The first 200 lines.
قسمت 44
بانوی من.
ـ مطمئن بشید که چیزی از قلم نیفتاده. ـ بله قربان.
ممکنه که شروع کنین، بانوی من؟
قبل از این که شروع کنم، میخوام چیزی بگم.
ملازمان من و بانوهای بازرس رو آزاد کنین.
ـ برید و همسر چان رو پیدا کنین! برید! ـ بله.
ـ چی؟ عالیجناب اومدن؟ ـ بله، قربان.
ـ عالیجناب! ـ همسر سلطنتی کجاست؟
ـ بله؟ ـ نشنیدی؟ همسر سلطنتی کجاست؟
عالیجناب...!
چرا اومدی اینجا؟
فراموش کردی چی گفتم؟
با من بیا!
ـ ما به قصر برمیگردیم. ـ عالیجناب!
چرا اونجا وایستادی؟ گفتم با من بیا!
عالیجناب!
یادت باشه...
... تو ازم برای بازجویی همسر سلطنتی اجازه نداشتی!
پس، برو کنار فرماندار!
عالیجناب...
منو ببخشین. ولی این ممکن نیست.
درحال حاضر همسر سلطنتی به همه چی اعتراف کردند.
چی...؟
دیگه حالا والاحضرت هویت واقعی خودشون رو فاش کردند،
... و ارتباطشون با گروه شمشیرزنان،
... و همچنین تلاششون برای کمک به رئیس فعلی گروه شمشیرزنان.
عالیجناب، حالا دیگه کاتب همه چی رو ثبت کرده.
حالا غیر ممکنه که همه چی رو عقب برگردونیم، عالیجناب.
لطفا ما رو درک کنین.
دونگ یی...!
درسته که همسر سلطنتی به دفتر فرمانداری رفتن؟
بله، بانوی من.
همه ملازمان ایشون بی دلیل بازداشت شده بودن،
... و عالیجناب در رنج انتقاد ناگوار بودند.
والاحضرت دیگه نمیتونستند تحمل کنند.
اونا از شخصیت ایشون به نفع خودشون استفاده کردند.
اونا ایشون رو به این کار مجبور کردند.
بانو ملکه، حالا چی میشه؟
حالا حتی امپراتور هم نمیتونن کاری بکنن!
ـ عالیجناب... ـ چرا این کارو کردی؟
چطور تونستی این کارو باهام بکنی؟
تو اعتراف کردی؟ مگه نمیدونستی این به چه معنیه؟
اگه مجرم تشخیص داده بشی، عواقب تلخی خواهد داشت!
تا زمانی که آخرین نفست رو بکشی وزرا تو رو تحت فشار قرار خواهند داد.
همه رو میدونم، عالیجناب.
ولی دو چیز هست که براش از زندگیم ارزش بیشتری قائلم.
اونا زندگی ملازمان من،
ـ و همچنین شما... ـ من؟
ـ نگو این کارو برای من کردی! ـ عالیجناب...!
اگه راست میگی...
اگه واقعا به من فکر میکنی...
... نباید این کارو میکردی.
تو باید ازم میخواستی که تاجم رو ببخشم...
... و با تو فرار کنم!
حالا قراره که من تورو مجازات کنم؟
اینو نمیخوام! میشنوی؟ من اینو نمیخوام!
عالیجناب...!
عالیجناب...
به من نگو که...
از این لحظه به بعد دیگه امپراتور نیستم!
هر چی که بشه!
هر کاری میکنم!
عالیجناب... لطفا بزارین برم.
لطفا دیگه نزارین این طوری خرابتون بکنم.
پدر...! پدر! پدر! پدر!
معنیش اینه که کار همسر سلطنتی تمومه!
اون به همه چی اعتراف کرده، پس احتمالا درسته.
معنیش اینه که اون خواهند مرد.
اون به گروه شمشیرزنان کمک کرد! اشراف نمیخوان زنده بمونه!
خدای بزرگ، اون زن مایه تاسفه!
مگه اون احمقه که به همچین چیزی اعتراف کرده؟
چون که اون آدم مهربونیه.
اون از این که دیگران رنج میکشیدن احساس گناه میکرد.
پسره احمق!
اگه با من ازدواج کرده بود، هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد!
آخه چرا اون یه همسر سلطنتی شد؟
فکر میکنین عالیجناب چی کار کنه؟
فکر میکنین ایشون هنوزم سعی میکنن از همسرشون محافظت کنن؟
احمق نباش! چطور میتونی در مورد امپراتور این طور فکر کنی؟
همسر سلطنتی باید اعدام بشه.
همسر سلطنتی یه شاهزاده دارن.
یه روز، اون به تخت نشستن ولیعهد رو تهدید خواهد کرد.
برای همین خلاص شدن از دست همسر چان تو این فرصت، حیاتیه.
اصلا نگران نباشین.
همسر سلطنتی دیگه جایی برای مخفی شدن نداره.
عالیجناب، چطور بزرگ اندرونی میتونه...
... به گروه شمشیرزنان، دشمن کشور کمک کنه؟
چطور همچین اتفاق ظالمانهای میافته، عالیجناب؟
عالیجناب، جرم همسر چان نابخشودنیه!
ایشون باید اعدام بشن تا ثبات به کشور برگرده!
ـ لطفا به درخواست ما گوش کنین! ـ لطفا به درخواست ما گوش کنین، عالیجناب!
اعتراضها فقط از طرف حزب جنوبی نیست.
حتی حزب غربی هم از حمایت همسر چان خودداری میکنن.
چی گفتید؟
بانوی من، ما دیگه نمیتونیم حمایت از همسر چان رو توجیه کنیم.
فکر میکنم که بانو ملکه باید خودشونو از این اتفاق کنار بکشند.
وزیر، اگه همسر سلطنتی نبود، من هنوز ملکه نبودم.
پس شما چطور همچین چیزی میگین؟
بانوی من...!
به وزرا بگو بیان و منو ببینن. خودم باهاشون صحبت خواهم کرد.
اوضاع چطوره؟
وزرا از حضور در کابینه امتناع میکنن.
محققان آموزشگاه کنفسیوس معترضین رو به اعتصاب دعوت میکنن.
همش این نیست.
حتی مقامات جرء هم از کارشون سر باز زدند...
... همه ارکان دولت فلج شده!
برو و همه وزرا رو مجبور کن تا استعفانامشون رو بنویسن.
به محققان آموزشگاه کنفسیوس مهلت زمانی بدین.
ولی اگه اطاعت نکردند، همشون رو از آموزشگاه اخراج کنین.
عالیجناب...!
با دستیاران غیر اشرافی کارا رو راه بنداز.
مطمئن بشید که زندگی غیرنظامیها مختل نشه.
فهمیدید؟
عالیجناب، اما آخه...!
اونا ادعا میکنن که این ثبات کشور رو خواهد لرزوند؟
درسته، این دقیقا همون کاریه که میخوام بکنم!
ـ عالیجناب... ـ میخوام تنها باشم.
هرگز دونگ یی رو تسلیم شما نمیکنم!
هرگز!
بانوی من...!
من در قبال امپراتور... کار وحشتناکی کردم.
ـ والاحضرت! ـ اومدم تا شاهزاده رو ببینم.
ـ شاهزاده مشکلی درست نکرده؟ ـ نه، بانوی من.
عزیزم...
ـ فکر نمیکنین شاهزاده عجیب به نظر میاد؟ ـ بله؟
اون ناراحت به نظر میاد.
همیشه این جور وقتا این طور به نظر میان. احتمالا خوابشون میاد.
واقعا؟
بله... میرم و دایهشون رو میارم.
ایشون شیرشونو تموم کردن.
ـ خیلی خوب. برید و ایشونو بیارین. ـ بله.
این..!
کسی اون بیرون نیست؟
کسی نیست؟
چی فکر میکنین؟
این سرخکه، بانوی من.
برو و جوشونده آروروت بیار...
و تو، به همه پزشکا بگو به قصر بیان!
بله...!
عزیزم... عزیزم...! پزشک!
عزیزم...!
چی؟ شاهزاده... نشانههای سرخک دارن؟
بله، عالیجناب.
این نمیتونه...!
ـ وضعیت شاهزاده چطوره؟ ـ وضعیت ایشون به نظر مثبت نمیاد.
مثبت نیست؟ منظورت اینه که زندگیش در خطره؟
اون چطوره؟ اون خوب میشه؟
هر کاری که بتونیم میکنیم، بانوی من.
مثل این که منظم نفس نمیکشه!
ـ برو و ماهوانگ بیشتری بیار! زودباش! ـ بله!
ماهوانگ گیاه قوییه!
مطمئنید که میشه برای نوزاد استفاده کرد؟
هیچ چارهای نیست، بانوی من.
اگه تبشون پایین نیاد، دیگه نمیتونیم کاری بکنیم.
علف اوپاتوریوم!
وقتی من بچه بودم پدرم از اون بهم میداد!
اما، بانوی من، این درمان برای مردم عادی استفاده میشه.
اونو به راحتی تو قصر نمیشه پیدا کرد...
من میرم و پیداش میکنم!
بله؟
ـ بانوی من! ـ همه ملازمان رو احظار کن، بانو بونگ!
باید یه چیزی رو پیدا کنیم! عجله کن!
بله، بانوی من!
باید دنبال علف اوپاتوریوم بگردیم. اون گلای مویی ریز و ارغوانی داره.
ـ زود برین دنبالش، زود! ـ بله.
عالیجناب!
ملکه، چی شد؟ حال شاهزاده چطوره؟
ملکه...!
اون... اصلا خوشبین نیست.
پزشک فکر نمیکنه که ایشون زنده بمونن، عالیجناب.
چی؟
والاحضرت!
پیداش کردم! اینجاست، پیداش کردم!
بانوی من!
چرا گریه میکنی، بانو بونگ؟
والاحضرت...!
شاهزاده!
دونگ یی!
همسر سلطنتی...
عزیزم...
عزیزم...
مادر اینجاست...
چشماتو باز کن. نگام کن.
منو نگاه کن پسرم! عزیزم...
عزیزم... چشماتو باز کن!
چرا چشماتو باز نمیکنی، عزیزم؟
آه... چشماتو باز کن، عزیزم! به مادر نگاه کن!
مادر اینجاست!
پزشک رو خبر کنین! یکی پزشک خبر کنه!
چشماتو باز کن عزیزم...
ای... ای... درسته! حتی دو ماهشم نیست ولی میخواد حرف بزنه!
چه پسر باهوشیه!
ـ با... با...بگو بابا، بابا! ـ بابا!
شاهزاده...!
والاحضرت!
دستور داده شده که قصر شاهزاده رو ببندید؟
بله، بانوی من! وزیر تشریفات دستور دادن که...
... بعد از بردن بدن شاهزاده به آرامگاه سلطنتی این کارو بکنیم.
همسر سلطنتی چطورند؟
No comments yet. Be the first to leave one.