The first 178 lines.
میخوام خودت بهم بگی
که جزای دزدیدن سلاح و فروختنش به دشمن چیه
چیه؟
جزای تو مرگه
فرمانده
نه فرمان نه. حتما اشتباه شده
شما این مردو میشناسین. اون هیچ وقت از این کارا نمیکنه
برو کنار
یه چیزی بگو. بگو که اشتباهه
نه حق با ایشونه. من صلاح هارو با پول فروختم
همدست تو کیه؟
پرسیدم همدست تو کیه؟
لیم چونسوعه
من شایسته ی هیچی جز مرگ نیستم فرمانده
خفه شو
لابد یه توضیحی داره قربان. لطفا حرفاشو بشنوید
این کارش هیچ دلیل خوبی نداره
فقط این بار اونو ببخشین
اون یه آدم خیلی ضروری برای گروه ماست
بدون اون نیرومون کم میشه نباید از دست بدیم
...فروش اسلحه به دشمن هم برابر با دادن سر
یاران و نیروهاشه
چاره ای ندارم جز اینکه بکشمش
فرمانده
فرمانده - صبر کنید- -
برو کنار وگرنه تورم میکشم
تموم زندگیم با من مثل یه حیوون رفتار شد
ولی اینجا اومدم و مربی آموزش نظامی شدم
و خودم به یاری خودم دستور میدادم
فرمانده این شانسو بهم داد که برای خودم کسی باشم
ولی من بهش خیانت کردم
واسه همین باهاش بحث نمیکنم
من کار خیلی بدی کردم. اشتباه منو نکنین
من حاضرم فرمانده، منو مجازات کنید فرمانده
تا ابد پشیمون خواهم موند
ولی چاره ای ندارم
میدونم فرمانده
میدونم برای شما سخت تر از منه
ولی بذارین با دسنای شما کشته بشم تا هیچ کس دیگه
اشتباه منو انجام نده
کاری از تیم ترجمه ی امپراطور فیلم o— مترجم: مرضیه —o @emperor3film
سرش رو بذارید سردر دروازه و سریع همدستاشو دستگیر کنید
همه جای منطقه رو بگردین
اطاعت
اونا رفتن. بهشون نرسیدیم
چی؟ نتونستین؟
به نظر میاد اطلاعات فاش شه
شما؟
شما به ما شک دارین؟
مضخرفه. کار ما نبوده. ما هیچی نگفتیم
شما کشور خودتونو فروختین. از کجا بدونم به ما خیانت نمیکنید؟
شما فکر نمیکنید
اگه ما به شما خیانت میکردیم و با اونا پیمان میبستیم، چرا اومدیم اینجا؟
ما پیش نیروهای شما و تحت حفاظتو اونا میمونیم
فرمانده من همسر چانگ بکو ام
به لطف شما برای اولین بار خوب غذا میخورم
و از پسرمون مواظبت میکنم. بکسو زیاد از شما چیزی نمیگه
من و بچم الان خوبیم و منتظریم بکسو به سلامت برگرده
فرمانده لطفا مواظب بکسوی من باشید
امشب به تو ضربه نزدم
به خودم ضربه زدم که نتوستم دوستو از دشمن تشخیص بدم
به خودم ضربه زدم که نتونستم بفهمم فقر بزرگترین دشمن شما بود
که بجنگید و بجنگید و برنده بشید
چاره ای نداشتم که یکی بزنم تو سر خودم و یکی تو سر تو
وقتی این کمانو گرفت خیلی خوشحال بود
گفت میخواد بدش به پسرش
خفه شو..اینقدرناله نکن
ایلسو
اون به اشکای ما نیازی نداره. سلاح هارو به دشمن فروخت
اون مستحق مرگ بود
ولی حتما یه دلیلی داشته که این کارو کرده
درسته
هیچ وقت خلاف دستورات عمل نمیکرد
خفه شو کی بین ما زندگیش داستان نداره؟
هیچ عذری برای فرش سلاح به دشمن وجود نداره
مثل آدم فروشیه
اون نامردی کرد و من دلم به حالش نمیسوزه
تو که کل ماجرار رو نمیدونی خفه شو وگرنه خودم خفت میکنم
میدونی چرا وقتی نامه ی همسرشو خوند گریش گرفت؟
اون نوشته بود هیچ غذایی نداره که بتونه از بچشون نگهداری کنه
اون ازش خواسته بود قبل از اینکه بمیره بیاد خونه و پیش دختراش باشه
تا اونو دفن کنن
و منم مثل یه احمق در مورد خواسته ی هونگ بهش گفتم
شهوت چشامو کور کرده بود و گستاخ شده بودم
اگه میدونستم اون زن چقدر شروره هیچ وقت در موردش بهش نمیگفتم
جین بوک
منو بکش. منم بکش. نمیونم با همچین احساس گناهی زندگی کنم
اگه به خاطر من نبود هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد
بکسو اینو از خودش به جا گذاشت
سربازا گفتن این مال شماست
بفرستش خونه ی چانگ بکسو
کمان رو بدرسون به پسرش
بذار بدونه باباش در جنگ با دشمن مرد
و یه سرباز شجاع بود
فکر کردم گفتی به سزای اعمالش رسید. اینجا چیکار میکنی؟
جرمش به کنار. ولی حالا که میبینم تو سرما داره میلرزه
حداقل باید یه نوشیدنی بهش بدم که بتونه بقیه راهو تحمل کنه
خدانگهدار بکسو
متاسفم. متاسفم. همش تقصیر من بود
ما انتقامتو میگیریم
همشونو نابود میکنیم و زیر تابوت تو دفن میکنیم
نگران بچه های کوچیکت نباش. اونا مارو دارن
در آرامش بخواب قربان
از کاری که کردن نمیگذریم
آماده
احترام
نیروهای جورچی دارن قبایلشونومتحد میکنن و خودشو با تیر و
مسلح میکنن وضعیتمون داره بدتر میشه
شاید باید یه بار دیگه با پایگاه شمالی در ارتباط باشیم
و دوباره درخواست کمک کنیم
تا وقتی به دادگاه سلطنتی نگیم فایده نداره
کل منطقه نیروهای کافی نداره
باید یه راه دیگه پیدا کنیم
جزیره ی نوک دون- هم کیونگ
شما ازمونمیخواین آموزش نظامی ببینیم؟
کمرمون زیر بار کشاورزی برای شما داره میشکنه. این کافی نیست؟
اگه به این جزیره حمله بشه دیگه نمیتونیم امنیت شمارو تضمین کنیم
ما نمیخوایم شما امنیت مارو تضمین کنید. فقط ولمون کنید
چطور جرات داری جبوی فرمانده صداتو بالا ببری؟
فرمانده لیم - قربان -
مارو ببخشید. ولی این تقصیر ما نیست
تو مارو اوردی اینجا و بهمون دستورات الکی میدی
یونگ بو
ازتون میخوایم واسه حفظ جون خودتون آمادگی داشته باشید
فکر میکنی اگه غارتگرا حمله کنن به کسی رحم میکنن؟
همتون آسیب میبینید
شما نگران ما نیستید
شما نگران گندم هایی هستید که ما کاشتیم
تازه، برامون مهم نیس اگه مارو بکشن
فکر میکنین این زندگیو دوس داریم؟
تنها دلیل زندگیمون اینه که هنوز نمردیم
بذارین حقیقت گفته بشه. شما همه چیو ازمون گرفتین و مارو با
و فقط اونقدری برامون گذاشتین که زندگیو بگذرونیم
ترجیح میدیم بمیریم تا اینجوری باهامون رفتار بشه
من میفهمم
به نظر میاد ما بدون درنظر گرفتن شرایطتون ازتون درخواست کردیم
من رو ببخشید
شما میتونید برید
قلعه چوسان، همکیونگ
راحت باش
ممنونم خوبه
یکم چایی بخور
...خوبه...من نتونستم
بخور. گرم میشی
چی باعث شده بیای اینجا؟
اونایی که امروز عصر اومدن. آدمای بدی نیستن. ببخششون
نه. این منم که باید طلب بخشش کنم
از روزی که اومدم اینجا یه عالمه مشکلات کوچک و بزرگ داشتم
و نتونستم به کشاورز ها دقت کنم. معذرت میخوام
نه نه
وقتی اونارو میبینم یاد جوونیای خودم میوفتم و باهاشون همدردی میکنم
همه جا رفتم و همه چیو امتحان کردم تا بتونم کاری بکنم
برای خودم
و حالا اینارو درک میکنم
زندگی هر کدوم یه داستان داره. بعضیاشون به خاطر ارتکاب جرم اومدن اینجا
بعضیاشونم اومدن چون دار و ندارشونو از دست دادن
قلبشون با تلخی و سختی پر شده
اگه کشاورزای بی قدرتی باشن. هیچی گیرشون نمیاد
اگه کوچکترین امیدی داشتن اینجوری زندگی نمیکردن
کاملا بی اعتنا
...یه امید کوچیک برای
گفتین دنیای نا امیدی؟
چه جمله ی بی معنی ای
این کشور الان متعلق به حزب شماست. جناح شرق
Iهیچ وثت فکر نمیکردم مردم در مورد حزب ها حرف بزنن
یه مورد بی معنیه
من از کجا میدونم؟ من اون ادمیم که حرفاشو فروخت تا شراب بگیره
فکر نمیکردم اینقدر بد میشه وقتی بزرگتر ها کوچیکتر ها از هم جدا شدن و
جناح شرق و جناح غرب شدن
...ما برای از بین بردن یه سری سیاستمدارها از دادگاه سلطنتی
باید متحد میشدیم
اوایل سطنت اعلیحضرت، چه ما چه اعلیحضرت
قدرت بیشتری داشتیم
ولی یه زمانی جنگ ین فرقه ها برای ترفیع دادن خودشون شد
اعلیحضرت روحیشو باخت
و دیگه به امور توجهی نمیکرد من به چی دل خوش میکردم؟
امروز چی شده؟ ندیده بودم اینقدر دلسرد باشین
این شما نیستین
No comments yet. Be the first to leave one.