The first 200 lines.
SANDS Movie
فقط میخوام چند کلمه ای صحبت کنم...
تا شروع بخشِ این هفته جشن عشقتون باشم.
و واقعاً باعث افتخارمه که اینجا رو برای ازدواج انتخاب کردید...
توی «سامرهوس»؛
همونطور که من و خواهرهام قبل از شما کردیم.
و خوشحالم که این سنت رو به پسر شیرین...
و مهربونم منتقل میکنم.
پسر کوچولوی من.
تو به دنیا اومدی تا دوستت داشته باشن.
تو همیشه کسی بودی که به جای چشم هاش، با روحش میبینه.
حتی وقتی خیلی کوچولو بودی، شب هایی بود که کل دنیا در سکوت بود...
و توی تاریکی فقط من بودم و تو.
و با یه گریه آروم بیدارم میکردی...
انگار داشتی... من رو پیش خودت صدا میزدی...
نه چون چیزی ازم میخواستی...
بلکه چون میخواستی چیزی رو باهام شریک بشی.
و اون موقع بهت قول دادم که همیشه از این وجودت محافظت کنم.
از این وجودِ شیرین...
و پاک.
پس میخوام به هر دوتون چیزی بگم.
توی ازدواج...
باید قول بدید...
که به روحی که الان میبینید...
به چشم مهم ترین و مقدس ترین چیز نگاه کنید.
چون زمان، یه نیروی... مهار ناپذیره.
و هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده تا شما رو نابود کنه.
و در نهایت...
اون پیروز میشه.
پس فداکاری میکنی، آره، چیزهای سطحی رو فدا میکنی...
امم، حال و هواهای گذرا رو...
ترجیحاتِ ناچیز رو به خاطر... به خاطرِ پاک ترین و عمیق ترین بخش ها.
خطاها و لغزش های همدیگه رو میپذیرید و میبخشید.
اجازه نمیدید چیزی از هم جداتون کنه، هر چقدر هم که سهمگین باشه.
این همون کاریه که عشقِ زندگیت قراره انجام بده.
عشقِ زندگیت.
حالا بیاید بنوشیم!
به افتخارِ نیکیِ عزیزم...
و نامزدش ریچل، که از ما مخفیش کرده بود.
حالا دیگه وظیفه توئه که از روحی که روبروت وایساده محافظت کنی.
ازدواج پیوند قدرتمند روح هاست.
مثل اینه که... به هم دوخته بشی.
و توی... توی یه پیوند اشتباه...
ممکنه مثل زنجیر شدن به لاشه یه کشتی در اعماق اقیانوس باشه.
ولی توی یه پیوند درست...
میتونه حسی مثلِ...
جاودانگی باشه.
- به سلامتیِ جاودانگی. - به سلامتی.
- به سلامتی. - به سلامتی.
- عالی بود مامان. واقعاً. - به سلامتی. به سلامتی.
- به سلامتی، مامان. - معرکه بود.
این دیگه چه کوفتیه؟
- و نمیدونی این از طرف کیه؟ - نه، فقط لای نامه ها بود.
وای.
تا حالا نامه تنفرآمیز نگرفته بودم.
- شاید... از طرف جس باشه؟ - نه.
مگه نخواست آپارتمانت رو آتیش بزنه؟
نه، خواست خودش رو توی آپارتمان من آتیش بزنه.
- ریچل، اون... - چی؟
سلیقه ترسناکی داری.
خب، شاید... شاید از طرف یکی از دوست دخترهای قبلیت باشه.
- نه. - چرا.
شاید یه نفر خاص که اتفاقاً اون هم اینجاست.
- منظورم... - بیخیال! نل؟
آره، شاید. اگه یکی داره بازیم میده چی؟
خانوادهت که حتی من رو نمیشناسن.
اونا من رو میشناسن. من با یه علاقه خاصی ازت تعریف میکنم.
طوری که انگار دیوونه وار عاشقتم.
آره، ولی تو براشون مثل خدایی.
منظورم اینه، طوری که مادرت ازت تعریف میکنه. پسرِ همه چی تموم.
چرا باید بذاره پسرِ همه چی تمومش با دختری که ندیده ازدواج کنه؟
کسی «نمیذاره» باهات ازدواج کنم. خودم میخوام باهات ازدواج کنم.
نیکی.
- و تو هم میخوای با من ازدواج کنی. - اِم...
مگه نه؟ مگه فقط همین مهم نیست؟
باشه.
منظورم اینه که، اصلاً این یادداشت... بده ببینمش.
درباره اینه که من... به اندازه کافی برات خوب نیستم، باشه؟
«باهاش ازدواج نکن.» منظورش منم. کاملاً علیه منه.
کی اهمیت میده که یه عوضیِ ناشناس چی فکر میکنه؟
آره، باشه، قبول، ولی خب نظر مادرت برام مهمه.
منظورم اینه، من به درستی از روحت محافظت میکنم؟
نمیفهمم منظورت چیه.
یعنی اینکه، مثلاً، به خاطر خودِ واقعیت دوستت دارم؟
یا دارم تو رو از خودت دور میکنم تا اینکه یه روز...
بگی : «دیگه خودم رو نمیشناسم. افسردهم. میخوام ترکت کنم.»
ریچل، این اتفاق برای ما نمیفته. ما اونجور آدم هایی نیستیم.
لعنتی، لباسم کجاست؟
چی؟ همونجاست.
اونجا نیست؟
نه.
قسم میخورم امروز صبح همینجا بود.
دقیقاً همینجا آویزون بود، کنار کت و شلوارت.
اوم... باشه... ام... خونه هانا و چد جا نذاشتیمش؟
چون بیرون آوردیمش که بهشون نشون بدیم.
یادته دیشب آوردیمش تو؟
فکر... فکر کنم آره. من... ام... شاید توی ماشین جا گذاشتمش.
شاید کسی برش داشته.
قسم میخورم اونا این کار رو نمیکنن. هیچکس نمیخواد عروسیمون رو خراب کنه.
باشه، خب، من ۹۹ درصد مطمئنم که لباس رو جا نذاشتیم.
خب، میتونم دوباره ماشین رو چک کنم.
من فقط... فکر نمیکنم کسی برش داشته باشه.
باشه، پس کجاست؟
نمیدونم. نمیدونم.
هی... هی، ما توی یه تیمیم، باشه؟
خیلی خب، بیا بغلم. هی، باشه؟
از همه میپرسم ببینم کسی دیدتش یا نه، باشه؟
همه جای اینجا رو میگردم، خب؟ پیداش میکنیم.
همینجاهاست. خب؟
- همینجاست. پیداش میکنیم. - باشه.
ته و توی این قضیه رو در میاریم، خب؟
بیخیالِ این چیزِ احمقانه، باشه؟
حتی جواب دعوت نامه رو هم ندادن.
من... اصلاً نمیدونم دیشب جلوی نامزد نیکی چی ممکنه گفته باشه.
منظورم اینه، فکر کنم به موقع رسیدم، قبل از اینکه چیزی بگه، ولی مطمئن نیستم.
متاسفم. فکر نمیکنی نیکی باید بدونه تا بتونه خودش رو آماده کنه؟
نه!
این کار نقشهمون رو کاملاً خراب میکنه. ما داریم این کار رو برای ویکتوریا میکنیم.
- میدونم. - این چیزیه که خودش میخواد.
اگه نیکی بفهمه، اون کاملاً داغون میشه.
پس تو از طرف من حواست به همه باشه، مخصوصاً به نامزدش.
تلاشم رو میکنم. فقط بسپارش به من، باشه؟ حواسم هست.
سلام جود.
داری به چی نگاه میکنی؟
خون.
خونه. نگاه کن.
خون، خون.
خون. خون، خون.
لعنتی.
مال خودته؟
آره، چیز... فقط خون دماغ بود.
لعنتی.
اوه، نه، نه. نه، اون... اون کلمه رو نگو.
«مرد متاسف» میکُشتت.
- بابا! - نه. نه، نه، نه.
جود، جود، جود، جود، جود. وایسا، نه.
من... من... فکر نمیکنم واقعی باشه.
تو از کجا میدونی؟
فکر کنم این داستانیه که عمه پورشا برای ترسوندن ما میگفت.
تو اصلاً نمیدونی اینجا چه خبره.
- اِ... چی؟ - بابا!
جود، داد نزن.
ما توی این خونه داد نمیزنیم. خودت این رو میدونی.
میخوای بهم بگی چرا داشتی داد میزدی؟
ریچل با خونش «مرد متأسف» رو احضار کرد. حالا اون میخواد بکشتش.
نه، ببخشید. من... دیشب خون دماغ شدم...
و فکر کنم روی زمین ریخت.
ببخشید بابا. نمیدونم از کجا میدونه...
نمیخوام چیزی بشنوم.
صبح بخیر، دکتر کانینگهام.
وایسا.
تو هم همینطور. وایسا.
وایسا.
بهم نگاه کن.
دیگه هیچ وقت نمیخوام در موردش حرف بزنی. متوجه شدی؟
متوجه شدی؟
چه بلایی سرش میاد؟
قراره با عمو نیکی ازدواج کنه.
بعدش چی؟
لازم نیست نگران اون موضوع باشی. باشه؟ باشه؟
هی، هی، هی. هی. وایسا. جود، کجا داری میری؟
- ما داد نمیزنیم. - ولی باید غذا بخوری.
نلی برام پنکیک درست کرد.
- چه نوعی؟ - شکلاتی.
نیکی بهت گفت که به پدرمون دکتر کانینگهام بگی؟
نه، فقط، نمیدونم، فکر کنم اینطوری مودبانهست.
میدونی، من... منم دکتر کانینگهام هستم.
آها.
ببخشید. میخوای تو رو هم اینطوری صدا کنم؟
البته.
باشه.
اِم...
چی خنده داره؟
من... نمیتونم بفهمم داری شوخی میکنی یا نه.
هی، مگه قرار نیست عروس ها سفید بپوشن؟
منظورت چیه لباس نیست؟
فکر میکنی ممکنه مثلاً کسی اون رو برداشته باشه؟
ریچل، چطور تونستی لباس عروس رو یادت بره؟
پورشا.
اشکالی نداره عزیزم. یه... یه راهی پیدا میکنیم.
وای، خدای من، باید در بزنی. ممکن بود لخت باشیم.
همتون؟
آه، چرا داری تصورش میکنی؟
- نه، نمیکنم. - پیداش کردی؟
فکر کنم جا گذاشتیمش، ریچ.
شما... لباس رو توی شیکاگو جا گذاشتید؟
- شیکاگو نیست، همراهمون بود. - فکر کنم خونه هانا و چاد جا موند.
هانا و چاد دیگه کی هستن؟
اونا دوست هایی هستن که توی کلیولند پیششون موندیم.
- مگه توی کلیولند دوست داری؟ - بهشون زنگ زدی بپرسی؟
آره. خب، اونا سر کارن، ولی یه کلید زاپاس توی خونهشون هست.
پس میخوام با ماشین برگردم.
- نه، نه، این... دیوونگیه. - وای، چقدر رمانتیکه.
- مگه هشت ساعت رانندگی نیست؟ - نباید تنهایی رانندگی کنی.
- تو از کجا میدونی چقدر راهه؟ - میخوام این کار رو بکنم، باشه؟ مهمه.
ولی واقعاً اینطور نیست. واقعاً مشکلی نیست.
منظورم اینه که، میتونم یه چیز دیگه بپوشم. اونقدرها هم...
ریچل، تو برای عروسیت به لباس عروس احتیاج داری.
نمیتونی اون رو بپوشی. شبیه لباس عزاست.
آره، خب... یه چیز دیگه دارم که میتونم بپوشم.
No comments yet. Be the first to leave one.