The first 200 lines.
اون لعنتی رو بکشین
بکشیدش
هر انسانی همیشه دو سوال داره
وقتی ما به دنیا میایم و وقتی ک میمیریم
پیدا کردن جواب سوال اول لازم نیس
و هیچ کس تمایلی به پیدا کردن جواب سوال دوم نداره
اما من مجبور شدم اون روز جواب رو پیدا کنم
شمارش معکوس من در مسابقه ی بین زندگی و مرگ از الان شروع میشه
1تا10
من تنهام
فقط دو راه دارم بکشم یا کشته شم
من مسئول جواب دادن به سه نفرم
اشتباهی که 4 هفته پیش مرتکب شدم
روستایی با 5000 نفر
یک دیکتاتور با 600 سرنشین به عنوان ارتش خصوصی
و دختری که مجبوره به خاطر برادرش با من ازدواج کنه
8،000 متر مربع زمین که زندگی منو تغییر داد
نه دقیقه ی دیگه اخر خطه
ده متر با مرگ فاصله است این داستان منه
هر داستان یک قهرمان داره
هر چی اون بیشتر با مشکل روبرو میشه قهرمان تر میشه
اما پدر من بدون اینکه از چیزی خبر داشته باشه منو از راه خارج کرد
ساتیا مورتی
اون زندگیشو با 30،000 روپیه شروع و بیش ازسیصد کرورساخت
مثل ماهی که هرگز سردی رو در آب احساس نمیکنه
پول هیچوقت نمیتونه پدرمو از راه به در کنه اون مردمو دوس داره،
اون به کسایی که به دروغ تظاهر میکنن پول لازم دارن هم کمک میکنه
سلام، من به بار برینادانام میام همتون اونجا باشید
سلام آقا
پدر! چرا بهش پول دادی؟
گفت همسرش مریضه و توی بیمارستان یاشده بستری شده
اون مریض نیست، اون میخواد به بار برینادانام بره
با دوستاش
تا کی میخوای فریب بخوری پدر؟
پدرم بهم جوابی داد که تا امروز فراموش نکردم
به عنوان یک پسر، هر وقت که داستان پدرم رو به یاد میارم ناراحت میشم
پسرش دو بار دروغ گفت که شیر میاد تا اونو سرگرم کنه
پدرش رفت، هیچ شیری در کار نبود
پسر برای بار سوم گریه کرد که شیر واقعا میاد
پدر فکر نمیکرد که اون دوباره دروغ میگه
این بار پسر آنجا نبود
پدرش هم باید برای سومین بار رفته باشه، درسته؟
اما چه چیزی رو از دست داده؟ دوباره فریب خورده باشه
در مقایسه با زندگی انسان، ارزش داره؟
با عقل نباید دروغ گفت چون دیگرانم به شما دروغ میگن
فقط کار کن، همه چیز کاره هیچ استفاده ی دیگری ازش نکن
تعاریف پدرم همیشه جدید بود
پدرم فکر می کند که همسر مسئولیتیه که باید اونو قبول کنی،
بچه ها به دنیا میان تا شما با دوست داشتن اونا رو بزرگ کنین، اما برای پدر من خاطره ی خوبی نبود
من وقتی 27 ساله بودم قصد داشتم ازدواج کنم پالوی! پدرم اونو دوست داشت
برای همین، منم اونو دوست داشتم
پدرش پول پدرمو دوست داشت، پس منو هم دوست داشت
من نمی دونم که اون منو دوست دارد یا نه، چون اون همیشه سرش رو خم میکرد
اما من سرم همیشه بالا بود و برای آخرین تعطیلات کارشناسی به بارسلونا رفتم
1 و 2 و 3 و 4...
همه مشغول رقصن
این قلب به دنبال رقصه
بیاین ببینیم زندگی در فروشگاه چطوره
ساعتو خاموش کن
تقویمو متوقف کنید
سرعتتونو به جهان نشون بدین
شب هنوز زندس.
جهان یک صفر دوره
زندگی به معنی... یک پسر جنتلمنه
اگه خوب بود... امروز میخریمش
عشق کوچیکه
من مثل یک هواپیما پرواز میکنم من از تور تعطیلات لذت می برم
خطر... سرگرمی در جوانی چگونه پرطرفدار شده؟
1 و 2 و 3 و 4
همه در حال رقصن
این قلب به دنبال رقصه
بیاین ببینیم زندگی در فروشگاه چطوره
الو
من هیچوقت نمیدونستم مشکل چیه
اما مرگ پدرم منو از بار بیرون کشید
باید میرفتیم پایین تا بیشتر کارامونو انجام بدیم
اول با اسانسور پایین رفتم بعد با ماشین به فرودگاه رفتم
با هواپیما به هند رفتم
پدرمو از امبولانس بیرون اوردن
سهام شرکت ما سقوط کرد
همراه با خاکستر شدن پدرم، برادر بزرگم هم هوشش را از دست داد
او شوکه شده بود
.زوجا گفتن که اون دیوونه شده
یه ماه بعد از مرگ پدرم مردم دور خونه جمع شده بودن
مردم بیشتر نگران این بودن که من نتونم وام پدرمو بعد مرگش پرداخت کنم
خواهرم به من گفت که به اتاق اداری برم
وقتی پدرم زنده بود، چندین بار وارد اتاق میشدم
اما من نمی دونستم که این زمان یک زندگی در حال تغییر در پشت در وجود داره
این آقای موهان کومار میشرا هست
داستان زندگیش خیلی پیچیده است
پدر گفت که جیب هاش پر پوله
اون نه دوست پدر بود و نه شریکش
فقط آشنا بود
وقتی پدر اوایل صبح در ویزاج مرد
اون منتظر بلیط پرواز ارزون قیمت بود تا به ویزاج بره
اگه مردم ساعت 6 صبح پیاده روی میکردند اون ساعت 5 صبح می رفت
نه به دلایل سلامتی ، بلکه برای جلوگیری از وام گیرندگان
15سال پیش همسرش مقداری طلا خرید و از اون مخفی کرد
میزان طلای چند روز بعد 500 روپیه کاهش یافت
او برای از دست دادن پولاش عصبانی شد و با همسرش صحبت نکرد
اما نرخ طلا دوباره بالا رفت
و رابطه ی بین زن و شوهر هم کمتر شد
فاصله ی بین اونا مانند دیوار بدون هیچ گونه ترک، قوی بود
اما من خیلی سوپرایز شدم که یه شخصی مث اون بعد مرگ پدرم به ملاقاتم میاد
شاید وضعیت در 5 سال دیگه بهتر بشه
اما الان وام و پس انداز برابره
هیچ افتخاری برای پول سرمایه گذاری شده در املاک نیست
حدود 60 تاش اونجا گیر کرده
خانه ها، ماشین ها، سیاست ها، سپرده ها، طلا، نقاشی ها،
حتی اگر همه چیز رو بفروشین بازم نمیتونین، وامو پرداخت کنین
بدون نیاز به فروش همه چیز و رفتن به خیابون
یه پیشنهاد بهتری واست دارم
سهام تنها چیزیه که بین تمام چیزهایی که دارین ارزشی نداره
پس از سقوط قیمت سهام، این چیزی جزاتلاف کاغذ نیست
بنابراین، تو و برادرت این سهامو نگه دارید
همه اموال دیگتونو به نام مادر یا خواهرتون بزنین
اگر کسی پیشنهاد شریک شدن داد ، سهم خودتونو بفروشین
به اونا بگین کاری به جز این انجام ندن
اگه قبول نکردن بهشون بگین که باید وام پدرمونو پرداخت کنیم
ادعای ورشکستگی خودتونو اعلام کنین
این چیز جدیدی نیست
بسیاری از مردان بزرگ این کارو چند بار انجام داده اند
برای 2 یا 3 سال ساکت بمونین و سپس کسب و کار خودتونو شروع کنید
اگر پدرم زنده بود ما اعتبارمونو از دست نمی دادیم
حالا که مرده؟، درسته
من نمی فهمم مشکل شما چیه؟
درسته افرادی رو فریب بدم که به پدرم کمک کردن و بهش اعتماد داشتن؟
پس این درسته که خونوادتو راهی خیابون کنی؟
من نمیدونم چکار کنم یک ثانیه از ارزشم
ارزشت؟
برای این ارزش های بیهوده. خانوادتو راهی خیابون میکنی
پس دادن وام عدالته، آقا - تقلب کردن خوبه، آقا
دوست ندارم پدرم تبدیل به یک جنایتکار در جامعه بشه
اگر کسی به اون فک کنه، باید اونو به عنوان یک قهرمان به یاد داشته باشه
اگر این اسناد را امضاء کنید باید مسئولیت پرداخت تمام وام ها رو به عهده بگیرین،
من تو رو به عنوان یک احمق به یاد میارم
300کرور . تو همه چیزو با یه امضا از دست میدی
جواب اونا رو چی میدی؟
می خواهی با مرسدس بنز سفر کنید یا در خورشید گرم بمونی
هتل پنج ستاره یا اواره و بیکار؟
یه امضات همه چی رو عوض میکنه
قبل اینکه امضاش کنی فکر کن
اون چیزای غیر ضروری رو نگه می داره، و چیزی که ضروریه رو کنار میذاره
او عادت داره که چیزهای با ارزش را از بین ببره
تصمیمتو بگیر دخترت باارزشه یا نه؟
من نمیدونم راست میگی یا نه و نمیخوام الان چیزی بگم
اگر الان حرف نزنم ممکنه بعدا دچار مشکل بشه
فکر می کنم یک ماه بعد از ازدواج برنامه ریزی شده
لطفا به مادرت بگو مشارکت لغو شده
او هنگامی که 2 ماه قبل حلقه رو از انگشتش در اورد، سرش را بالا نبرد
فکر کردم او احساس خجالت می کند
بعد از بهم خوردن ازدواج دیگه ندیدمش
الان من نمیدونم باید چکار کنم
اون هرچی داشتو به اونا داد
اینجا دیگه چیزی برای زندگی کردن نیست
او هنوزم تو شوک مرگ پدرشه و با ما نمیاد
خونوادت هنوز تو شوک ضربه ایه که برادر کوچیکت به اونا وارد کرده
به من گوش کن خودتو دخترت با من بیاین
از هم جدا شین تا اینده ی خوبی داشته باشین
اینجا چی میخوای؟
دخترم یه چیزی بگو؟
برادر. پدرم داره میره اونو به ماشین ببر
من خودم میرم
قهوه میخوری؟
من الان قهوه میخورم
سردرد شدید دارم من از این حرفا ناراحت نمیشم اینا رو زیاد شنیدم.
ما نمیتوانیم اجتناب کنیم ما فقط باید اینجا باشیم
اونم میتونست بره ولی ترجیح داد با ما بمونه
واسه همچین زن بزرگی چیکار میتونم بکنم فقط تشکر کافی نیس
عمو
فقط خواهر زادمه که از مشکل ما خبری نداشت،
این تنها لطفیه که میتونم در حق برادرم بکنم
این ماشینای 5 سری جاشون خیلی تنگه
بلافاصله 7 سری بگیرید
باشه، برادر
میلیون ها نفر برای پرداخت مالیات تو قرعه کشی یه کروری شرکت کردن
فقط بعضی از اونا خوش شانس بیرون میان
اما بدبختی همراه با پاداش میاد چرا؟
خواهر زادم این خونه رو دوست نداشت.
اون نمیدونست به کی بگه.
خواهر هم از خونه خوشش نمیومد. اما اونم چیزی نگف.
مادرم چیزی واسه دلبستگی نداشت پس مشکلی نیست
برادرم فقط با رئیسش. جان صحبت میکرد.
برادرم فقط اونو میدید.
از اونجا که جان یک ماه پیش کارش را ترک کرد.
ما دنبال یه روانپزشکیم که اینو به برادرم بگه.
هزینش زیاده
چرا انقدر غمگینی عزیزم؟ من این خونه رو دوست ندارم
منم دوسش ندارم خوب نیس
ولی باید یه سال اینجا بمونیم چرا؟
واسه اینکههه
صد تا کودک در بمبئی انتخاب شدن.
چون کانال های تلوزیونی یه نمایش واقعی رو برای این بچه ها برنامه ریزی کردن.
بازی؟ بله بازی
هر کی خوب باشه و به مادرش گوش بده
اونا بهش نمره میدن
هر کی بیشترین امتیازو گرفت بهش یه جایزه ی بزرگ میدن
اگه تو ببری ما خونه و ماشینمونو پس میگیریم
اونا بهم شکلاتم میدن؟ خیلی زیاد
اینقدر؟ نه، اینقدر
No comments yet. Be the first to leave one.