The first 200 lines.
در منتهیالیه شمالی جهان
مردمان و فرهنگهایی جدا افتاده از تمدن
اینجا یک جامعه منزوی است
به طور موقت با یک شریان حیاتی به هم متصل میشوند
از جادههایی که با یخ سنگفرش شدهاند
این فصل کهنهکارها برمیگردند
بدون تردید، بدون تمرین
ببینیم یه پیرمرد هنوز عرضه کار کردن رو داره یا نه
تا کار رو تموم کنه
و تازهکارها ظاهر میشوند
این قراره یه سفر جهنمی باشه
آره! آره! آره! ها!
یک شرکت جدید فرمانرواست
ماسکی کریک، ما شهرت خیلی خوبی داریم
ما هیچ باری رو جا نمیذاریم
در حالی که دیگری با میراث روبرو میشود
من این کار رو شروع کردم تا به پسرهام بسپارم
همیشه همین نقشه بود
من از بدو تولد با کامیونداری آشنا شدم
کامیونم آتیش گرفته
بیا، بهم بگو
این دلت رو به تپش نمیندازه!
اوه!
وای، وای، وای، وای، وای، وای!
در یک جاده طولانی و تنها
در شمال تمدن
یه چیزی خراب شده
تاد دیویی گیر افتاده است
اوه، خدای من
او مجبور شد در کامیونش بخوابد
بعد از اینکه جاده شلنگهای هوای کامیونش رو پاره کرد
آخ، لعنتی
ترمزهای تریلر قفل کردهاند
وایسا
اینجا، هر مایل نبردی علیه خود طبیعت است
سرده
تنهایی
و فقط دعا کن ابزار درست رو با خودت آورده باشی
این خرابه. اون خرابه. این خرابه
این یکی خرابه. اون خرابه
و این یکی هم خرابه
این دقیقاً منبع اصلی هوای منه
باورنکردنیه
این خطوط فشار هوا را تامین میکنند
برای ترمزها و سیستم تعلیق تریلر
افت فشار، ترمزهای دیسکی تریلر را قفل میکند
خطوط باید دوباره وصل و تحت فشار قرار گیرند
تا ترمزها باز شوند و چرخها بچرخند
وگرنه تاد به جایی نخواهد رفت
وسط ناکجاآباد گیر افتادهام
حتی نمیتونم اندازهی اینو کوچیک کنم
خیلی ناامیدکنندهست
آدم رو به این فکر میندازه که چرا برگشتم اینجا بالا؟
آیا واقعاً میخوام این کار رو انجام بدم؟
من چیزی ندارم که از این
به این شلنگ کوچک وصل کنم تا به هم متصل بشن
بست شلنگ، هیچی
حدود شش تا شلنگ هوای مختلف هست
شش اندازه اتصال مختلف
از بزرگ تا کوچیک
و حتی نمیدونم همه ابزارهای مناسب برای تعمیرش رو دارم یا نه
خیلی وقته که اینجا بالا نیومده بودم
من ۵۱ سالمه و دارم حسش میکنم
ماسکی کریک، ما شهرت خیلی خوبی داریم
هر تعهدی بدیم، انجامش میدیم
ما هیچ باری رو جا نمیذاریم
ماسکی کریک به من فرصتی داده
که برگردم تا ببینم هنوز دارم
عرضه برگشتن به جادههای یخی رو یا نه
اوه، بیا دیگه!
قطعات درست رو برای سر هم کردنش ندارم
بنابراین اساساً فقط یه سرهمبندی الکی کردم
تا شاید کار کنه
و فکر نکنم کار کنه
تنها قطعهای که نمیتونم پیچش رو ببندم
همین تیکه اینجاست
هوا بند نمیشه
اما به اندازهای هست که کمی هوا بده
حداقل برای اینکه دوباره راه بیفته
اگه فقط بتونم یه جوری این لعنتی رو
کج روش ببندم
اوه، بیا دیگه!
آخ!
کامل بریده شد
در جامعه دورافتاده شمالی
گاردن هیل
باشه
نمیدونم این قراره موفق بشه (کار کنه) یا نه
فکر نکنم
لیزا کلی در حال تقلاست
تا آخرین تکه از بار برگشتش رو بار بزنه
اوه، اون دیگه همونجا گیر میکنه
میتونی با لودر هلش بدی؟
بالاخره بلند شد و چرخهای جلو رو تو آورد
یه شکافی به این بزرگی هست
گفتم این چرخها رو قورت میده
و همینطور هم شد
چند ساعت پیش لیزا بار رو اون سر شهر خالی کرد
هی، ممنون بابت خالی کردن اون
واقعاً ازت ممنونم. آره، خواهش میکنم.
راوی: و فهمید که میتونه
دو برابر پول برای این سفر دربیاره.
پس من یه بار برگشت دارم که
باید برام حواست بهش باشه.
خیلی فوریه.
راوی: اگه بتونه بار برگشت رو
به موقع به ماسکی کریک برسونه.
هدفمون امشبه.
به خاطر همینه که بهشون فشار میارم.
حساب و کتابش سادهست.
اگه بار برگشت بگیرم، دو برابر پول گیرم میاد.
امسال پای خیلی چیزا وسطه.
چون... خب... خیلی سریع به پول زیادی نیاز دارم
تا کامیونم رو راه بندازم.
به خاطر همینه که مهمه بار برگشت گیرم بیاد
و هر بار کامیونم رو سالم برسونم خونه.
باید امروز برش داریم.
مسئله اینه که آیا واقعاً میتونن
این رو سوار تریلر کنن.
هو-وی!
فقط یه ذره برو اونور.
داره میاد.
آره، داره میشه.
من از جاش راضیم اگه میخوای خاموشش کنی.
آره، درستش میکنم.
اتوبوس و لودر کوچیکه دارن میرن برای تعمیر.
پس از اینکه تعمیر بشه خیلی قدردان خواهند بود
و اینکه برگرده اینجا تا بتونن از وسایلاشون استفاده کنن.
بچههاشون رو ببرن مدرسه تا مجبور نشن پیاده برن
تو این هوای چهل درجه زیر صفر.
برر!
راوی: بعد از یک شب سرد در گاردن هیل،
یه تکون بزرگ.
راوی: لیزا داره ۸۰۰ مایل رو رانندگی میکنه
برمیگرده به ماسکی کریک.
راوی: و اون بیشتر از ماشینآلات بار میبره.
راوی: خاطرات یه شغل قدیمی رو هم با خودش داره.
داره سرد میشه.
من قبلاً راننده اتوبوس مدرسه بودم.
من گواهینامه پایه یک بدون محدودیت نیاز دارم
تا کامیون بزرگ برونم.
ولی خب، بهتره از یه جایی شروع کنی، مگه نه؟
قطعاً چالشبرانگیز بود.
فکر کنم الان گرمایش ندارم.
جدی میگی؟
گرمای لعنتی کار نمیکنه!
اینجا زمستونه لعنتی، رفیق!
نداشتن گرمایش قراره مشکل جدی باشه.
بیدلیل که بهش نمیگن ماجراجویی.
راوی: با سرعت در بیابانهای شمالی،
اسکوتر یویل داره زمان از دست رفته رو جبران میکنه
تو ماجراجویی ۸۰۰ مایلیش
از ماسکی کریک
به رد ساکِر لیک.
راوی: بعد از مشکلات با بار عریضش،
حرکتش رو به تأخیر انداخت.
۱۴ فوت و ۶ اینچ.
ما نمیتونیم این بار رو حمل کنیم.
اگه تیغهها رو برداریم، مشکلی نداریم.
نمیدونم جا میشیم یا نه.
واقعاً نمیدونم جا میشیم یا نه.
خیلی تنگ میشه.
یه چیزی که دارم در مورد این جادهها یاد میگیرم اینه که
پُلهاشون خیلی لعنتی پهن نیستن.
این خیلی تنگه، خیلی تنگ، خیلی تنگ.
خوبه که بالهها رو از این چیز جدا کردیم.
نمیتونست رد بشه.
این لبهها رو میتراشید
و تیغه رو تیز میکرد.
اینجا جایی برای اشتباه نیست.
اووف.
بفرمایید.
آره.
این چیزیه که من دوست دارم.
شرایط واقعاً سخته.
اوه، صافه.
عجب!
ناهمواره.
یه تکون دیگه بخوریم، سینههام میخوره تو صورتم
و چشمام رو کبود میکنه.
اینجا آدم چاق بودن آسون نیست.
ولی دارم ورزش میکنم.
هی لگنم میچرخه، هی لگنم میچرخه.
آره، همینجوره!
یا ابوالفضل!
جادههای یخی همیشه یه چیزی واست رو میکنن.
همیشه یه چالش غیرمنتظره در راهه.
مثلاً اینکه مثل یه عروسک پارچهای اینور اونور پرت بشی.
وضعیت جادهها خیلی وحشتناکه،
مخصوصاً با این نور صافی که هست.
نمیتونی پستی بلندی جاده رو ببینی.
و همچنین میخوری تو چاله چولههای گنده
که اصلاً نمیبینیشون.
اوه، نه!
نه!
راوی: روی یه باریکه یخ دورافتاده
که به طور موقت جوامع شمالی رو
به بقیه دنیا وصل میکنه.
نه!
راوی: بار بزرگ اسکوتر یویل
No comments yet. Be the first to leave one.