟
مگه آدم با یه وعده غذا نخوردن میمیره؟
اگه مامان مجبورم نمیکرد غذا بخورم...
داداشم با عجله نمیدوید...
و ماشین بهش نمیزد!
درسته.
همهش تقصیر مامانه.
چون تقصیر مامانه...
باید غذا بخوری.
سه روزه چیزی نخوردی.
اگه تو نخوری، مامانم نمیخوره.
میخوای مامانم بمیره؟
لعنتی...
چرا؟
مامان...
مامان اونو نمیبینه؟
چی رو؟
ها؟
آه، هیچی.
یالا، یالا. همه جمع شین اینجا.
سخته ذائقهی سوجومون رو عوض کنیم، نه؟
ولی میدونین؟
زندگی من خیلی سختتره!
ای بابا، چه حرفا.
یالا، امروز همینجا...
همهش رو میکنیم "هانیانگ"!
عوض کن، عوض کن!
همهش رو بکن هانیانگ!
- برگردین سر جاتون! - باشه!
- شروع کنیم! - باشه!
ها...
- ببخشید آقا. - شما هانیانگ میخورین.
به جای سانهه، هانیانگ بهتره!
از نظر مزه، هانیانگ حرف نداره!
هانیانگ یه اثر هنریه!
بفرما، هانیانگ سفارشی شما اومد.
- وای، دست بزنین! - هانیانگ، هانیانگ!
هانیانگ، هانیانگ، هانیانگ!
تازگی عمیقی که دل آدم رو میلرزونه، هانیانگ!
اگه امروز هانیانگ بخورین، بهتون داروی ضد خماری هدیه میدیم!
وای، خدای من...
سلام.
- بله. - سلام.
نوش جان.
غذای امروز خیلی خوشمزهست.
ممنون.
غذا خوشمزهست، ولی زود سیر میشم.
در حالی که من چیزی نگفتم.
اگه قبل مردن بتونی یه غذا بخوری، چی میخوای بخوری؟
- هر چی... - نه، نگو هر چی، میری جهنم.
هوئهدوپباپ.
دو قاشق.
- سه قاشق سس سویا. - سه قاشق سس سویا.
سس سویا اندازهی دقیقی نداره.
من فقط طبق ذائقهم میریزم.
سه قاشق بزرگ شکر.
این ادویه به هر نودلی میاد.
- همیشه سیر زیاد بریز. - یه قاشق سیر.
و این، روغن کنجد.
- دوستم برام فرستاده... - بعدش چی؟
روغن کنجد زیاد.
- تا دلت بخواد؟ - وای، روغن کنجد...
روغن کنجد رو به اندازه بریز...
به اندازه یعنی چقدر؟
از کجا باید اندازهش رو فهمید؟
معلومه که موقع ریختن چشمی میریزی.
اتفاقا از قاشق دقیقتره.
- اومدی؟ - آره.
داری چیکار میکنی؟
عذاب وجدان گرفتم که نتونستم کریسمس رو باهات جشن بگیرم.
- عزیزم. - بله؟
ما نمیتونیم همه چیز رو کامل با هم داشته باشیم.
ولی قول دادیم سال نو رو با هم باشیم.
دوست داری این بار با هم بریم مراسم شمارش معکوس سال نو؟
حتما.
گرسنهای، نه؟
الان برات غذا درست میکنم.
- ولی... - هوم—
بقیه معمولا موکبانگ جوونا رو میبینن، چرا تو این مادربزرگ رو نگاه میکنی؟
مگه دستور پخت مخفی داره؟
فقط دلم برای مامانم تنگ شده.
اگه دلت تنگ شده، خب برو خونه دیگه؟
درسته، باید همین کار رو میکردم...
راستی، دستپختم اخیرا خیلی بهتر شده.
غذای دیگهای هست که دلت بخواد؟
هر چی
نگو هر چی، میری جهنم.
مییوکگوک.
مییوکگوک؟ مگه تولدته.
با گوشت گاو درست کنم یا با صدف؟
هر دوش اشتباهه.
پس چی؟
قدیما که تو پرورشگاه بودم، بچهها خیلی زیاد بودن.
مییوکگوک رو نه با گوشت گاو و نه با صدف درست نمیکردن.
فقط با ادویه میپختنش.
ولی عجیبه که دلم اون مزه رو میخواد.
هوم...
الان دیگه میتونی کلی عشق بگیری.
من از ته دل دوستم خواهم داشت.
اه؟ این عکس پاسپورتیه؟
کجا میخوای بری؟ کجا میخوای بری؟
اوه؟ آه، هنوز بهت نگفته بودم.
میخوام با دوستام برم سفر، برنامههامون جور شد.
تو هم یه دونه از این عکسا نگه دار.
چرا؟
خب... شاید برای عکس مراسم خاکسپاری هم به درد بخوره، نه؟
اگه برم سفر و دیگه هیچوقت برنگردم چی؟
مامانم پول نداره.
پول مراسمم رو از حسابم بردار.
بانک شینهان ۲۲۱۲...
بانک نونگهیوپ ۳۳۵۷...
چرا همیشه نگران چیزایی هستی که هنوز اتفاق نیفتاده؟
داری غصه جمع میکنی؟
ببین، زندگی ما محدوده. نمیدونیم بعدش چی میشه.
نه، منظورم...
بعضی وقتا انگار هر روز داری با زمان مسابقه میدی.
میخوای بری خوش بگذرونی از الان داری برای خاکسپاری برنامه میریزی.
وای!
چرا؟
فوقالعادهست.
یه رازی هست که از من قایم میکنی؟
مثل قرض یا مریضی مزمن؟
آخ، سرم رو بردی.
این به خاطر اینه که من از اون Jهای واقعیام.
ببخشید که من از اون Pهای واقعیام.
ولی راستی، کیه که تو هر روز ازش گله میکنی؟
مردم گیونگسانگ مادرشوهر رو با یه اصطلاح محلی خاص صدا میزنن.
برای اونا، مادرشوهر ترسناکترین موجود دنیاست.
پس وقتی اوضاع سختتر از اون میشه...
یا وقتی خیلی کلافه میشن...
مامانم همیشه اون کلمه رو میگه.
شاید همین الانم یه جایی داره غر میزنه.
آخ، سرم داره میترکه.
هوپ!
باشه!
وای، خسته شدم.
هوم...
به نظرت الان قیمت همچین چیزی چنده؟
بعدا اگه بچم ازدواج کنه، باید از اینا براش بخرم
بله؟
کیه بیرون؟
اوه، تو کی هستی؟
- کی، من؟ - آه...
- این مال تو. - آه، ممنون.
- بخور. - باشه.
به ها-مین خبر میدم...
لازم نیست.
اتفاقا عروسیای تو سئول داشتم، گفتم یه سر هم بهش بزنم.
خیلی کنجکاو بودم ببینم حالش چطوره.
باشه، من اول غذا میخورم.
وای
این اولین باره این سوپ رو میخورم، خیلی خوشمزهست.
این سوپ مورد علاقهی ها-مینه.
اون...
هر وقت احساس سرماخوردگی یا ناخوشی میکنه، حتما همین سوپ رو درست میکنه.
پدر و مادر خانم کجا زندگی میکنن؟
این اولین بارته اینو میخوری،
حتما اهل گیونگسانگ نیستی.
No comments yet. Be the first to leave one.