Release info

A pledge to God E31-E32 PersianSubtitle
A Commentary by n7701i
زیرنویس قسمت 31-32

Tags

other
Published on: 2019-01-28
Downloads: 22
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

من خیلی وقت پیش مریض بودم

بعد از اینکه داداشم نجاتم داد، مجبور شدیم راهمونُ از هم جدا کنیم

اما فکر کنم بیماریم عود کرده

اینُ از توی سطل آشغالِ اتاقِ هیون وو پیدا کردم

امکان نداره

امکان نداره، درسته؟

جی یونگ، چی شده؟

عزیزم

چی شده؟

موضوع چیه؟

چرا داری به اون نگاه میکنی؟

باید هیون وو رو ببرم بیمارستان که آزمایش بده

...پس هیون وو

هنوز مطمئن نیستیم

فقط میخوایم یه آزمایش بدیم

علایمی داره؟

بهم بگو

من ده سال بهش فکر کردم

اگه بیماری هیون وو عود کنه، من چیکار باید بکنم

جی یونگ

میتونیم یکی یکی شروع کنیم

علم پزشکی نسبت به ده سال پیش خیلی پیشرفت کرده

میتونیم یکی یکی کارها رو انجام بدیم

هنوز مطمئن نیستی، درسته؟

فقط نگرانی

اشکالی نداره

قبلا که هیچی نمیدونستم گیج شده بودم

اما الان فرق داره

میتونم اینکارو کنم

...راستی مین هو

ساعت چنده؟

لطفا مجبورش کن که فردا آزمایش بده

باشه. اونکارو میکنم

جی یونگ

من اومدم

هیون وو اومده

خودتُ جمع و جور کن

بعدا با هم صحبت میکنیم

مین هو

نترسونش

باشه

مامان و بابا من اومدم

هِی اومدی

فکر کردم بیرونی

مامان کجاس؟

باید خسته باشه

همین الان خوابش برده

بزار یه چُرتی بزنه

مریض که نیست؟

نه. فکر کنم میخواد یه کم بخوابه

شام آماده شده، بیا زود غذا بخوریم

باشه

میرم لباسامو عوض کنم، بعدش میام کمکت میکنم

باشه

مامان دوباره تلفنش رو اینجا جا گذاشته

مامان خیلی حواس پرته

هِی جی یونگ

چی شده؟ مشکلی هست؟

هیون وو ام

سلام هیون وو

مامانت چیزیش شده؟

چرا؟

،یه ایمیل برای مامانت فرستادم

ولی حتی ایمیلمُ چک نکرد و هیچی نگفت

چیزیش شده؟

مامانت حالش خوبه؟

بله

نگران نباشین

فکر کنم مامانت نمیخواد ایمیلمُ چک کنه

بهش بگو که ازش ناامید شدم

اشکالی نداره. از غذات لذت ببر

چشم. خداحافظ

هیون وو، بیا غذا بخوریم

بابت غذا ممنونم

،از اونجایی که تو آشپزی کمکت نکردم

به جاش باهات میزُ تمیز میکنم

خدایا، خودتُ نگران نکن

مامان، الان حالت بهتره؟

حتی وقتی که برای من اتفاق بدی میوفته

وقتی میام خونه حالم بهتر میشه

چونکه تو اینجایی

منم خوشحالم که تو اینجایی، مامان

مرسی پسرِ عزیزم

وای. اونا خیلی به دل میشینن

واقعا مادر و پسر دوست داشتنی ای هستن

پدر

جون سو دلش میخواد بره یانگ پیونگ. میتونه بره اونجا؟

اون به هیون وو قول داده که باهاش بره اسکی سواری

خیلی پررویی

ببخشید؟

چطور میتونی تو این موقعیت درباره ی یانگ پیونگ صحبت کنی؟

فکر میکنی الان هیچی نمیتونه جلوتُ بگیره؟

جلوی جون سو دارین در مورد چی حرف میزنین؟

میدونم

جلوی جون سو از یانگ پیونگ حرف میزنه

چطور جرأت میکنه؟

بهش گفتم که هرکاری جون سو میخواد، براش انجام بده

و اونم گفت که همین کارُ میکنه

بازم به اجازه ی پدر احتیاج دارم

میخوای جنگ اعصاب راه بندازی؟

قصد همچین کاری رو ندارم

،من بدونِ اینکه حرفی بزنم صبر میکنم

...تا ببینین که من

فقط کاری که جون سو میخواد رو براش انجام میدم

اگه میخوای، میتونی بفرستیش

جون سو میتونه اونجا بمونه، درسته؟

بابا

اگه میخوای کسی رو گول بزنی، درست انجامش بده

میتونم ببینم که چه قصد و غرضی داری

دیگه نمیخوام چیزی رو قایم کنم

واقعا خیلی سخت بود

و خیلی جلوی مادر و پدر شرمنده ام

متاسفم مادر

من با جون سو میرم اتاقم

باشه

بریم جون سو

باشه

بابت غذا ممنونم

به خاطر اینکه منتظر شغل جدیدشه، عقلشُ از دست داده؟

مراقب حرف زدنت باش

نمیشه که فقط بشینیم و نگاش کنیم

الان اون نباید روش بشه سرشُ بلند کنه

حتی نباید میومد سرِ میز شام

اون الان توی شرایط سختیه

وقتایی که مخالفت میکنه، خیلی بهش سخت نگیر

اون تمام تلاششُ کرده که مشکلات تو رو حل کنه

نمیدونی تا الان چقدر منفعت برده؟

مهم نیست که چی گفته، اون فقط این حرفا رو زده که از خودش محافظت کنه

به هر حال باید تو این خونه زنده بمونه

چه شوهر فوق العاده ای هستی

ایکاش منم یه شوهر داشتم

خوب دلداریش بده تا تصمیم نادرستی نگیره

بابات بعد از مدتی حالش خوب میشه

چشم مامان

بابت غذا ممنونم

چرا بیشتر نمیخوری؟

خیلی خوردم

غذام تموم شد

میتونین الان بهم بگین

فردا بریم بیمارستان یه آزمایش بده

نمیخوام برم بابا

چرا نمیخوای؟

ببخشید که زودتر بهتون نگفتم

...ولی بهتون نگفتم چون

نمیخواستم بدونین

هنوز مطمئن نیستیم

نمیخوام مطمئن بشم

هیون وو

،وقتی مطمئن بشیم

خیلی براتون سخت میشه

پس چیکار کنیم؟

تا کِی میخواستی قایمش کنی؟

تو تنهایی درگیر این مسئله شده بودی که ممکنه بیماریت عود کرده باشه

...و میخواستی که مامان و بابات

بدونِ اینکه چیزی رو بدونن خوشحال باشن؟

مامان

میدونی چقدر ترسناک بود؟

،اگه اون مشکل خودته

پس مامان و بابات چیکاره ان؟

ممکنه اصلا اینجوری نباشه، هیون وو

تو فقط فکر میکنی که ممکنه بیماریت عود کرده باشه

پس بیا چِکِش کنیم

...بالاخره یه نتیجه ای میگیریم

یا عود کرده یا نه

ولی از یه چیز مطمئنم

که بازم همین جوری زندگی میکنم

چی؟

...بستری شدن

و درمان شدن

نمیخوام دوباره اون کارها رو بکنم

نمیخوام به خاطر من، دوباره زندگیتون به هم بریزه

چرا همچین حرفی رو میزنی؟

اون مهم نیست

هیون وو

فکر کردن به اینکه بیماریت ممکنه عود کرده ...باشه

...و تو آزمایش ندی

ما رو میکُشه

مگه نمیبینی؟

بابا

نگران نباش. مامان و بابات قوی ان

فقط نگران خودت باش

باشه، بابا

آزمایش میدم

...چطور جرأت کرده ازم اجازه بگیره

که جون سو به یانگ پیونگ بره؟

میخواد دعوا راه بندازه؟

واقعا میخوای بیرونش کنی؟

برای اینکارم دلیل دارم

با اینکه میدونستم، چیزی بهت نگفتم

پس باید جِه ووک و منُ هم بیرون کنی

شماها همتون منُ گول زدین

از خونه ام برین بیرون

فقط به خاطر جون سو اینکارو کردم

نا کیونگ دلش میخواد جون سو رو بزرگ کنه

اون با تمام وجودش میخواد جون سو رو بزرگ کنه. من چیکار کنم؟

میدونی چرا به دروغ گفت که جون سو رو اون به دنیا آورده؟

اون فکر میکنه که اونطوری میتونه صاحب گروه "چون جی" بشه

اون حتی میخواست کاری کنه جون سو فقط از خودش حرف شنوی داشته باشه

خدای من

مجبور نیستی تا اون حد پیش بری

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left