The first 200 lines.
الهه ازدواج قسمت 31
واسه چی انقدر شکه شدی؟
اینجا ... چطور؟
، توضیح دقیقُ
. بذار برای بعد
.فعلاً، بذار آماده کردن صبحونه رو شروع کنیم
همونطور که همیشه انجام می دادی،آبمیوه ی پدر و مادرِ آماده می کنی؟
بله؟
. مراقب راه رفتنت باش . ممکنه صدمه ببینی
. متأسفم ، خانم
. موقعیکه رفته بودم ، نظم و انظباطتونُ از دست دادین
الان چه وقتیه؟
. متأسفم
.واقعاً متأسفم
. حالتون چطوره، خانم؟ اولین بارِ منُ می بینین
. تازه اومدم
. تا حالا برای گروه مین سونگ کار می کردم
. اینکه برای گروه مین سونگ بودی مایه ی آرامشه
،حتی اگه من یکی یکی توضیح ندم
می دونی چکار باید بکنی ، درسته؟
. بله، البته، خانم
مثل امروز ، برای کمک
به عروسها ،رسیدن بعد از ما
. هرگز نباید اتفاق بیفته
. امروز می ذارم برین
. بیشتر دقت کنین و توجه زیادی به خرج بدین
. بله، خانم
. برگردین سرکارتون و وسایلُ آماده کنین
. بله، خانم
. آ ...، آجمونی، می تونی با تمیز کردن اون بشقابهای شکسته شروع کنی
. بله ، خانم
. اوه خدای من، اوه . بچه های قشنگ من
خب ، خوب خوابیدین؟
.بله
ناراحت نبودین؟
. هیچی برای ناراحتی نبود
آره؟
. با اینکه آخر شب اومدین، شما بچه ها زود بیدار شدین
. از اونجاییکه از وقتی همدیگرُ دیدیم مدتی میگذره ، باید یه بوس به مادربزرگ بدین . اینجا
. یوجین ، تو هم . اینجا، اینجا
. ای وای ، ای وای ، ای وای . مادربزرگ می خواد از خوشحالی غش کنه
سرِ صبحی اینهمه سروصدا واسه چیه؟
! پدربزرگ
ای وای، بچه های من. خوب خوابیدین؟
.بله
. نوه هامون خیلی قشنگن
... ( با اینحال ، سبُک نباش(خودتُ کنترل کن
. اوه ... رییس
. ظاهرتُ حفظ کن، ظاهرت
. بریم. بریم غذا بخوریم
. بیاین با پدربزرگ بریم
.بله
! مادر یوجین
. بله، پدر
صبحونه آماده است؟
. البته ، پدر
. آه، که اینطور . پس بیاین همه با هم غذا بخوریم
، یوجین، یوری
از وقتیکه کنار من مینشستین ، مدتی میگذره نه؟
.بله
، کانگ ته ووک
چرا همینطور وایسادی؟
. آه، هیچی ، پدر
. خوش اومدین ، برادر شوهر
خوب خوابیدین؟
، آه
. بله
. سلام
. بشین
. بله ، پدر
. پدر
. سوپ ماهی
اوه، درسته؟
. امروز سوپ مورد علاقه ی منُ درست کردی
. امروز اینو می خورم . از وقتی همچین غذایی رو خوردم مدتی میشه
. برای فردا که تولدتونه، سوپ جلبک دریایی می پزم
. برای تولدتون فکر کردم سوپ ماهی بپزم اما به بچه ها فکر کردم
. فکر کردم این کار برای بچه ها خوبه که ببینن و یاد بگیرن
. فکر می کنم تشریفات باید از طریق تشریفات آموزش داده بشه
، امروز سوپ ماهی بخورین
. و فردا برای تولدتون، سوپ جلبک دریایی ، پدر
. ای وای ، این یا اون ، مهم نیست . هر کاری دوست داری انجام بده
. اوه، تو هم بفرما بشین
. آ ... بله ، پدر
. بیاین بخوریم
. این خوبه که ببینی میز غذاخوری پرِ آدمه
حالا ، باید کاری کنیم ته جینُ پیدا کنیم ، اون موقع خوب میشه نه؟
. در هر حال ، بیاین از صبحونه لذت ببریم
. سوپ دلچسبیه
.اوه، خوشمزه است
. بشین ، جاری
از اینکه برگشتم خیلی تعجب کردی؟
. بله
. البته، بایدم تعجب کنی
. اما به من بی رحمانه نگاه نکن
، جاری، اینطوری که تو به من نگاه می کنی
، و چیزی که چشمات میگن
. خوب می شناسم
، چون وقتی تصمیم گرفتم برگردم
. منم به خودم همینطوری نگاه کردم
" اول از همه اینکه، " چرا اینکارُ کردم؟
" برای چی این تصمیمُ گرفتم؟"
" حتی بعد از اینهمه کار ، هنوز سرِعقل نیومدی؟"
...یا
" به این خاطرِ که ، " واقعاً اینقدر پولُ دوست داری؟"
، اون نگاه خیره ای که تو به من می کنی
. برای من سخته و زمان سختی رو می گذرونم
، به هر حال ، تصمیم گرفتم برگردم
و بچه ها
. دلیل انتخابم بودن
بخاطر بچه هات؟
.بله
، خیلی با اون چیزی که وقتی اومدی
. جلوی خونه ی خواهرم گفتی فرق داره
، همون موقعیکه ، من در مورد یوری و یوجین صحبت کردم
گفتی که من بی نهایت دست و دلباز و ساده ام . و به این نحو نمی تونم هیچکاریُ انجام بدم
. این چیزیه که من یادم میاد
اینطوره؟
. اگه گفتم ، متأُسفم
، اونموقع، در وضعیت آشفته ای بودم
. توجه دقیقی به حرفام نمی کردم
، اما
، با گذشت زمان و وقتیکه بهش فکر کردم
. چیزی که تو می گفتی درست بود
، اگرچه وضعیت خانوادگیِ بالاتری دارم
. باید به حرفت گوش می کردم
. این حکایتِ منِ
واقعاً
. هیچ حرفی برای گفتن ندارم
. ازت نمی خوام که درک کنی
. اما لطفاً سرزنشم نکن
، و وقتیکه یکم زمان بگذره
. ازت می خوام دوباره راجع به وضعیت من فکر کنی
. جاری
... به همین دلیل، رییس
. اون ... اون هرگز نمیشه
. من با هر دوتا دستام التماست می کنم، اینطوری
. خیلی دیر شده
. گفتن چیزهای بیفایده رو بس کن
. من اینطوری التماست می کنم
. خواهش می کنم، خواهش می کنم، فقط نمی تونه این اتفاق بیفته
مادر یوجین، هرچی می خواد بهش بده
و با هم به نتیجه برسین(حل و فصلش کنین)، خواهش می کنم؟
. ازدست این زنِ پیرِ مزخرف ، واقعاً که
فکر می کنی مادر یوجین برگشته، برای اینکه سوپی که دلش می خوادُ درست کنه؟
، بازم توی دنیای ما
کجا مردی هست که به عروسش موقعیت معاونتُ بده؟
. فکر می کنی کجا؟ همینجا
. رییس
، احمق نادون، یک احمقی که بیفایده است
، که نمی تونه یک پسرخوبُ تربیت کنه
. برو پیش پسر اول و دومت و از اونا انتقاد کن
فکر می کنی اینکارُ کردم چون می خواستم؟
بازم ، چطور می تونی به مادر یوجین
موقعیت معاونتُ بدی؟
اگه این اتفاق بیفته ، مادر یوجین ممکنه
. به من آزار برسونه
، سوپی که برات درست کرده بود
. بدون اینکه توش برنج باشه خوب خوردی
. پس نمی خواد آزارت بده
! چی؟ رییس
. عزیزم
... عزیزم ... رییس
آماده ای؟
. بله، پدر
! پس بیا بریم
... عزیزم
!! ساکت باش
... من ...من
. ساکت باش و مراقب خونه و عروس کوچیکه باش
! بریم
...عز ...یزم
...خب
چی فکر می کنی؟
درمورد چی؟
" یعنی چی "درمورد چی؟
مادر یوجین یا من ؟ طرف کدومی؟
طرف؟
می خوای بری تو تیمِ من یا مادر یوجین؟
" اینطوری... "بیا و تو تیم من باش
، نکنه حالا که مادر یوجین معاون شده
می خوای مادر شوهرتُ مثل یک جفت کفش کهنه ول کنی
و طرف اون باشی، اینطور نیست؟
اما، این درسته که اون واقعاً معاون رییس شده؟
!! ای وای. واقعاً همینطوره
مگه نشنیدی که اونها یک لحظه قبل چی گفتن؟
الان
. برای همین می گم ، تو و من ، باید قدرتمونُ بذاریم روی هم
باید طوری باشیم که بتونیم جلوی مادر یوجینُ . برای گرفتن هز چیزی از این خانواده رو بگیریم
اینکه چطور جلوشُ بگیریم، فکر نمی کنی؟
بله؟
برای چی انقدر کم حافظه ای و بازم متوجه نمی شی؟
چرا بازم کندی؟
چرا ؟ بازم؟
. در هر صورت، تو از وقتی که از خونه رفتی و برگشتی هیچ تغییری نکردی
! ای وای . واقعاً که ، خرس
!!! کند مثل یک خرس
!!! تو رو... هر وقت می بینمت، عصبانی میشم
... اوه خدای من
به هر حال، به دیدن دکتر کیم برو
No comments yet. Be the first to leave one.