The first 179 lines.
تایلند رو خیلی دوست دارم.
تو رستوران هتل صبحونه خوردیم.
روز فوقالعادهای بود.
ابری نبود، باد ملایم بود، آفتابی.
میشه گفت پوکت یه جورایی...
...یکی از توریستیترین جاهای تایلنده.
غذاهای خوب. آدمهای خیلی خیلی مهربون.
هتل برای کریسمس پر از مهمون بود، جا نبود.
وقتی رسیدم هتل، همه چی عادی به نظر میرسید.
سلام!
بعد یه صدایی شنیدم...
...مثل صدای باد.
دریا رو دیدم اما سیاه بود.
با خودم گفتم: "چی داره میشه؟"
هی رفیق! بیا! بیا!
تونستیم خودمونو به هتل برسونیم.
همه جا آشوب بود.
از بالکنها،
دیدیم که حجم عظیمی از آب همینطور داشت وارد میشد.
ده سال تمام به عنوان یه افسر پلیس خیلی سخت کار کرده بودم.
خب، حالا فکر میکنم دیگه آماده بودم که...
...یه خانواده تشکیل بدم، و تازه سارا رو ملاقات کرده بودم.
واقعاً مشتاق یه تعطیلات خوب بودم.
اولین فکرم خیلی احمقانه بود،
اما این بود که: "صاحب بیچاره این هتل با این همه خسارت آب!"
بعد شنیدم یکی داره یکی رو صدا میزنه.
جسیکا؟
واسه همین به سارا گفتم،
"تو همینجا بمون و من میرم پایین ببینم میتونم به کسی کمک کنم."
برامون کمک پیدا کن، باشه؟
طبقه اول پر از آب بود.
دور تا دور پشت هتل دویدم.
مردم گیج و شوکه شده بودند. نمیدونستند چی داره میشه.
نمیدونستند باید چیکار کنند.
تا جایی که تونستم کمک میکردم.
فوقالعاده کلافه کننده بود
چون تا وقتی ما نقشه زمان رسیدن سونامی رو آماده کردیم...
...امواج سونامی تایلند رو غرق کرده بودند.
اما هیچ گزارشی از صحنه نداشتیم.
داشتیم کورکورانه عمل میکردیم.
نه تنها کورکورانه عمل میکردیم، بلکه بدون هیچ نقطه تماسی هم بودیم.
بفرمایید. - خیلی کوچیک.
انرژی آزاد شده از این زلزله اونقدر عظیم بود
که باید صدها سال به آرامی در حال انباشته شدن بوده باشه.
صدها سال.
انرژیای معادل
۲۳ هزار بمب اتمی از نوع هیروشیما.
وقتی موج به سمت ساحل میاد،
عمق کف ساحل کم و کمتر میشه.
از یه ستون آب عمیق و خیلی سریع،
به یه ستون آب خیلی آهستهتر،
و خیلی بلند تبدیل میشه.
اما، سونامیها وقتی به ساحل میرسند، پیشبینیشون خیلی سخته
چون پستی و بلندیهای یه خط ساحلی
تأثیرات عظیمی روی شدت سونامی میذاره.
ممکنه تو یه منطقه نسبتاً کمی آدم رو بکشه...
...اما چند مایل اونطرفتر هزاران نفر رو از بین ببره.
من تو یه هتل، خدمتکار بودم.
خونمون کنار دریا بود.
یه پسر داشتم.
اون روز، شیطنت کرد و من هم تنبیهش کردم.
خیلی گریه کرد و گفت: "دیگه دوستت ندارم!"
گفت میره پیش پدربزرگش زندگی کنه.
اسمش "دیو" بود.
سه سالش بود.
بعد یه موج دیدم، یه موج سیاه که از دریا میومد.
باید بچهمو برمیداشتم و فرار میکردم. این طبیعی نیست.
همینطور که پسرمو اینجوری بغل کرده بودم،
موج به ما رسید و یه صدای مهیب شنیدیم.
دیدم موج از رومون رد شد.
بچهم از دستم کنده شد و رفت.
موج منو به زیر آب کشید.
بعد به اجدادم دعا کردم.
"باید زنده بمونم، باید زنده بمونم."
با خودم فکر کردم: "باید زنده بمونم تا پسرمو پیدا کنم."
ما هر سال یه سفر خانوادگی به تایلند میریم،
و خب، دوباره وقتش رسیده بود.
هفت نفر بودیم، برادرم و دوستدخترش،
دو تا خواهر کوچیکترم، و بعد مامانم و پدرخوندهام.
واسه همین یه خانواده نسبتاً بزرگیم.
رابطهام با مامانم همیشه...
...تو دو تا حد افراطی بوده، بالا و پایینهای زیاد، در طول این سالها.
تو قایق داشتم با مامانم بحث میکردم.
به "غار زمرد" رسیدیم.
قرار بود همه با هم توش شنا کنیم،
و بعد اونطرف تونل یه ساحل خیلی قشنگ هست،
و مامانم گفت: "شاید من بهتره تو قایق بمونم."
از نظر من فقط داشت شلوغش میکرد.
و من گفتم: "مامان، آخه ببین، ما اینجاییم."
یعنی، مثلاً، اینجاییم دیگه؟ "فقط بپر تو آب،" میفهمی؟
"مثلاً، واسه همه خرابش نکن، بیا بریم."
و من قانعش کردم که بیاد.
ما چند نفر آخر بودیم که به طناب چسبیده بودیم.
و به مامانم گفتم، مثلاً،
"دیدی؟ بهت نگفتم قراره خوب باشه!"
گروه اول آدمها به محوطه ساحل رسیدند.
اما ما هنوز داخل تونل بودیم.
و بعد یه چیزی عادی به نظر نمیرسید.
برگشتم...
و یه موج عظیم دیدم.
و آدم فقط فرض میکنه که عادیه،
و وقتی که موج زد، قطعاً عادی نیست.
زد، و تو فقط...
دیگه نمیتونی هیچی رو کنترل کنی.
انگار افتادی تو ماشین لباسشویی.
فقط میچرخه و میچرخه، و سنگها... دردناک بود چون خیلی تیز بودن.
صدای مامانم رو شنیدم... صدای مامانم رو شنیدم، داشت فریاد میزد،
"نمیخوام بمیرم!" گفت، "نمیخوام بمیرم."
گفتم، "آره، باشه، بیا شنا کنیم." گفتم، "آره، بیا شنا کنیم."
دیگه نمیتونستم نفسم رو نگه دارم.
و سرم خیلی بد ضربه خورد.
و چشمام رو باز کردم، و اونجا، مردم رو دیدم.
میدونی، نور رو دیدم.
و مامانم اونجا بود، ولی حرف نمیزد.
گریه نمیکرد.
ولی من راحت شدم،
انگار... ...خدا رو شکر، میدونی، زندهست.
ولی بعد یکی اومد بالا، شناور بود.
ناپدریام.
اون فقط حرکت نمیکرد...
و نفس نمیکشید.
ما واقعاً نمیدونستیم کسی میاد دنبالمون یا نه
چون خیلی دور بودیم.
دریا مثل یه گرداب بود.
به غار زمرد فکر کردم.
توریستها و مردم محلی اونجا میرن.
میخواستم کمکشون کنم.
حتماً گیر افتادهان.
از مردم خواستم کمک کنن.
ولی هیچکس جرئت نکرد.
گفتن، "بیهوده میمیری."
ولی فکر کردم باید برم.
اوه!
جت اسکی سواری آسون نبود.
موجها تموم نمیشدن.
ما داشتیم فاجعهای رو تجربه میکردیم که یک بار تو زندگی اتفاق میافته،
و تموم نشده بود.
سونامیها نادر هستن، اما فوقالعاده ویرانگرن.
وقتی موج اولیه از منبعش پخش میشه،
از هم جدا میشه.
هرچی دورتر بری، بیشتر پخش میشه،
و بنابراین به جای یه موج، یه سری موج داری،
که ممکنه ساعتها طول بکشه.
و یه عنصر وحشت تو این هست.
تقریباً موذیانه است.
تقریباً انگار داره وسوسهت میکنه که فکر کنی تموم شده.
ولی موج دوم، سوم میتونه موج بزرگتر باشه.
تازه از حموم اومده بودم بیرون
و داشتم، میدونی،
برنامهریزی میکردم که "امروز چیکار کنیم؟"
من و شوهرم اسکات رفتیم پوکت، و شب کریسمس به اونجا رسیدیم.
شوهرم غواصه، قرار بود بره غواصی.
منم کارایی داشتم که میخواستم انجام بدم، کلاس آشپزی.
یه روز پرکار رو برنامهریزی کرده بودیم.
ولی وقتی در رو باز کردیم، دیدیم، وای خدا!
مثلاً، آب بود.
خب، من و اسکات داشتیم راه میرفتیم، نمیدونم، شاید 40 یارد،
و نمیدونستم چی دارم میبینم.
میدونی، مردم درگیر بودن با،
ظاهراً یه موج اول که ما ندیده بودیم.
پس، ما فقط اونجا وایساده بودیم، مات و مبهوت.
و یه کولهگرد بود
که خیلی سریع داشت از اونجا فرار میکرد.
و گفت، "از اینجا برین. سونامیه."
و تو پسزمینهی ذهنم فکر کردم،
"سونامیها تو ژاپن و، میدونی، تو اقیانوسهای بزرگ اتفاق میافتن."
من... من فقط... منطقی نبود.
و همینطور که داشتم بالا رو نگاه میکردم،
میتونم ببینم، مثلاً، یه موج دیگه داره میاد.
و همینطور که داشتم این کار رو میکردم و چند تا عکس میگرفتم،
میتونم ببینم خیلی سریع حرکت میکنه.
دوباره فریاد شنیدیم. مثلاً، فریادهای وحشتناک از ساحل.
دوباره داره میاد! - دوباره داره میاد؟
آره، داره میاد، یه موج جدید!
یه زوج مسن رو دیدم،
واسه همین فکر کردم که،
"اوه، باید برم پایین و کمکشون کنم."
اون موج حداقل 15... - اوه خدای من!
...20 فوت بلندی داره، راحت.
No comments yet. Be the first to leave one.