The first 172 lines.
بلیک: بلیک هستم. بلیک از هیئت منصفه.
تیگان: بله! سلام، بلیک. آره، من تیگانم.
ولی درو باهاتون کار نمیکنه؟
نه، اون توی یه قرارداد گیر کرده.
مریلین: چون هیچ پشیمونیای از خودت نشون ندادی،
دارم از کار معلقت میکنم،
تا یه جلسه با هیئت مدیره برگزار بشه،
که توی اون اخراجت بررسی میشه.
اخراج؟ این کجاش منصفانه است؟
خب، پس چطوره شمارتو به اسم سوزی ذخیره کنی؟
و منم مال خودمو به اسم جودی.
سلام، سوزی. - سلام، جودی.
جز، میدونستی به دخترا پول میدن
تا در مورد مسموم کردن نوشیدنیها توی باشگاه روآن سکوت کنن؟
میخوام گزارش بدم.
وینسنت: نمیتونی این کتاب لعنتی رو ادامه بدی.
به خونهت دستبرد زده بودن!
آره، این یعنی من نزدیکم.
هی، امم،
گرتل شدید عاشق اونه. همون دوستپسر سابقش.
نینا: ادوارد جان دالیمور
برای ملاقات خانوادگی تو کشور بود.
اون ۲۸ مارس رسید و ۷ آوریل رفت،
که بود...
کولبی: یه روز بعد از قتل آماندا.
گرفتم.
(خشخش برزنت) - (صدای نفسنفس زدن لرزان میپیچه)
آواز: # لوئیزا، لطفاً اون شراب قرمز، قرمز رو ننوش
# لوئیزا، لطفاً اون شراب قرمز، قرمز رو ننوش
# بهت میگم، صبح
# صبح حالت خوب میشه
# لوئیزا، لطفاً اون شراب قرمز، قرمز رو ننوش
# لطفاً اون بطری رو رو سر من نشکن... #
کولبی: زود بیدار شدی.
خاویر: آره، خب...
نه، تازه رسیدم خونه، راستش.
(خاویر کفش رو زمین میاندازه) - چطور مگه؟
یه دختر خوب تو کافه دیدم.
آها.
تو چیکار میکنی؟
کولبی: امم...
چیزی تو همین مایهها.
آره. - چه خوب.
نمیدونستم با کسی قرار میذاری.
نه، نه، این... (آه میکشه)
بیشتر چیزیه که شاید بهش بگی "قرار هوسبازی".
خاویر (پوزخند میزنه) اوه!
من... من اینو "قرار هوسبازی" نمیگم، بابا.
کولبی: نه، نه، نه، این یه... این... این...
اون زنگ میزنه. من جواب میدم.
من... من اونیام. - نکن...
تو... اوه، خدای من. باشه.
خوبه.
کولبی: هوم. یه فنجون چای؟
خاویر: بله، لطفاً.
کولبی: خب.
پس میخوای دوستدخترتو دعوت کنی بیاد اینجا؟
خوشحال میشم ببینمش.
نه!
نه، نه، نه، نه، این اون نیست...
اونجوری نیست. یه... میدونی، یه شهر کوچیکه.
باید یواشکی باشم. آره.
بابا.
میدونی که من فقط برای تعطیلات اینجا نیستم، ها؟
من اینجام که همدیگه رو بشناسیم.
مگه الان همین کارو نمیکنیم؟
چرا هیچ کدوم از دوستاتو ندیدم؟
یعنی، بث و نینا رو که دیدم.
اونا فقط همکاراتن.
نمیدونم از من چی میخوای.
یعنی، اگه میخوای بیای
امشب جشن تولد جوسی، بیا.
ولی راستش فکر نمیکردم برات جالب باشه.
معلومه که جالبه، بابا.
این همون... (آه میکشد)
فقط حس میکنم یه چیزی رو داری ازم پنهون میکنی.
خاویر، نمیدونم انتظاراتت چیه.
یعنی، من همینیام که هستم.
چیز دیگهای نداره.
هیچچیزی رو از دست نمیدی.
ببین، خاویر،
نمیدونم چجوری اینو بهت توضیح بدم،
ولی خدا شاهده هر روز تو دادگاهها میبینم.
یه خلأ که یه پدر غایب جا میذاره.
مهم نیست من چی کار میکنم، مهم نیست الان چی بهت میدم،
هیچوقت کافی نخواهد بود.
نمیتونی همینجوری درستش کنی.
جواب بده.
حتماً مکالمه بهتری از اینه.
نینا.
خب، ادوارد جان دالیمور -
هنوز هم اسمش جان هستش،
استاد فلسفه دانشگاه آکسفورد.
نیمهبازنشسته.
الان تو لندن زندگی میکنه.
یه سابقه شغلی خیلی درخشان، و غیره و غیره.
از سال ۱۹۶۹ تو بریتانیا بوده، و سابقه کیفری نداره.
نمونه یه شهروند قانونمدار. (میخندد)
آره، خیلی امیدوارکننده نیست.
ولی من زنگ زدم و پیام گذاشتم که سریعاً با ما تماس بگیره.
خب، یه روز بهش فرصت بدیم.
خب، اگه اون رو کشته باشه،
بعیده که بهم زنگ بزنه، مگه نه؟
آره، قضیه استاد دانشگاه آکسفورد بودنش جالبه، نه؟
ممکنه یه غرور پنهانی توش باشه.
ممکنه فکر کنه... (میخندد)
...که از ما باهوشتره.
خب، میتونم کار رو بدم به کارآگاه خصوصیمون.
ببینیم میتونه یه همکار انگلیسی رو بفرسته خونهاش و...
نه، فعلاً اوضاع رو به هم نریزیم.
در همین حین، بذارید آدممون رفتوآمداش رو چک کنه
زمانی که تو استرالیا بود.
میدونی...
بفهمیم تو کیپ راک بوده؟
آره، کجا زندگی میکرد. ماشین اجاره کرده بود؟
ما به اطلاعات بیشتری ازش نیاز داریم
قبل از اینکه بالاخره بهمون زنگ بزنه.
نینا: باشه.
جزمین: میخوای یه چیز عجیب بشنوی؟
کامیلا: هوم؟
این قضیه بین خودمونه.
کامیلا: آره، معلومه.
اوم...
گرتل سعی کرد با رو و من یه سکس سهنفره داشته باشه.
وای خدای من. - (جزمین میخندد)
میدونم. خیلی خجالتآوره.
کاملاً نامناسبه.
روان چی فکر میکرد؟
اوه، اصلاً حال نمیکرد. - حق داره.
صبر کن، اون واقعاً... اون واقعاً همچین چیزی خواست؟
اومد تو تختمون.
نه! - آره.
باشه، بسه، چون نمیخوام... غیبت کنم.
نه، نه، مشکلی نیست. من که...
من چیزی نمیگم. - میدونم.
ولی، وای خدای من، خیلی شوکه کنندهست.
جزمین: میدونم!
کاملاً نامناسبه. (پوزخند میزند)
باریستا: کامیلا!
تو شوکم.
تازه، اینو وسط دادگاه نوشته.
کامیلا: چی؟ ایکس کی؟
ایکس آماندا. وینسنت.
اینو درباره یه شاهد نوشته؟
جزمین: آره.
یا مسیح.
دلم براش میسوخت،
اگه قرار نبود دو هفته کنارش بشینم.
عذابه.
خل و چل به نظر میرسه.
جزمین: آره.
فقط خوشحالم که تو رو دارم.
تو...
تو تنها نکته خوب این دادگاهی.
(موسیقی پرتعلیق) - (تلفن قفل میشود)
اندرو: داری میری؟ - تیگان: آره.
آه، ببین، کیف پولم رو جایی ندیدی؟
دیرم شده.
کیف باشگاهت رو چک کردی؟
سلما در ویدئو: بابام معلم فوقالعادهایه،
اما به خاطر اینکه مسلمان بود اخراجش کردن.
جمعیت: هووو! - حنیفه: وای خدای من.
این خانم مدیر
کالج دخترانه سنت جینا هست.
اون بابام رو اخراج کرد
بعد از اینکه دانشآموزان مسیحی بهش زور گفتن
و مسلمونا رو تروریست خطاب کردن.
و بعد وقتی دوستام اعتراض کردن،
اون دانشآموزای سفیدپوست رو تعلیق کرد اما من رو اخراج.
صدای مرد: چی؟! - (صدای افتادن حروف در ویدئو)
اما به خاطر اینکه مسلمان بود اخراجش کردن.
بسام: کی این کارو کرده؟ اصلاً خبر نداشتم.
No comments yet. Be the first to leave one.