The first 200 lines.
به همه خوشآمد بگید.
به دانشآموزای دبیرستان دِریسبرگ.
آینده روزنامهنگاری، با حالِ روزنامهنگاری آشنا بشید.
هر سوالی که دارید میتونید ازشون بپرسید.
خجالت نکشید بچهها.
لازم نیست از ما بترسید.
ما اینجاییم که کمکتون کنیم، باشه؟
هیچ سوالی احمقانه نیست.
فکر میکنید تکیه بیش از حد به منابع ناشناس
به اعتماد عمومی آسیب میزنه؟
این یه سوال فوقالعادهست.
و خیلی کنجکاویبرانگیزه.
کی میخواد اینو جواب بده؟
احساس میکنم دارم بحث رو قبضه میکنم.
خب، شخصاً، من هیچوقت نیازی پیدا نکردم
که از منابع ناشناس توی هیچکدوم از مقالههام استفاده کنم، خب.
فقط دو تا نوشتی؟
ولی خب، اون تازه شروع کرده.
آره.
آره، ولی من سال اولم و سی تا نوشتم.
عجب.
خب، بری اونجا، اون هزاران تا نوشته.
اینا خانوادهت هستن؟
دیوی، چیز دیگهای داشتی، نه؟
قوانین شما در مورد پرسیدن سوالات جهتدار چیه؟
آه، من اینو جواب میدم.
نکتهی عالی در مورد روزنامهنگاری اینه که ما هیچ قانونی نداریم.
چرا داریم. امم... اینا واقعاً وسوسهانگیزن.
به جای اینکه بگیم مثلاً،
"شما از رفتارش عصبانی بودید، نه؟"
بهتره بگیم مثلاً،
"احساس قویای داشتید؟ بله یا خیر؟"
خب، خانم هَنکس به ما یاد داد
که نباید سوالات بله یا خیر بپرسیم
چون باعث میشه طرف نتونه توضیح بیشتری بده.
بله. - باشه.
اگه سوال دیگهای نیست، فکر کنم میتونیم راه بیفتیم--
راهی هست که ما بتونیم بیایم مدرسهتون
و یه مدت باهاتون باشیم؟
هزینهی سالانه گرداندن "حقیقتگو" چقدره؟
اوه، نمیدونم، بودجهی ماهیانه
حدود نیم میلیون دلاره؟
وای. - خیلی باحاله، نه؟
چطور انتظار دارید بتونید دوام بیارید
با این همه هدررفت؟
فکر نمیکنم اینقدر هم هدررفت داشته باشیم.
هی. - بله؟
تراویس میگه که "بایلاین" اسم خبرنگاره
اول مقاله،
ولی بایلاین مثل آخرین خط مقاله نیست؟
انگار که مثلاً، "بای"؟
بایلاین... - اوه... نکن.
ببخشید. - اینو ننویس.
همهتون میرید دِریسبرگ، نه؟
آره. - من سال ۲۰۱۲ از اونجا فارغالتحصیل شدم.
من دوستدختر دارم.
چه خوب. امم...
خب، اتفاق مهمی توی مدرسه افتاده؟
معلم موسیقی بعد از تقریباً ۳۰ سال بازنشست میشه.
آه، آقای کِی؟ ایشون بازنشست میشن؟
دارن براش یه مراسم خداحافظی میگیرن.
اون داره آخرین نمایش رو کارگردانی میکنه
توی مدرسه. - وای.
اون تو تولدو آدم مهمیه.
اون رفت جولیارد.
باحال. نمایش چیه؟
یه "دختران بد" که جنسیتهاش عوض شده و اسمش "پسران بد"ه.
باحاله. - آره.
آره، آقای کِی رو یادمه.
خیلی از معلمای دبیرستانم رو یادمه.
هیچوقت نگران رسانههایی مثل "سووسلی" نمیشید،
که اساساً همون کاری رو میکنن که "حقیقتگو" میکنه
ولی هیچ هزینهای ندارن؟
سووسلی؟ - وسلی هولزوَنگر؟
اون وبلاگ خبری محلی رو توی شهرستان لوکاس اداره میکنه؟
محبوبترینشونه.
و اون-- - برام مهم نیست.
اون یه سال از من بالاتره و ۳۰۰ هزار تا مشترک داره.
گفتی ۳۰۰ یا ۳۰۰۰؟ - آه، ۳۰۰ هزار.
یا خدا.
و اون تنها کارمندشه، خب.
بودجهی ما هنوز داره حقوق بازنشستگی
نصابهای حروفچین رو که سال ۱۹۹۱ بازنشست شدن و هنوز زندهان، میده.
و این بچه همینطوری رایگان منتشر میکنه
و حتی خوب هم نیست.
اوه، اینو ببینید، مطمئنی منظورت "اینفلامِبِل"ه،
سووسلی، نه "فلامِبِل"؟
یعنی، دقیقاً معنی برعکس رو داره.
"تا حالا چیزی به اسم ویراستاری شنیدی؟
شاید باید امروز صبح تو کلاس روزنامهنگاری
در حقیقتگو میبودی. (شکلک چشمک)"
هی. یه لحظه وقت داری؟ - هی. حتماً. بیا تو.
اوه، من و اسکار داشتیم حرف میزدیم،
و فکر کردیم میتونیم بریم دبیرستان.
واقعاً فکر نمیکنم
ما زیاد ازشون چیزی برای یاد گرفتن داشته باشیم.
نه. - ما فقط میخواستیم،
اوه، چند تا داستان رو پوشش بدیم.
یه معلم تئاتر هست که، اوه...
نمیدونم، همه دوسش دارن.
و، ام، این آخرین نمایش بزرگشه.
فکر کردم میتونم یه گزارش ویژه ازش بنویسم.
و من میتونم نمایش رو نقد کنم.
فقط چون دارم برای روزنامه مینویسم
معنیش این نیست که میخوام جزوی از این مستند باشم.
نمیخوام.
و میدونم که اینجا نشستن و حرف زدن با شما،
شاید، ام، یه پیام اشتباه برسونه.
پس بذارید خیلی شفاف بگم، تنها دلیلی که اینجام
اینه که بخش هنر و سرگرمی خودم رو ارتقا بدم.
فکر میکنم باید همین کارو بکنی.
برو و در مورد یه دبیرستان گزارش تهیه کن
بهتر از اونی که یه دبیرستانی میتونه.
باشه. - اوهوم.
مِیِر، تو باید ته و توی هرچیزی رو دربیاری.
اسکار، خودتو نگیر. تمام گنجینه لغاتت رو رو کن.
اینجا که برنامه خبری بلاگ کوچولوی بچهها نیست.
بیا بهشون نشون بدیم کار دست کیه.
چشم، رئیس.
چی؟
چیه؟ - آه، ندیدیش؟
نه. چیه؟ چیه؟
"افشاگر حقیقت، ضعیفکشی میکند.
سردبیر، یه نوجوان رو تو فضای مجازی قلدری میکنه."
لعنتی.
ام، قلدر بودن بدترین چیزیه که میتونی باشی.
من... - مثلاً، این...
واقعاً برات تحقیرآمیزه، نه؟
اوه، اگه نمیدونستی. اگه نمیدونستی.
نه، اینو میدونم. ولی این مسخرهست.
آره، ولی تازه جالبتر میشه. یعنی بدتر میشه. ببین،
همینطور صفحه رو بکش پایین تا... - آره.
آره.
نه، نه، خوبه، خوبه،
ولی چشات رو ببین.
ترسناک مثل یه بز.
این توصیف عادلانهای نیست. من چشای کاملاً انسانی دارم.
ای وای، ند. چیکار کردی رفیق؟
"در یک تلاش رقتانگیز برای بازگشت به میدان،
ند سمپسون، سردبیر و به اصطلاح یه مرد بالغ،
تصمیم گرفت تو کامنتهای این بلاگ به من حمله لفظی کنه.
اما بدتر از اون اینه که از این ایموجی استفاده کرده."
این فقط یه جوجهست.
بذار بهت بگم که وسلی هولزوانگر
یه نفوذی تو این شهر داره.
برخلاف تو، رفیق. فکر میکنم باید عذرخواهی کنی.
عمراً همچین چیزی بشه.
فکر کردم بامزه باشه
یه پرنده برای نیکول حکاکی کنم.
قبلش هیچوقت هیچی حکاکی نکرده بودم،
ولی آخر هفته یه کم وقت آزاد داشتم،
واسه همین یه ویدئوی دو ساعته از یوتیوب رو چند بار دیدم،
چاقوهای مناسب رو سفارش دادم،
و بعد از چند بار تلاش،
خیلی ازش راضی بودم.
اولی که ساختم چشای خیلی بزرگی داشت،
ولی بعد یادم افتاد نیکول دوست نداره
بعضی وقتا بهش نگاه کنن، واسه همین یه کاتر شیشه گرفتم
و چند تا عینک آفتابی کوچولو براش بریدم.
بعد اونو همون رنگ قهوهای
کیفش که میدونستم دوست داره، پولیش کردم.
این فقط راه منه برای گفتن اینکه، "هی، چطوری؟"
فکر میکنی چقدر طول کشید؟
خیلی زیاد.
بیشتر از تمام وقتی که ما با هم حرف زدیم.
بس کن.
این دیگه خیلی زیاده.
آره، نه، منظورم اینه، یه پرندهای که با دست کنده کاری شده،
چیزی نیست که از یه مرد جوون سالم انتظار داشته باشی.
فکر کنم باید از چوب بهتری استفاده میکردم.
مثل یه آدم عاشقنما از چوب کاج استفاده کردم. فکر نکنم از کاج خوشش بیاد.
نه، نه، نه. مشکل از چوب نیست.
مشکل از خودِ چوبتراشه.
یه پرنده دستساز؟
همون بهتر بود براش
یه حلقه نامزدی حکاکی میکردی.
داری میترسونیش.
و داری من رو هم میترسونی.
داری آدِلولا رو هم میترسونی.
و رک بگم، داری همه بچههای سافتیز رو اون پشت میترسونی.
چند نفر از این موضوع خبر دارن؟
هرکی که این وری نگاه میکنه.
میدونم.
خب، پس... پس چیکار کنم؟ وانمود کنم دوستش ندارم؟
دقیقاً.
داداش، من الان دارم ناپدریم رو محل نمیذارم،
و اون داره التماس میکنه.
من دوست دارم برای نیکول هدیههای دستساز درست کنم.
من یه عضو افتخاری باشگاه مشتریان مایکلز هستم. ام...
ولی میفهمم شاید برای اون خیلی زیاد باشه،
پس احتمالاً تا یه مدت دیگه دست نگه میدارم، شاید.
بعد از عروسیمون.
من فقط... شوخی میکنم.
من دوستای زیادی ندارم
بیرون از گروه ماهیگیریم،
ام، ولی دِتریک باحاله.
اون خوبه، قد بلنده، بوی خوبی میده.
و، ام، دوست دارم فکر کنم اونم همین کار رو برای من میکنه
اگه با هم دوست بشیم، همونطور که من برنامهریزی کردم.
خیلی خب، این تحقیرآمیزه.
No comments yet. Be the first to leave one.