The first 120 lines.
اینجا شهر زادگاهمه. کوروزو
داستانهایی که میخوام براتون تعریف کنم...
در مورد تمام اتفاقات عجیبیه که اینجا افتادن
« مارپیچ »
« ایستگاه کوروزو »
سلام شوچی!
خوش برگشتی
میگما، کیریه...
دلت نمیخواد با همدیگه از این شهر بریم؟
منظورت چیه؟ یعنی فرار کنیم؟
متوجه نشدی چه اتفاقاتی داره اینجا میفته؟
این اواخر توی این جریان آب مدام گرداب تشکیل میشه
- آره گمونم - فقط این نیست
متوجه شدم این اواخر اینجا گردبادها هم بیشتر شدن
این شهر داره روی بابام تاثیر میذاره
از وقتی این قضایا شروع شد رفتارش عجیب شده
کارشو ول کرده
و متوجه شدم این اواخر تمام روز توی اتاق مطالعهش میمونه
همونجا میشینه و ساعتها به کلکسیون درهم برهم مارپیچهاش خیره میشه
و در همون لحظاته که چشمهاش...
میچرخن و میچرخن...
اونم در جهتهای متفاوت
حرکتشون به شکل عجیبی نرم و روانه
چشم راست و چپش... در جهتهای متفاوت میچرخن؟
یه بارم سر شام...
بخاطر اینکه توی سوپ میسوی اون کیک ماهی مارپیچ نبود بشدت عصبانی شد
بگذریم. درکل بدون مارپیچهاش نمیتونه آروم بگیره
حتی وقتی حموم میکنه باید گرداب درست کنه
اشکال نداره، بایدم بخندی
تا وقتی خودت ندیدیش درک نمیکنی چقدر ترسناکه
- به این زودی ساعت 5 شد... - از این صدا متنفرم
انگار یکی مدام سیخ میکنه توی گوشم
اون دریای غمانگیز... و اون فانوس دریایی شوم
اون کوه ترسناک و این شهر شبحوار
ذره ذرهی اینجا روی اعصابم راه میره
همینه! اینجا جدی جدی داره دیوونهم میکنه
منو بهم میزنه... باعث میشه بیفتم توی مارپیچ دیوونگی...
هرجا رو نگاه میکنم پر از مارپیچ شده
چی گفتی؟
اومدم خونه!
این روزا تمام فکر و ذکرم شده مارپیچها
بابای شوچی اینجا چیکار میکنه؟
حتی همین شکل دادن خاک رس روی چرخ
انگار داری هنر مارپیچ رو به تصویر میکشی!
هنر مارپیچ رو به تصویر میکشم؟
منظورت چرخ سفالگریه؟
آره، میدونی گاهی اوقات خیلی سرمو گیج میاره
آره، دقیقاً! میشه سفارش ساختن یه چیزی رو بهت بدم؟
یه چیزی مخصوص اینکه همون احساس سرگیجه رو به منم بده!
میشه جلوش یه طرح مارپیچ خوشگل برام بکشی؟
این شکلی، به داخل بپیچه و بپیچه...
آره، میتونم به وضوح ببینمش
یه مارپیچ سیاه محشر میشه!
آخه میدونی چیه، آقای گوشیما...
بنظرم یه چیز خیلی اسرارآمیزی درون مارپیچها نهفتهست
باور دارم قدرت شگفتانگیزی درون تکتکشون وجود داره!
مارپیچ فوق العاده نیست؟
خارق العادهترین شکل هنری دنیاست!
و شما، جناب، بهترین هنرمند
برای ساختن همچین چیزهای اعجاب انگیزی هستی!
عه، واقعاً؟ پس دوستپسرت توی دبیرستان میدوریاما درس میخونه؟
تا راهنمایی توی کوروزو بود برای همین تقریباً هر روز کنار همدیگه بودیم
بنظر شرایط سختی برای جفتتون میاد ولی بهت حسودیم میشه
اینجا چندان کسی پیدا نمیشه که باب میلم باشه
چی؟ واقعاً؟ تو که خیلی خوشگلی
بنظر میاد میتونی با هر پسری بخوای دوست بشی
این؟ وقتی بچه بودم
میخواستم یه پسری که رفته بودم تو نخش رو تحتتاثیر قرار بدم
وقتی داشتم تظاهر میکردم طناببازم افتادم و اینجام زخم شد
جالبیش اینجاست که بعد از اون قضایا
دوستهای صمیمیتری شدیم
از اون زمان، تو نخ هر پسری رفتم اونم ازم خوشش میومده
یهخرده عجیبه
ولی شاید واقعاً همین زخم باعث میشه اینقدر بهم کشش داشته باشن
خب، بگو ببینم "کیریه" دوستپسرت چجور آدمیه؟
احتمالاً قبلاً دیدیش احتمالاً توی ایستگاه از کنارش رد شدی
آره، شاید
- این "آزامی کوروتانی"ـه! - چقدر خوشگله...
شوچی!
خوش برگشتی
میخوام با دوستم آزامی کوروتانی آشنا بشی
مسیرش دقیقاً برعکس توئه
توی شهر میدوریاما زندگی میکنه ولی اینجا با من هممدرسهایه
- از دیدنت خوشبختم. اسمم "کوروتانی"ـه - همچنین
شرمنده، برای یه کاری دیرمون شده!
چی شده، شوچی؟
- حسش نکردی، کیریه؟ - چی؟!
یه مارپیچ بود! وجودش رو از دوستت حس کردم
باید مراقب باشی، میشنوی چی میگم؟ اون دختر یه مارپیچه!
شوچی...
- اومدم خونه... - سلام، کیریه!
تازه ظرفی که آقای سایتو سفارش داده بود رو تموم کردم
میشه برام ببری تحویلش بدی؟
ببخشید تو زحمت انداختمتون ولی دیگه نیازی بهش ندارم
آخه میدونی، یهویی بهش پی بردم
فهمیدم آدم خودش میتونه مارپیچ بوجود بیاره
ببین میتونم چیکار کنم! شگفتزده میشی!
یه سفارش از بشکهسازی تاناکا آوردم!
اون بشکهی سفارشی که خواسته بودین رو آوردم، جناب
خیلی هیجان زدهم
اکثر پسرهایی که میشناسم همهشون شیفتهم میشن، ولی تو...
چرا فقط تویی که دست رد به سینهم میزنی؟
شوچی، خواهش میکنم...
تو... چی روی پیشونیت قایم کردی؟
پیشونیم؟ این... منظورت زخم هلالیشکل روی سرمه؟
حتماً کیریه بهت گفته ولی خوشحالم بهت گفته
یه نگاهی بهش بنداز شاید بعدش عاشقم شدی
- میدونستم! یه مارپیچه! - مارپیچ؟
اولش یه زخم هلالیشکل بود؟
آره. بخاطر این زخم، همیشه میتونستم...
همینه! اول و آخر زخمت کش اومدن و یه مارپیچ تشکیل دادن!
همهش به این شهر و شیوع مارپیچهای اخیرش مربوطه
برو! از کوروزو برو تا همهچی بدتر نشده!
چطور میتونی همچین حرفی بهم بزنی؟! از این شهر برم؟
اونم وقتی از فکرت درنمیام؟ تابحال همچین حسی نداشتم!
اینی که میگم به صلاح خودته! گوش کن چی میگم!
باید تا دیر نشده از این شهر بری!
تا دیر نشده از این شهر برو...
شوچی!
« تنـظيـم زیـرنـويـس از: « آرِن زُهرابـی
No comments yet. Be the first to leave one.