The first 167 lines.
"خوشگذرونی" هنوز یه ایدهی جدید .در دورهی کروداسوس بود
.هنوز همه باهاش خو نگرفتن ...همین چند فصل پیش بود
،که خوشگذرونی، دومین دلیل اصلی مرگ بود
.و علت اول مرگ، کند بودن سرعت بود
،ولی وقتی به درهی آآآههه اومدیم .اوضاع تغییر کرد
،افراد بیشتر به معنی امنیت بیشتر هستش .و این یعنی زمان بیشتری برای خوشگذرونی هست
.ولی هنوز بعضیها براشون سوال پیش میاد
پدر مادرها میتونن خوشگذرونی کنن؟
آره، تانک. ما قبلاً معمولاً .مشغول خوشگذرونی بودیم
چی باعث عوض شدن اوضاع شد؟
.آب و هوا
ولی امشب مثل گذشتهها .میخوایم بریم بیرون
.- فقط ما دو تا .- خب باید بگم که خبر خوبی ندارم عزیزم
...پرستار بچهها از افتاده داخل .یه حفرهی خیلی بزرگ از "مولاربیر"ها
.ما هیچوقت برای هم وقت نمیذاریم. گراگ
.قرار بود امشب شب بزرگی برای ما باشه
کی از بچهها مراقبت کنه؟
.فکر کنم بهتره اونا رو هم با خودمون ببریم
.نه، نه، اون حرفهای ما رو میشنون. نمیشه
هی، من میدونم. نظرتون چیه که من از تانک و سندی مراقبت کنم؟
،خب من الان یه نوجوون هستم
و نوجوونها هم یه جورایی بزرگسال به حساب میان، پس...ها؟
.خب، اون داره بزرگتر میشه
،و اگه من امشب بیرون نرم .شروع میکنم به جیغ زدن و هرگز ساکت نمیشم
.- باشه، مسئولیتشون با توئه، ایپ !- اِیول
ایپ؟ چرا ایپ؟ .من باید مسئول باشم
.- من این گیاه رو زنده نگه داشتم .- اولاً اون یه سنگه
،دوماً، اگه بابا و مامان نباشن ،من از همه بزرگترم
.- و بزرگتر همیشه عاقلتره - قبول. پس مامانبزرگ کجاست؟
باشگاه باغبانی ((ترجمهی دوم: چماغزنی در باغبانی
همشون رو بکوبید و بذارین .شکمهامون تکلیفشون رو روشن کنن
،باشه، برای شام هم میتونید تهموندهها رو بخورین
.حشرات رو گذاشتم زیر سنگ
.و حواستون باشه که سندی موقع غروب بخوابه
ما قبل از اینکه ماه بیاد بالا .و به ما لبخند بزنه، برمیگردیم
.هه، ماه .من بهش اعتماد ندارم
.ولی به تو اعتماد دارم، ایپ .مطمئنم که قوانین من رو رعایت میکنی
،غار رو ترک نمیکنی ،بقیه رو به غار نمیاری
.توی غار سر و صدا نمیکنی
.- ولی خوش باش .- حتماً، البته اگه وقت داشتی
.میدونی، فقط نمیخوام غارمون خراب بشه
.دیدی تانک، مسئول بودن، همچین حسی داره
...آه
!سندی
:قسمت ششم تخریب و مغتشش
.اُه، این هیجانانگیزه .واقعاً داریم میریم بیرون
.یعنی نمیریم داخل
،میدونم. هیچوقت بعنوان یه زوج .با هم وقت نگذروندیم
البته به جز اون موقع که بچهها .ما رو زیر تختهسنگها گیر انداختن
.و از اون موقع هم چهار فصل گذشته
تازه، بچهها اونقدر بزرگ شدن ...که دیگه نخوان همدیگه رو بخورن، پس
.اول شما، شکارچیِ جانیِ من
.اُه، تو خیلی خوبی
،هه. بزرگتره عاقلتره چطور به این زودی کوچکترین فرد رو گم کردی؟
...- ضمناً، وسطی .- الان وقتش نیست
سندی کجا رفت؟
باید قبل از اینکه بره ...سراغ مامان و بابا، بگیریمش وگرنه
پَت؟
!نه، نه، نه، نه، نه .پَت نه. پت نه
دلم میخواد پت از من خوشش بیاد .نه اینکه متنفر بشه
میدونی، من نمیفهمم واسه چی .اینقدر به پت علاقمند هستی
چرا همه فکر میکنن اون خیلی باحاله؟
مگه اون رنگینکمون آروغ میزنه؟
خیلی بهتره. پس همون کسیه که .رو چشمتابوندن رو اختراع کرده
چشمتابوندن چیه؟
.اِه
!واو .چه چیز پر قدرتی
.میدونم ...پت، واسه یه دختر که لباسی
،شبیه لباس هفتهی قبلِ پت پوششیده بود، چشم تابوند
...- و حالا اون دختر - مُرده؟
.نه. پت اسمش رو گذاشته ضدحال
.حتی درندهها هم نمیخوان کنار اون دیده بشن
.واو! از مرگ بدتره
خب، امیدوارم کنار یه بچه بودن .رو دوست داشته باشه
.سلام پت .جالبه اینجا میبینمت
.- چه تف قشنگی .- سلام ایپ. داداشِ ایپ
!تو اسم من رو می دونی
و تو خواهر کوتولهی ایپ هستی؟
.ما اونقدرا هم با هم نزدیک نیستم
...به هر حال، شرمنده که مزاحمت شدیم چیکار داری میکنی؟
.قصد دارم به یه شکار شبانه برم .واقعاً خطرناکه
.خب، مامان من به فکر امنیت بچهش نیست
خیلی باحالم، نه؟
.آره، حرف نداری
.سوال که نپرسیدم .خودم میدونم باحال هستم
،ولی اگه بخوای میتونی دنبالم بیای .ولی با فاصله زیاد بیای و تشویق کنی
من؟
ولی والدینم میگن به اندازه کافی بزرگ نشدم .که بخوام شب برم بیرون
جدی؟ ...نظر من در این مورد، اینه که
،ولی امشب بیرون هستن .و اختیار غار بینظیرمون دست منه
من یه جورایی میخوام واسه خودم ،یه پارتی شکار بگیرم
.فقط بدونِ شکار کردن .فقط...یه پارتی
- یه پارتی، ها؟ .- خواهشاً چشمات رو نتابون
.بد نیست، ایپ
...من، بد نیستم؟ منظورم اینه که .آره، نظر من هم همینه
.خب، تو هم اگه بخوای میتونی بیای
.یکی از خوشترین لحظاتی میشه که داشتیم
خب، شکار رفتن خوش میاد .ولی بهترین خوشگذرونی نیست
.- سعی میکنم یه سر بیام !- وووو! پت هم میاد
بابا نگفت کسی رو به غار نیار؟
.چارهای نداشتم .میخواست برای من چشم بتابونه
.تازه، اون پت هستش
،اگه امشب بهش خوش بگذره .فکر میکنه من هم باحال هستم
شاید حتی بذاره موقع نهار .کنار شکار باحالشون بشینم
".بعد من گفتم: "لباس تو مال فصل قبل هستش ((دِمُده شده
اون جونور کوچولو که فکر میکرد .جذابتر از منه، حالش گرفته شد
.ولی مشخص شد که بو از پاهای من نبود
...علت اون بو
...نمیخوام مهمونی بههمزن باشم
....ولی قرار بود سندی رو تا قبل از غروب، بخوابونی
،حالا که خروجیها رو بستیم .خودش خسته میشه
.فقط باید منتظر باشیم
.تموم شد
...حالا تانک، از اونجا که من مسئولم
.میخوام مسئولیت سندی رو به تو بسپارم
من قراره مسئول چیزی باشم؟
!- واو! مخم سوت کشید .- قضیه مهمه، تانک
باید حواست رو جمع کنی ...تا سندی خواب بمونه، چون من و پت
.قراره بهترین لحظات جوونیمون رو بگذرونیم
.نگران نباش، ایپ .تو آدم مناسبی رو واسه این کار انتخاب کردی
...بخوبی از این بچه مراقبت
.تانک، اون یه سنگه
.فقط واسه تمرین بود .بریم، سندی
بگیر عزیزم، به سلامتی یه شبِ خوش .فقط برای تو و من
!آه
کِی این بچهغارنشینها اومدن اینجا؟
یعنی، کی حاضره بچههاش رو اینجوری رها کنه؟
.نه، نه،...عزیزم، نباید حواست پرت بشه
.فقط توی چشمای من غرق شو
!نه! چشمام
.- آخ، آخ .- خب دیگه، بریم
امیدوارم شبِ بچههامون از شب ما .بهتر شروع شده باشه
!آخ فکر میکنین با بچهها در نمیفتم؟
!اشتباه میکنید !آخ
!پت .و غیر پتها
سلام ایپ، من گروه شکارم رو .به گروه تو دعوت کردم
.مردم همه جا میان دنبالم .خیلی برام سخته
!اُه، خب ...وقتی گفتم پارتی دارم
...منظورم یه پارتی برای دو تا دوست باحال بود، اما
.به پارتیِ من خو ش اومدین
قراره خوشترین لحظاتی باشه .که هرگز به پدر مادرم نمیگین
.سلام، ایپف شنیدیم پارتی داری
شنیدم چون بیرون غار شما، ایستاده بودم و .داشتم نگاهت میکردم
.میدونی مثل کاری که بهترین دوتسا با هم میکنن
باشه فقط یه گوشه وایستین و هیچی نگین، باشه؟
.الکی اسم من رو "لرک" نگذاشتن .حواسم هست رفیق
ایپ، داری قوانین بابا رونقض میکنی
.واسه همین باید من مسئول میشدم
.نه، قانون اصلی بابا، زندهموندن هستش
.و من اینجوری زنده میمونم و با پت به مدرسه میرم
خب پس، پارتی که میگن، همینه؟
.اهممم...آره
- ها؟ . - آره
.- درست ...آره
. این ناخوشاینده
هی، کی ساسِ جیرجیرکی میخوره؟
!من
!و نوشیدنی
!آخ
هی، کی نوشدنیها رو خاردار کرده؟
.خب! حالا فقط اطراف نوشیدنیها و غذاها ایستادیم
.خیلی ساکته .و سکوت خیلی نافُرمه
.لِرک میتونه صدای حیوونا رو در بیاره
.راستش، چندان هم...باشه کسی میتونه بگه این صدای چیه؟
هیچکی؟
.سخت نیست بچهها
!خب، اون صدای یه آلباتراسِروس عصبانی بود
No comments yet. Be the first to leave one.