The first 200 lines.
آزادی_ زندگی_ زن# ارائهای اختصاصی از کانال تلگرامی سینما نگاه
زیرنویس این اثر تقدیم میشود به آیدا رستمی
.خاطره دو رو داره
.من دوست دارم زندگیم رو با جزئیات خاصی پیوند بزنم
.تا خاطراتم رو زنده کنم، تا به لحظات گذشتهام، زندگی دوباره ببخشم
،اگر به شیرقهوه فکر کنم
.یاد نخستین عشای ربانی میافتم
،با هر تغییر نور در طی روز
.پرت میشم به دورههای مختلف زندگیم
.خانوادهام من رو طوری تربیت کردن که هرکاری دلم میخواست انجام بدم
.به عنوان یک دختر هیچ محدودیتی بهم تحمیل نمیشد
.خانوادهام به اون معنا سنتی نبودن
.برای خانواده، تحصیلات ما در اولویت اول قرار داشت
.پدرم محض تفریح بهمون طرز استفاده از اسلحه رو یاد میداد
.اما لحظاتی در زندگیم هست که ابدا هیچی ازشون یادم نمیاد
...منظورم اینه که، لحظات خاصی، چیزهای خاصی هستن که
.به کلی از حافظهام پاک شدن
:بنابرین دو جور تجربه وجود داره
،تجربهی به یادآوردن خاطره
.و تجربهی محو شدن خاطره
دورا ماریا، دختر جنگجو
.کسی که وجود مستبد را از خشم به لرزه انداخت
دورا ماریا سیاستمدار و فرمانده
سوفیا روزنامهنگار، مبارز
دِیزی شاعر، مبارز
جیوکوندا نویسنده، مبارز
کلودیا کشاورز، مبارز
اولگا معلم، مبارز
زنده باد مردم نیکاراگوئه
زنده باد جبههی ملی آزادیبخش ساندنیستها
!ساندنیستها
.نیکاراگوئه، از سال 1912 تا 1933 تحت اشغال نیروی دریایی ایالات متحده بود
،ارتش گارد ملی نیکاراگوئه، به فرماندهی ژنرال سوموزا .از نیروی دریایی ایالات متحده آموزش نظامی دریافت میکرد
.در سال 1936، ژنرال سوموزا گارسیا، نیکاراگوئه را تحت کنترل خود دراورد
.در سال 1967، پسرش ژنرال سوموزا دیبایله، حکومت را در دست گرفت
.خاندان سوموزا، تمامی مخالفان سیاسی خود را سرکوب کردند
.و با وجود فقر و نابرابری گسترده در نیکاراگوئه، ثروت انبوهی برای خود انباشتند
خاندان سوموزا
با وجود خطرات متعدد، گروههای مخفی دانشجویی، کارگری .و سیاسی زیادی تشکیل شدند تا برای تغییر و برابری بجنگند
زنان شروع به مشارکت در نهضتهای مقاومت کردند .و همین مسئله منجر به ایجاد تغییراتی در زندگی آنان شد
،ما طوری تربیت شده بودیم که دیگران را برابر با خودمان ببینیم
.نه پایینتر و پستتر
،پدرم به من یاد داده بود که مردم در طبقات مختلفی زندگی میکنند
.و از این به عنوان چیز مثبتی یاد نمیکرد
.به من یاد داد که این یک مشکله
نیکاراگوئه تحت سلطهی رژیم سوموزا
.دیکتاتوری، این دیکتاتوری خونخوار، نمادی از عقبماندگی بود
.نمادِ چیرگی و تسلط، نمادِ اعمالِ قدرتِ سوءاستفادهگرانه
گارد ملی سوموزا
.به نقل از ژنرال پاتون، ثروت شما در حدود پانصد میلیون دلار است
.خب، این چیزیه که مخالفان من میگن
.اما فکر میکنم، ثروت من چیزی حدود یکصد میلیون دلار باشد
.هیچی، ما هیچی نداریم، نه مرغی، نه چیزی
.نمیتونیم چیزی داشته باشیم
آیا شما صاحب صدها هزار هکتار زمین هستید؟
.بله
آیا صاحب اصلیترین شبکهی تلوزیونی هستید؟
.بله
ایستگاه رادیو چطور؟
روزنامهای هم دارید؟
.بله، میتونید همینطور یکریز ادامه بدید
.سرکوب بیداد میکرد، آزادی وجود نداشت و فقر شدید گریبان مردم رو گرفته بود
.فقر به حدی شدید بود که مردم دچار سوءتغذیه، بیماری و بیسوادی فراگیر بودن
.من توی مدرسهی دخترانهی کاتولیک درس خوندم
،راهبهها
.ما رو میبردن به محلههای فقیرنشین
.مهربون بودن کافی نبود
،با خودم میگفتم یه چیزی درست نیست
.یه چیز ناعادلانهای وجود داره
.من در محلهای فقیر نشین درس میدادم
...کاملا عادی بود که
.بچههایی رو ببینید که از حال میرفتن یا درد میکشیدن
.چون این بچهها هیچی با خودشون نمیاوردن که توی مدرسه بخورن
.همین مسئله باعث شد که من به جای انفعال، برخورد فعالانهای در پیش بگیرم
...اون زمان فکر میکردم
.میتونم در ساختن یک سیستم سیاسی متفاوت موثر باشم
.به امکان ایجاد جامعهای با عدالت اجتماعی و بدون فقر، امیدوار بودم
.جامعهای در صلح و آرامش و بدون کمبود
!جامعهای آزاد
دورا ماریا
...چیزی که منو تشویق به مشارکت کرد این بود که
.در مِتاگالپا، فعالیت اجتماعی داشته باشم
.تحت دیکتاتوری سوموزا، سانسور و سرکوب خیلی شدید و خطرناک بود
.پای خشونت سوموزا تا تو خونهی من کشیده شد
...و
.اونا تمام اعضای خانوادهی من رو کشتن
حتی دخترعموی من رو، که فقط هجده سال داشت و حامله بود
.خودش رو کشتن و با یه سر نیزه بچهاش رو از شکمش بیرون کشیدن
،در مقابل این حکومت
.ما هیچ قدرتی نداشتیم
اینطور بود که هرکاری میخواستن باهات میکردن و کاریش نمیشد کرد،
.و حق استیناف یا امکان توسل به قانون در کار نبود
.وجود دیکتاتوری، بزرگترین تهدید علیه حقوق زنانه
:تمام محدودیتها و قید و بندها، به طور ضمنی در این جمله خلاصه میشد
!تو یک زنی
.تنها نقش زنان در خانه ماندن و بچه بزرگ کردن بود
ما هیچ حقی نداشتیم، هیچ تحصیلاتی نداشتیم
.من در هجدهسالگی ازدواج کردم
.وقتی نوزده سالم بود بچهی اولم به دنیا اومد
.مجبور بودم با شوهرم بجنگم
چون در اون زمان، زنان بعد از ازدواج .دیگه نباید به کار کردن بیرون از خانه ادامه میدادن
.برادرهام از مزیت رفتن به دانشگاه برخوردار بودن
.خیلی حرفی از این نمیزدن که منم میتونم کاری چیزی داشته باشم
...و
.و این منو آتیشی میکرد
.با انگلیسی دست و پا شکستهام و یک دیکشنری، شروع کردم به خوندن
.شروع کردم به شرکت در تظاهرات و تجمعات
.همهی اینها در کنار هم منو عمیقا متحول کرد
...تا حدی که...نمیتونستم به چیزی که قبلا بودم برگردم
.و با یکی که خوب پول درمیاره ازدواج کنم و زندگی امن و بیدغدغهای داشته باشم
.خیلی خوب میتونم لحظهای که انگار نوری در سرم جرقه زد رو به یاد بیارم
.مسئله نه تنها جنسیتی، بلکه طبقاتی هم بود
.من شدم رهبر جنبش دانشآموزی دبیرستانی که توش درس میخوندم
،ما از انجمن ملی معلمین و اعتصاب کارگران بیمارستان حمایت میکردیم
.تا اینطوری با دیکتاتور مقابله کنیم
.اونا به همه برچسب "کمونیست" میزدن
.اصلا مهم نبود عضو کدوم گروه باشی
،بخشی از کار من کپی گرفتن از مطبوعات ممنوعه بود
...باید مدام تایپ میکردم و بعد
،جوهر میریختم توی اون وسیله
.و اگر حین اون کار گیرم میانداختن، مشخصا میرفتم زندان یا به دردسر میفتادم
.رهبران دانشجویی مداوما در رفت و آمد به زندان بودن
.بعد جنبشهای دانشاموزی/دانشجویی به شدت سرکوب شدن
،در خیابان اصلی ماناگوِئا
.اعتراضات گستردهای از سوی اپوزیسیون در جریان بود
.و صدها نفر از مردم کشته شدن
.از همه طرف توی محل لعنتی تظاهرات گلوله میبارید
.مجبور بودن جنازههای کف خیابون رو جمع کنن و بذارن توی کامیون
.صبح روز بعد، خیابونها تر و تمیز بودن
.نه اثری از خون بود، نه جنازهای، هیچی
زلزلهی ماناگوئا 1972
،امروز مقامات رسمی نیکاراگوئه در میامی
.خواستار کمک فوری به قربانیانِ زلزلهی روز شنبه در ماناگوئا شدند
.نود درصد شهر کاملا ویران شده است
.حکومت نظامی برقرار است
.در حال حاضر ارتش فرماندهی کل شهر و کشور را در دست دارد
.ژنرال ساموزا، سوار بر هیلکوپتر ایالات متحده، بر فراز شهر در پرواز است
.بدون شک، زلزله در تغییر دید مردم نسبت به دیکتاتوری یک نقطهی عطف بود
.توزیع کمک و امدادرسانی به زلزلهزدگان عملا انجام نمیشد
.و فساد بی حد و حصری در جریان توزیع اتفاق میافتاد
آیا در این منطقه غارتگری رخ داده؟
.بله
اگر با یک غارتگر مواجه بشی چه کار میکنی؟
.دستور داریم شلیک کنیم- چیکار کنید؟-
.شلیک کنیم، غارتگر دیدیم شلیک کنیم
چیزی نمیپرسید و فقط شلیک میکنید؟- .فقط شلیک-
.بعد از زلزله، سرکوب شدیدتر شد
.و زندگی بیاندازه سخت شد
...اون موقع بود که من در نگاهم نسبت به دیکتاتوری سوموزا
...و نحوهی مقابله با این دیکتاتوری
.رادیکال (تندرو) شدم
.در جامعهی ما نمیشد با دین یا با خیرات تغییری ایجاد کرد
.اگر میخواستیم چیزی را تغییر بدیم، تنها و تنها از طریق "عمل" ممکن بود
،زنان متحول شده بودن
.و این تحول تنها سیاسی نبود، یک تحول وجودی بود
.ما نمیتونستیم از طریق صندوق رای با دیکتاتور مبارزه کنیم
.نمیتونستیم به سادگی از طریق بسیح سیاسی مدنی مبارزه کنیم
...در نتیجه کم کم به این نتیجه رسیدم که
.مبارزات مسلحانه، تنها راه مقابله با دیکتاتوره
،جبههی ساندنیستها
،جلودار مردم نیکاراگوئه
.میخواهد به یاری تمام استثمارشوندگان بشتابد
.این اسلحهها رو مردم به ما اهدا کردند
.این جنگ مشروع نیکاراگوئه، برای رهایی انسانیت است
:رفقا، این فریاد ماست
!یا آزادی یا مرگ
،هدف اصلی جبههی ساندنیستها
.از میان بردن فقر و دیکتاتوری بود
.و از دید زنان، هدف اصلی پیوند دادن زنان با جامعه بود
برای چه به انقلاب پیوستید؟
.برای رهایی از سوموزا و دیدن نیکاراگوئهی آزاد
دلیل دیگهای هم داشتید؟
.چون خوشم میومد
.من و نورا بهترین دوستای همدیگه بودیم
!از کلاس سوم
.وقتی اون فارغ التحصیل شد من عضو جبههی ساندینیستها شده بودم
...اونم عضو شده بود اما
!من نمیدونستم
.اونم نمیدونست من عضو شدم
.مسئله تا این حد محرمانه بود
...طرف زنگ زد به من
.و من خیلی ترسیدم
!وقتی با اعضا ارتباط برقرار کردم گفتم من خیلی میترسم
!چون من بچه دارم
.اون موقع یه بچه داشتم
.اونم گفت تو باید این کارو به خاطر بچهات انجام بدی
.چون اگر تو این کارو برای بچهات نکنی، بچهات در اینده مجبور میشه این کارو بکنه
منم با خودم فکر کردم و دیدم حق با اونه، میدونید؟
.مسئولیتی روی دوش ماست
.من سال 1974 به ساندنیستها پیوستم
.زنان به همراه جبههی ساندنیستها مبارزه کردند
و به درجاتی از فرماندهی رسیدند .که تا به حال در هیچ انقلابی سابقه نداشته است
.رویای من این بود که در زندگی زنان تغییری ایجاد کنم
.و نیکاراگوئهی متفاوتی رو به چشم ببینم
.وقتی به ساندنیستها پیوستم، کل زندگیم عوض شد
.احساس میکردم سرشار از زندگیام، و زندگیام سرشار از امکاناته
.و این بسیار شورانگیز و پرهیجان بود
.ما مصمیم در این جنگ نابرابر بجنگیم
.با اینکه آه در بساط نداریم
.زندگی مخفیانه، باعث میشه ارتباطات ادم با تمام اعضای خانواده قطع بشه
No comments yet. Be the first to leave one.