The first 200 lines.
Previously on Masters Of Sex...
بگو عاشقمی.
- متاسفم. - این چیزیه که می خوام.
این--یه اشتباه بود
من--اشتباه کردم
باید برم
مجبور نیستی بهم بگی
که چطور از راه بدر شدی
من فقط میخوام مطمئن شم که آماده ای بهش برگردی
جاناتان، تکنسین مافوق صوت تو اینو بهم داد
من مناسب نبودم
تعجب می کنم که اینو میشنوم
فکر می کردم شما دوتا با هم تفاهم خوبی دارین
من خواب هایی درباره پدرم می بینم
تو باید خودتو جمع و جور کنی
اگه نتونی خودتو کنترل کنی،
چطور می خوای رو کنترل کنی؟ اون
- من ازت می خوام زن من بشی - خیلی چیزا هستن
که باید اتفاق بیوفتن تا چنین چیزی ممکن بشه
تو باید بری. قبل از اینکه بیل بیاد خونه برو.
نمی تونم این کارو بکنم، پائول.
جانی، تا حالا پدرت و دنیز رو دیدی که..
تماس فیزیکی با هم داشته باشن؟
خیلی خوب، دیگه کافیه کارآگاه.
مسترز و جانسون
این چیزیه که ما هستیم.
می دونی، این چیزیه که مردم درباره ما فکر می کنن.
چیزیه که ما درباره خودمون فکر می کنیم.
یه راه خیلی آسون تری هست که چیزیو که می خوای بدست بیاری.
و اون چیه؟
بهش بگو چه احساسی نسبت بهش داری.
لیبی از اون خواست که منو پیدا کنه.
یه اتفاقی افتاده. باید برم خونه.
وقتی که اون بیاد در خونه ات
و بهت بگه ازت می خواد بقیه عمرت رو در کنارش باشی،
اون اینطور فکر خواهد کرد که واقعا چنین قصدی داره.
اووه!
بزنش! زود باش بی عرضه!
نفستو حروم نکن پسر.
شانسی واسه موفقیت نداره
نمی فهمم استراتژی اش چیه
استفاده از سرش برای دفاع کردن مشت ها، استراتژی اش اینه
اوف، این بی عرضه عجب گیریه
از طنابا بیا پایین!
- الانه که بیوفته - یک...
دو...
- تو بی عرضه ای مسترز! - سه...
چهار...
پنج...
بس کن. تو باختی.
یه مرد باید تشخیص بده که کی شکست خورده پسرم.
یه مرد باید یاد بگیره.
بس کن!
فقط یه احمق لعنتی.
احمق لعنتی
بیل، بیل
بیل، چیزی نیست، چیزی نیست
بازم پدرت بود؟
مطمئن نیستم.
شاید.
سوپرایز نشدم
می تونیم جلوی اینو بگیریم، بیل.
من خوبم. من خوبم.
لیزا می خوره و می خوابه، در حد لزوم.
برنامه ی تسا یکم پیچیده ست،
با اینکه می تونه در رابطه با بچه کمک خوبی باشه.
اگه خواست که باشه، بهش اصرار کن.
مادرت یکم آسیب دیده.
تو فقط از من خواستی که بیام و بچه داری کنم
به اندازه کافی مشکل دارم
بدون اضافه کردن ایرادایی که مامان میگیره بهشون.
باشه.
با اینکه معمولا وقتی شرایط سخت میشه تو پیگیر تر میشی.
فرار کردن رفتار معمول تو نیست.
فرار نمی کنم
من...
دارم فرار می کنم..
ذهنمو خالی می کنم..
برای چند روز.
چونکه...؟
چون...
خب، اگه بخوام کاملا صادق باشم
چون دیگه نمی دونم به کی اعتماد کنم
نمی تونی به بیل اعتمال کنی؟
مخصوصا به بیل.
منظورم اینه که، اون سریع برنامه ی رحم اجاره ای رو انجام داد
بر خلاف میل من،
بعد تو نیویورک تو یه شام فاجعه بار منو گیر انداخت.
و بعد مردی که باهاش هستم
یه عالمه قول های جور واجور داد
که ممکنه هیچ کدومشون درست نباشن.
مردی که باهاشی،
به اضافه ی بیل.
لطفا، بابا.
می دونم زندگی من چیزیه که
عده کمی می تونن درک کنن.
و خیلیا فکر می کنن درهم برهم و بی سرو تهه
من حتی مطمئن نیستم که باهاشون مخالفم، ولی...
پس خوبه. داری دور میشی.
دخترا و من خوب میشیم
تو هم همینطور.
خوب، منظورمه.
اوه، من نمی دونم.
من فقط به صبر کردن ادامه میدم تا همه چیز...
خود به خود درست شه.
تا بالاخره بتونم بگم زندگی من
همون طوریه که باید باشه.
اوه. فکر کردم تاکسیه.
واسه اینکه صبح زوده عذر می خوام ولی من..
داری میری؟
یکم دیگه.
باید یه سری چیزا رو سر و سامون بدم..
چی شده لیب؟ نکنه این بخاطر...
اینه که به بیل زنگ زدم بیاد خونه؟ آره.
مم، یه اتفاقی افتاده.
واسه بچه ها یا بیل؟
یه جورایی واسه همه مون.
چیزی که شاید حتی بتونه رو آینده کلینیک هم تاثیر بزاره.
همیشه آخرش به ما دوتا ختم میشه، اینطور نیست جین؟
دو نفری که میتونن کشتی رو درست کنن.
به نظر می رسه هیچ کس بهت روش درست
شب رو با کسی گذروندن رو یاد نداده.
می دونی، معمولا رسمه که بعد یه قرار عاشقانه
واسه شکستن یخ، میگن:
"صبح بخیر" یا "من با تو خیلی بهم خوش گذشت
بیا بازم این کارو بکنیم" قبل از اینکه یواشکی از در برن بیرون.
نمی خواستم بیدارت کنم.
اینی که گفتی یکی از اون چیزایی نیست که واسه شکستن یخ میگن
من با تو بهم خوش گذشت
بیا بازم این کارو بکنیم
و همینطور...
خیلی ازت خوشم میاد
پس بمون. صبحانه بخور.
باید برم خونه و لباس عوض کنم
فکر می کنم عاقلانه نیست برم سر کار
در حالی که همون لباسای دیروز تنمه.
خب، می تونی یکی از کراوات های منو قرض بگیری.
او-هوم.
تو قرار نیست منو ول کنی
که تو روز تولدم تنهایی صبحانه بخورم، قراره؟
روز تولدت؟
نمی دونستم!
چرا امشب جشن نگیریم؟ تمام و کمال.
م-مم من که خوشحال میشم
خیلی زیاد.
پس شام خونه من.
یه شراب بوردو 37 ساله دارم
که واسه یه مناسبت خاص نگهش داشتم
یه شام آروم تو خونه.
عالیه.
عذر می خوام،
شما همون همسایه هستین؟
سیندی لومن. ببخشید باهاتون دست نمی دم.
حس می کنم دارم تو این محله جا میوفتم
آقای ادلی داره منتقل میشه؟
مرخصی.
جوری رفت انگار آتیش گرفته بود
بهم گفت که کاغذ بازیای اداری رو انجام بدم
می دونی واسه چه مدت اون..
زمان اجاره یه ساله ست، همش همینو می دونم.
اون فقط بهم گفت که واسه یه مدت دور از دسترس می مونه
و اینکه به جزئیات رسیدگی کنم.
سوپرایز نمی شم اگه هرگز دوباره ازش خبری نشنوم.
در، لطفا.
دکتر مسترز.
نورا.
خوشحالم، درواقع، خیالم راحت شد که اینجا می بینمت.
کاملا مطمئن نبودم..
که من پیدام شه؟
بعد یه لحظه محافظت نشده تو یه دفتر کار تاریک بین دوتا آدم بزرگ؟
ما هر دوتامون آدم های بالغی هستیم، نه؟
البته.
و هردوتامون مسئول کار هامون هستیم.
دکتر مسترز، تا الان باید فهمیده باشی که
کارم تو اینجا رو خیلی جدی می گیرم.
و هرگز... استعفا نمی دم.
خوبه.
ما.. یه روز کاملو در پیش داریم.
اوه، ظاهرا.
Whoa!
مواظب باشین. مواظب باشین پسرا.
لینولیوم همینطوری از درخت نمی افته پایین(ارزان نیست)
اینجایی دکتر.
اولا، صبح بخیر.
دوما، نیازه که این hors d'oeuvres ها رو تایید کنی(نوعی دسر)
برای کنفرانس خبری امشب
- واسه کتاب جدید. - اوه.
تو همه اینا رو تو نیویورک ترتیب دادی.
نه. نمی تونیم الان این کارو بکنیم.
افراد The Little Brown از همین الان تو راهن.
با ناشرا و عکاسا
و یه عالمه گزارشگر پر زرق و برق
برام مهم نیست حتی که زیگموند فروید هم از قبر در اومده و قراره که بیاد
باید برنامه رو عوض کنی. ویرجینیا رسیده؟
نه. من نمی تونم برنامه رو عوض کنم.
و اونا--اونا پیام های ویرجینیا هستن
که یعنی پیام های نیستن تو
اینا همه از طرف دن لوگان هستن
پنین حرف های هرگز از دهن من خارج نشده
ولی لوگان یه سره به ویرجینیا زنگ زده
No comments yet. Be the first to leave one.