The first 200 lines.
و در چشمان او، نور ابدیِ حقیقت را میبینم
و در دستان او، بگذار به کمال برسم
تا بتوانم در مسیر نور قدم بردارم
ستایش بر کسی که راهنمای ماست
ستایش بر مشعل
«حقیقتِ تابان»
تا ابد پایدار باد «حقیقتِ تابان»
آمادهای؟
فقط یه لحظه
تا ابد پایدار باد «حقیقتِ تابان»
حالا آمادهام
میدونی، این یه امتحانه
سنگینیِ بارِ «حقیقت» داره به تو سپرده میشه
این بزرگترین افتخار زندگی منه
و دوستم، پولش رو میگیره؟ اومم؟
ببخشید. بهش قول دادم که بپرسم
اولین قسط وقتی پرداخت میشه که اولین اسم خط بخوره
هالی
برو و «حقیقتِ تابان» رو گسترش بده
تا ابد پایدار باد «حقیقتِ تابان»
چون من هستم
من هستم
کمی شرور
دستهای خونآلود
دستهای خونآلود
درست همونطور که گفتی
من هستم
کمی شرور
خیلی از این پلیور خوشم میآد. از کجا خریدی؟
نمیدونم. از «پرایمارک»
داری دروغ میگی
خیلی باکلاسه
و بوی خودت رو میده
نگران نباش. بوی خیلی خوبی میدی
میشه دیگه از دستم عصبانی نباشی، لطفا؟ اصلا از این وضعیت خوشم نمیآد، «دی»
اونها فقط میخوان تشکر کنن
خب بهم پیام بده
من به این آدمها اعتماد ندارم
اونها با تو خیلی خوب بودن، «اش»
چی، همون فرقهای که منو به عنوان آدمکش برای یه لیستِ نامعلوم استخدام کرده؟
آره، آدمهای معرکهای هستن. تو توی این اراجیف چی میبینی؟
واقعا مشکلت با دین من چیه، «اش»؟
مجبور نیستی ازش خوشت بیاد ولی داری در موردش بدجنسی میکنی
نمیخوام بدجنس باشم. خب، یه جورایی هستی
از حرفم بد برداشت نکن «دی»، من بازم تو رو دوست دارم
ولی از وقتی رفتی اونجا، عوض شدی
الان من باید با این حرفت چیکار کنم؟
ببخشید. باشه؟ تو همیشه خودتی و خیلی هم عالی هستی. اما
میدونی، ما کودکیِ مشابهی داشتیم. میفهمم چه حسی داره
این چیزی نیست که فقط براش دعا کنی و همه چی درست بشه
فکر کنم الان فقط خوشحالترم
باشه
و این «خدا» نیست، «اش»
آره، همون آش و همون کاسه، «دی»
این «حقیقتِ تابان»ـه
صبر کن، چی؟
اینجا خونه. نگاه کن
اون با دکتر «استنفیلد» توی آپارتمانش بود
«اینگرید» و «جی»؟
آره؟
اومده بیرون؟ بهت گفتم که خبرت میکنم
ببین، باید به بچهها بگی چه خبره
اونها حالشون خوبه؟ - حالشون خوبه
همین الان تو شهر پیادهشون کردم
اما اصلا از اینکه دیشب وانمود کنم اتفاقی نیفتاده خوشم نیومد
در این مورد حرف زدیم. قول دادی اونها رو در جریان بذاری
همین الانشم به زور میخوابن. میخوام صبر کنم تا عملش تموم بشه
وقتی بفهمن، از دستت خیلی شاکی میشن
میشه بذاری یه کم با خودم خلوت کنم و اینا رو هضم کنم، لطفا؟
بسیار خب، پس... میذارم به هضم کردنهات برسی
اوه، «ایوان»
و حالا بعد از اینکه به زور وارد اینجا شدی، تو آشپزخونهشی
حتی زحمت نکشیدی اول بریزیش تو لیوان
«ماریا فینچلی» رو از کجا میشناسی؟ نمیشناسم
هفته پیش چهار بار رفتی رستورانش
و به زور وارد خونهاش شدی
ببین جناب سروان، من میدونم روال کار چطوریه، باشه؟
بله، من مقصرم. پس فقط برام پرونده تشکیل بده
سلام، «الکس»
لازمه یه نگاهی به «کوین گانو» بندازی
آگهی ترحیمش رو پیدا کردم
هفته پیش تحت شرایط مشکوکی مرده
و فرزندخوانده بوده
خب
چه بلای لعنتیای نازل شده؟
آره، درسته، فعلا خداحافظ
هنوز داری منو ردیابی میکنی؟
الان بابت این موضوع عذرخواهی نمیکنم
چرا تمام شب اینجا بودی؟
بازداشت شده بودم
چت شده؟ من به زور وارد خونه «ماریا» شدم
«لو» کیه؟
همه چی تموم شد. میدونم
میدونم که «جوئل» یه دختر داشت. تو چطور
یه عکس ازش پیدا کردم
وقتی داشتم پاتختیِ «جوئل» رو خالی میکردم
«النا». چرا به من نگفتی؟
متاسفم. اوه
شوهر من، پسر تو، از یه زن دیگه یه دختر مخفی داشته
باید بهم میگفتی
در عوض، گذاشتی مثل یه احمق باهاش بمونم و عاشقش باشم
من تا بعد از مرگ «جوئل» از این موضوع خبر نداشتم
اوه، دیگه به من دروغ نگو، نه دیگه
فکر کردی این رو مخفی میکردم؟ هیچوقت همچین چیزی رو ازت مخفی نمیکردم
اون ممکنه پسرم بوده باشه، اما تو هم خانواده منی
بس کن. یه عکس از تو هم پیدا کردم، باشه؟ تو خونه «ماریا»
«ماریا» عکسهای من رو داشت؟ چرا فقط اعتراف نمیکنی؟
میدونم که خبر داشتی
من هیچی نمیدونستم. همین الان فهمیدم اصلا کسی به اسم «ماریا» وجود داره
وقتی تو نایابِ رسیدگی به کارهای «جوئل» رو نداشتی و من مسئولیتش رو گرفتم
یه سند پیدا کردم
درباره اینکه نمیخواسته اسمش توی شناسنامه دختره باشه
اینطوری فهمیدم
برای من هم مثل جهنم بوده
پسرم به عزیزترین آدم زندگیام خیانت کرده
و یه نوه و یه نتیجه رو از من مخفی کرده
من الان دارم برای چهار تا مصیبت عزاداری میکنم
یه کم تنهایی لازم دارم
دیگه با من تماس نگیر، مگر اینکه در مورد کار باشه
اوه، و اون اپلیکیشن ردیابِ مسخره رو هم پاک میکنم
سباستین، سلام
سایمون
قبل از اینکه بپرسی، آره، این همون لباسیه که دیروز تنم بود
داشتم فکر میکردم
ببخشید
خبری نشد؟
هنوز تو اتاق عمله
اون اپلیکیشن لعنتی
یادمه وقتی «جوئل» داشت درمان میشد
یه عمل جراحی داشت
و من ساعتها منتظر موندم تا بفهمم کی تموم میشه
آخرش رفتم سراغشون و گفتم: «اون کجاست؟»
طوری نگام کردن که انگار گیج شدن
«اون خیلی وقته که آمادهست. مگه اپلیکیشن رو چک نکردی؟»
البته این اپلیکیشن خیلی جدیده
آره، اون فقط چند ماه پیش فوت کرد
اوه، خدای من، متاسفم
اوه! «سباستین تورپ» بهم جواب داد
توی حساب بانکیِ «هنری» یه تراکنش برای همون سایتِ دیانای پیدا شده
که «دیمین گورش» هم توش بود، به اسم «کشف نیاکان»
«هنری» همون کسیه که گم شده و با «پیج» در تماس بوده؟
و «دیمین» همونیه که به قتل رسیده و با «هنری» در تماس بوده
فکر کنم «دیمین» و «هنری» ممکنه از یه مرکز فرزندخواندگی اومده باشن
درسته. و ممکنه توی اون سایت دیانای با هم آشنا شده باشن
با هم فامیلن؟
نمیشه با قطعیت گفت ولی تئوریِ خوبیه، مگه نه؟
ممکنه با «پیج» نسبتی داشته باشن؟
«سایمون»، دلیلی وجود داره که اونها بتونن با «پیج» فامیل باشن؟
ممکنه «اینگرید» بهم خیانت کرده باشه
اوه رفیق، متاسفم
اون به پلیس درباره محل حضورش دروغ گفته
در واقع با یکی از همکارهای مردش بوده
توی آپارتمانش، تنها
خب، اون پروفسوری که «پیج» ممکنه باهاش
آره، میدونم
خب، اون مسئولِ انجمنِ «شجرهنامه» بود که «پیج» توش عضو بود
پس اگه «اینگرید» داره خیانت میکنه
و «پیج» یه چیز عجیبی توی شجرهنامه خودش پیدا کرده باشه
مطمئنم که اون خبر داره
بیا عجله نکنیم
ممکنه در عوض «آرون» رابطِ اون سایت شجرهنامه باشه
آره، شاید در مورد اینکه «آرون» اون رابط باشه، یه چیزهایی دستگیرت بشه
من با نامادریش صحبت کردم
و اون میگه داستانِ «وایلی» در مورد اینکه چطور با مامانِ «آرون» آشنا شده، چرنده
اون در مورد مامان «آرون» دروغ گفته. اون اصلا ایتالیا نرفته
گفته بود که توی ایتالیا باهاش آشنا شده. اون اصلا اونجا نرفته
پس «انید» هیچ ایدهای نداره که «آرون» از کجا اومده
خب، این شوهرها انگار عاشق دروغ گفتن هستن، نه؟
فقط شوهرها نه
آره، خب، میدونی منظورم چیه. آره
من از آژانس فرزندخواندگی شروع میکنم
اوه! و صورتحسابهای بانکیِ «پیج» رو هم چک کن
ببین تراکنشی برای اون سایت «کشف نیاکان» داره یا نه
باشه، حتما. بهت خبر میدم
عالیه. ممنون
اوضاع برای «کورنلیوس» پیر خوب به نظر نمیرسه
نه، اصلا
همین الان تماسم با همسایهاش، «الیزابت سوبک»، تموم شد
اون گفت «کورنلیوس» خیلی مراقب «پیج گرین» بوده
لعنتی
یادت باشه، ما میخوایم این پرونده رو حل کنیم. آره، البته. من فقط
سخته برام که هضمش کنم
«کورنلیوس»
اون همسایه دوران بچگیِ من بود
ببخشید، داری الان این رو به من میگی؟
نمیدونم. من
نمیخواستم فکر کنی که من... سوگیری دارم
اما اون همیشه مهربونترین آدم بود
سخته باور کنم مردی که میشناختم بتونه کسی رو مُثله کنه و به قتل برسونه
سوگیری دقیقا یعنی همین
اون سابقه بازداشت برای ضرب و جرح شدید داره
اگه جایی زندگی میکرد که تو بزرگ شدی، چطور سر از محلههای دولتی درآورد؟
اون و خانوادهاش دیوار به دیوار ما بودن
خودش، زنش و دو تا پسرشون. بهترین آدمهای دنیا بودن
«گریسون»، پسر کوچیکهش، مثل بهترین دوستم بود
اما بعد زنش، «تارا»، بر اثر آنوریسم مغزی فوت کرد
وحشتناک بود
بعد از اون بدون هیچ حرفی به ما، از اونجا رفتن
اما شایعاتی بود که «کورنلیوس» واقعا از کنترل خارج شده
شاید شایعات درست باشن. اون زنش رو از دست داد
No comments yet. Be the first to leave one.