Something Very Bad Is Going to Happen

Something Very Bad Is Going to Happen

Download Farsi Persian Subtitle

Season 1

Release info

Something Very Bad Is Going to Happen S01E02 1080p WEB-DL x264
A Commentary by Ehsan_Cn
🔷 ترجمه‌ از احسان ‌| SandsMovie.Ir 🟥

Tags

webdl
Published on: 2026-04-20
Downloads: 30
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

SANDS Movie

‫فقط میخوام چند کلمه‌ ای صحبت کنم...

‫تا شروع‌ بخشِ این هفته‌ جشن عشقتون باشم.

‫و واقعاً باعث افتخارمه که اینجا رو ‫برای ازدواج انتخاب کردید...

‫توی «سامرهوس»؛

‫همونطور که من و خواهرهام قبل از شما کردیم.

‫و خوشحالم که این سنت رو به پسر شیرین...

‫و مهربونم منتقل میکنم.

‫پسر کوچولوی من.

‫تو به دنیا اومدی تا دوستت داشته باشن.

‫تو همیشه کسی بودی که ‫به جای چشم هاش، با روحش می‌بینه.

‫حتی وقتی خیلی کوچولو بودی، ‫شب‌ هایی بود که کل دنیا در سکوت بود...

‫و توی تاریکی فقط من بودم و تو.

‫و با یه گریه‌ آروم بیدارم میکردی...

‫انگار داشتی... ‫من رو پیش خودت صدا میزدی...

‫نه چون چیزی ازم میخواستی...

‫بلکه چون میخواستی ‫چیزی رو باهام شریک بشی.

‫و اون موقع بهت قول دادم که ‫همیشه از این وجودت محافظت کنم.

‫از این وجودِ شیرین...

‫و پاک.

‫پس میخوام به هر دوتون چیزی بگم.

‫توی ازدواج...

‫باید قول بدید...

‫که به روحی که الان می‌بینید...

‫به چشم مهم‌ ترین و مقدس‌ ترین چیز نگاه کنید.

‫چون زمان، یه نیروی... مهار ناپذیره.

‫و هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده ‫تا شما رو نابود کنه.

‫و در نهایت...

‫اون پیروز میشه.

‫پس فداکاری میکنی، آره، ‫چیزهای سطحی رو فدا میکنی...

‫امم، حال‌ و هواهای گذرا رو...

‫ترجیحاتِ ناچیز رو به‌ خاطر... ‫به‌ خاطرِ پاک‌ ترین و عمیق‌ ترین بخش‌ ها.

‫خطاها و لغزش‌ های همدیگه رو ‫می‌پذیرید و می‌بخشید.

‫اجازه نمیدید چیزی از هم جداتون کنه، ‫هر چقدر هم که سهمگین باشه.

‫این همون کاریه که ‫عشقِ زندگیت قراره انجام بده.

‫عشقِ زندگیت.

‫حالا بیاید بنوشیم!

‫به افتخارِ نیکیِ عزیزم...

‫و نامزدش ریچل، ‫که از ما مخفیش کرده بود.

‫حالا دیگه وظیفه توئه که از روحی ‫که روبروت وایساده محافظت کنی.

‫ازدواج پیوند قدرتمند روح‌ هاست.

‫مثل اینه که... ‫به هم دوخته بشی.

‫و توی... توی یه پیوند اشتباه...

‫ممکنه مثل زنجیر شدن به لاشه‌ ‫یه کشتی در اعماق اقیانوس باشه.

‫ولی توی یه پیوند درست...

‫میتونه حسی مثلِ...

‫جاودانگی باشه.

‫- به سلامتیِ جاودانگی. ‫- به سلامتی.

‫- به سلامتی. ‫- به سلامتی.

‫- عالی بود مامان. واقعاً. ‫- به سلامتی. به سلامتی.

‫- به سلامتی، مامان. ‫- معرکه بود.

‫این دیگه چه کوفتیه؟

‫- و نمیدونی این از طرف کیه؟ ‫- نه، فقط لای نامه‌ ها بود.

‫وای.

‫تا حالا نامه‌ تنفرآمیز نگرفته بودم.

‫- شاید... از طرف جس باشه؟ ‫- نه.

‫مگه نخواست آپارتمانت رو آتیش بزنه؟

‫نه، خواست خودش رو ‫توی آپارتمان من آتیش بزنه.

‫- ریچل، اون... ‫- چی؟

‫سلیقه‌ ترسناکی داری.

‫خب، شاید... شاید از طرف ‫یکی از دوست‌ دخترهای قبلیت باشه.

‫- نه. ‫- چرا.

‫شاید یه نفر خاص که ‫اتفاقاً اون هم اینجاست.

‫- منظورم... ‫- بیخیال! نل؟

‫آره، شاید. ‫اگه یکی داره بازیم میده چی؟

‫خانواده‌ت که حتی من رو نمیشناسن.

‫اونا من رو میشناسن. ‫من با یه علاقه‌ خاصی ازت تعریف میکنم.

‫طوری که انگار دیوونه‌ وار عاشقتم.

‫آره، ولی تو براشون مثل خدایی.

‫منظورم اینه، طوری که مادرت ازت تعریف میکنه. ‫پسرِ همه‌ چی‌ تموم.

‫چرا باید بذاره پسرِ همه‌ چی‌ تمومش ‫با دختری که ندیده ازدواج کنه؟

‫کسی «نمیذاره» باهات ازدواج کنم. ‫خودم میخوام باهات ازدواج کنم.

‫نیکی.

‫- و تو هم میخوای با من ازدواج کنی. ‫- اِم...

‫مگه نه؟ مگه فقط همین مهم نیست؟

‫باشه.

‫منظورم اینه که، اصلاً این یادداشت... ‫بده ببینمش.

‫درباره‌ اینه که من... ‫به اندازه‌ کافی برات خوب نیستم، باشه؟

‫«باهاش ازدواج نکن.» ‫منظورش منم. کاملاً علیه منه.

‫کی اهمیت میده که ‫یه عوضیِ ناشناس چی فکر میکنه؟

‫آره، باشه، قبول، ‫ولی خب نظر مادرت برام مهمه.

‫منظورم اینه، من به درستی ‫از روحت محافظت میکنم؟

‫نمیفهمم منظورت چیه.

‫یعنی اینکه، مثلاً، ‫به خاطر خودِ واقعیت دوستت دارم؟

‫یا دارم تو رو از خودت دور میکنم ‫تا اینکه یه روز...

‫بگی : «دیگه خودم رو نمیشناسم. ‫افسرده‌م. میخوام ترکت کنم.»

‫ریچل، این اتفاق برای ما نمیفته. ‫ما اونجور آدم‌ هایی نیستیم.

‫لعنتی، لباسم کجاست؟

‫چی؟ همونجاست.

‫اونجا نیست؟

‫نه.

‫قسم میخورم امروز صبح همینجا بود.

‫دقیقاً همینجا آویزون بود، ‫کنار کت‌ و شلوارت.

‫اوم... باشه... ام... ‫خونه‌ هانا و چد جا نذاشتیمش؟

‫چون بیرون آوردیمش ‫که بهشون نشون بدیم.

‫یادته دیشب آوردیمش تو؟

‫فکر... فکر کنم آره. من... ام... ‫شاید توی ماشین جا گذاشتمش.

‫شاید کسی برش داشته.

‫قسم میخورم اونا این کار رو نمیکنن. ‫هیچکس نمیخواد عروسی‌مون رو خراب کنه.

‫باشه، خب، من ۹۹ درصد مطمئنم ‫که لباس رو جا نذاشتیم.

‫خب، میتونم دوباره ماشین رو چک کنم.

‫من فقط... فکر نمیکنم ‫کسی برش داشته باشه.

‫باشه، پس کجاست؟

‫نمیدونم. ‫نمیدونم.

‫هی... هی، ما توی یه تیمیم، باشه؟

‫خیلی خب، بیا بغلم. ‫هی، باشه؟

‫از همه می‌پرسم ببینم ‫کسی دیدتش یا نه، باشه؟

‫همه جای اینجا رو میگردم، خب؟ ‫پیداش میکنیم.

‫همینجاهاست. خب؟

‫- همینجاست. پیداش میکنیم. ‫- باشه.

‫ته‌ و توی این قضیه رو در میاریم، خب؟

‫بیخیالِ این چیزِ احمقانه، باشه؟

‫حتی جواب دعوت نامه رو هم ندادن.

‫من... اصلاً نمیدونم دیشب جلوی ‫نامزد نیکی چی ممکنه گفته باشه.

‫منظورم اینه، فکر کنم به‌ موقع رسیدم، ‫قبل از اینکه چیزی بگه، ولی مطمئن نیستم.

‫متاسفم. فکر نمیکنی نیکی باید بدونه ‫تا بتونه خودش رو آماده کنه؟

‫نه!

‫این کار نقشه‌مون رو کاملاً خراب میکنه. ‫ما داریم این کار رو برای ویکتوریا میکنیم.

‫- میدونم. ‫- این چیزیه که خودش میخواد.

‫اگه نیکی بفهمه، ‫اون کاملاً داغون میشه.

‫پس تو از طرف من حواست به همه باشه، ‫مخصوصاً به نامزدش.

‫تلاشم رو میکنم. فقط بسپارش به من، باشه؟ ‫حواسم هست.

‫سلام جود.

‫داری به چی نگاه میکنی؟

‫خون.

‫خونه. نگاه کن.

‫خون، خون.

‫خون. خون، خون.

‫لعنتی.

‫مال خودته؟

‫آره، چیز... ‫فقط خون‌ دماغ بود.

‫لعنتی.

‫اوه، نه، نه. ‫نه، اون... اون کلمه رو نگو.

‫«مرد متاسف» میکُشتت.

‫- بابا! ‫- نه. نه، نه، نه.

‫جود، جود، جود، جود، جود. ‫وایسا، نه.

‫من... من... ‫فکر نمیکنم واقعی باشه.

‫تو از کجا میدونی؟

‫فکر کنم این داستانیه که ‫عمه پورشا برای ترسوندن ما میگفت.

‫تو اصلاً نمیدونی اینجا چه خبره.

‫- اِ... چی؟ ‫- بابا!

‫جود، داد نزن.

‫ما توی این خونه داد نمیزنیم. ‫خودت این رو میدونی.

‫میخوای بهم بگی چرا داشتی داد میزدی؟

‫ریچل با خونش «مرد متأسف» رو احضار کرد. ‫حالا اون میخواد بکشتش.

‫نه، ببخشید. من... ‫دیشب خون‌ دماغ شدم...

‫و فکر کنم روی زمین ریخت.

‫ببخشید بابا. ‫نمیدونم از کجا میدونه...

‫نمیخوام چیزی بشنوم.

‫صبح بخیر، دکتر کانینگهام.

‫وایسا.

‫تو هم همینطور. وایسا.

‫وایسا.

‫بهم نگاه کن.

‫دیگه هیچ‌ وقت نمیخوام ‫در موردش حرف بزنی. متوجه شدی؟

‫متوجه شدی؟

‫چه بلایی سرش میاد؟

‫قراره با عمو نیکی ازدواج کنه.

‫بعدش چی؟

‫لازم نیست نگران اون موضوع باشی. ‫باشه؟ باشه؟

‫هی، هی، هی. هی. وایسا. ‫جود، کجا داری میری؟

‫- ما داد نمیزنیم. ‫- ولی باید غذا بخوری.

‫نلی برام پنکیک درست کرد.

‫- چه نوعی؟ ‫- شکلاتی.

‫نیکی بهت گفت که ‫به پدرمون دکتر کانینگهام بگی؟

‫نه، فقط، نمیدونم، ‫فکر کنم اینطوری مودبانه‌ست.

‫میدونی، من... ‫منم دکتر کانینگهام هستم.

‫آها.

‫ببخشید. میخوای تو رو هم ‫اینطوری صدا کنم؟

‫البته.

‫باشه.

‫اِم...

‫چی خنده‌ داره؟

‫من... نمیتونم بفهمم ‫داری شوخی میکنی یا نه.

‫هی، مگه قرار نیست ‫عروس‌ ها سفید بپوشن؟

‫منظورت چیه لباس نیست؟

‫فکر میکنی ممکنه مثلاً ‫کسی اون رو برداشته باشه؟

‫ریچل، چطور تونستی ‫لباس عروس رو یادت بره؟

‫پورشا.

‫اشکالی نداره عزیزم. ‫یه... یه راهی پیدا میکنیم.

‫وای، خدای من، باید در بزنی. ‫ممکن بود لخت باشیم.

‫همتون؟

‫آه، چرا داری تصورش میکنی؟

‫- نه، نمیکنم. ‫- پیداش کردی؟

‫فکر کنم جا گذاشتیمش، ریچ.

‫شما... لباس رو توی شیکاگو جا گذاشتید؟

‫- شیکاگو نیست، همراهمون بود. ‫- فکر کنم خونه هانا و چاد جا موند.

‫هانا و چاد دیگه کی‌ هستن؟

‫اونا دوست‌ هایی هستن که ‫توی کلیولند پیش‌شون موندیم.

‫- مگه توی کلیولند دوست داری؟ ‫- بهشون زنگ زدی بپرسی؟

‫آره. خب، اونا سر کارن، ‫ولی یه کلید زاپاس توی خونه‌شون هست.

‫پس میخوام با ماشین برگردم.

‫- نه، نه، این... دیوونگیه. ‫- وای، چقدر رمانتیکه.

‫- مگه هشت ساعت رانندگی نیست؟ ‫- نباید تنهایی رانندگی کنی.

‫- تو از کجا میدونی چقدر راهه؟ ‫- میخوام این کار رو بکنم، باشه؟ مهمه.

‫ولی واقعاً اینطور نیست. ‫واقعاً مشکلی نیست.

‫منظورم اینه که، میتونم یه چیز دیگه بپوشم. ‫اونقدرها هم...

‫ریچل، تو برای عروسیت ‫به لباس عروس احتیاج داری.

‫نمیتونی اون رو بپوشی. ‫شبیه لباس عزاست.

‫آره، خب... یه چیز دیگه دارم ‫که میتونم بپوشم.

Something Very Bad Is Going to Happen subtitles in other languages

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left