The first 169 lines.
.دنیای انیمه تقدیم میکند
.دنیای انیمه تقدیم میکند
.دنیای انیمه تقدیم میکند
!رین، پس اینجا بودی؟
.لمیا سان باهامون کار داره
.اون ازمون خواسته تا با ارتش در این نشست شرکت کنیم
!انگار وقت نکردن از باغ خوب مراقبت کنن، ها؟
.کاری نمیشه کرد
.اونم وقتی که ممکنه هر لحظه جنگ شروع بشه
.توی این وضعیت ما باید اولین ضربه رو بزنیم
.باید بلافاصه به ونیفیکس حمله کنیم
.یکم صبوری به خرج بدید، مارکیز نیلگان
.بی تدبیری جونت رو به باد میده
.برعکس برداشت کردی، مارکز
.در حالی که ما اینجا نشتیم، جناح پادشاه برای جنگ آماده میشه
.دیگه وقتی برای هدر دادن برامون نمونده
ظاهرا اونا یک زن و مرد جوان مرموز از .یک سرزمین خارجی در کنارشون دارن
.حتی شنیدم اون مرد جوون میتونه ارواح رو کنترل کنه
بهتره اول توانایی اونارو ارزیابی
.و در صورت لزوم نابودشون کنیم
.ترسو
.میبینم که تو بیشتر از آینده ملت به زندگی خودت ارزش قائلی
من بر این باورم که تو
با این همه عجله بیشتر به دنبال تقویت جایگاه .و شهرت خودت هستی، مارکیز نیلگان
!چی گفتی؟
.مارکیز نیلگان، لطفا آروم باشید
.شما هم همینطور، مارکیز مارسه
!نظر شما چیه، دوک دورتسهایم؟
!مارکیز نیلگان، برنامه ای داری؟
.البته، دوک دورتسهایم
.از قبل همه مقدماتش رو آماده کردم
.من یکباره پایتخت سلطنتی رو تحت الشعاع قرار خواهم داد
.که اینطور. پس بقیش رو به خودت میسپرم
.خیلی ممنونم
.تنها چیزی که منو نگران میکنه اون مرد و زن خارجی هستن
.امیدوارم که اونا تهدیدی برای ارتشم به حساب نیان
قسهمت نهم شروع نبرد
.گزارشاتی از پیشاهنگان ـمون به دستمون رسیده
.به نظر میرسه ارتش شورشی نیروهاش رو بسیج کرده
.بالاخره وقتش رسیده
!خب، سوملا، حالا چند نفری هستن؟
.در حدود یک هزار نفر
،در مقابل، ارتش ما 3000 شوالیه آماده جنگیدن
.و 6000 نفر برای پشتیبانی داریم
!بلا، از جادوگران سلطنتی چه خبر داری؟
.در حال حاضر 300 نفر آماده جنگ و 500 نفر برای پشتیبانی داریم
.بسیار خب، برای استقرار همگیشون آماده شید
.اطاعت
.اطاعت
!میگم، تایچی و رین در چه حالی هستن؟
.البته، اونا در رده های ما جای دارن
.نگران نباش. ارتش ما مطمئنا پیروز میشه
بنابراین ارتش شورشی به سرپرسی مارکیز نیلگان
.حملشون رو از فردا صبح به ونیفیکس آغار میکنه
!هزار تا سرباز؟
.خیلی کم به نظر میرسه
!چقدر احتمال داره این حمله انحرافی باشه؟
!یا اینکه اونا قصد دارن همزمان به چندین نقطه حمله کنن؟
،پیشاهنگان ما از جهات مختلف همه چیز رو زیر نظر دارن
.ولی تا حالا یگان دیگه ی دشمن رو در پایتخت سلطنتی رویت نکردن
... هوم
،به نظر میرسه توی جناج برادر تفرقه افتاده
.و نیروهاشون به چند دسته تقسیم شدن
!پس برای محض اطمینان، چرا تعداد جادوگران سلطنتی رو یکم افزایش ندیم؟
.که اینطور
.اینجوری در حین تبادل آتش به نفعمون میشه
!بلا، این کار شدنی ـه؟
.بله، به نظرم مشکلی نیست
.بسیار خب
،نیروهای پیشرو ما فردا صبح عزیمت میکنن .و در جنوب ونیفیکس باهاشون درگیر میشن
... حتی اگه دشمن حرکت ما رو تشخیص و مسیرشون رو تغییر بدن
.اصلا چیزی حالیم نمیشه
.به راحتی میتونیم از این موقعیت بهره ببریم
.منم همینطور
.با این وضع خو معلومه
.ما هیچ سر رشته ای از جنگ نداریم
.اینجوری براتون بهتره
شما فقط کافیه دستورالعمل های لمیا سان و ژنرال سوملا رو دنبال کنید
.و مثل همیشه بجنگید
!مثل همیشه، ها؟
.اما این بار طرفمون هیولاها نیستن
.آدم ـه
... اگه با روش متداول مبارزه کنیم، اونوقت
.... رین
.جنگ این شکلی ـه
اعتقادات ساده لوحانه مثل پیروزی بدون دادن تلفات
.بزرگترین دشمن شما در میدان نبرد خواهد بود
.یا بکش یا کشته شو
.بله
.تایچی، وقتی گیر افتادی دقیقا مثل نبردی که با من داشتی بجنگ
.بعد از تموم شدن این جنگ، میتونیم عروسی با شکوهی برگذار کنیم
!چی؟
.بسیار خب، حالا بیایید وارد جزئبیات تاکتیکی بشیم
.باشه
.باشه
!هی! تو الان یه حرف دیوانه کننده ای بهم زدی، مگه نه؟
!بله؟
.پیامی از لمیا سان به دستم رسیده
،بهمون گفته تا جایی که میتونیم استراحت کنیم .چون اول صبح قراره دست به کار شیم
.آره، میدونم
!از اینا گذشته، تو فقط برای گفتن همین به اینجا اومدی؟
... آره، همچنین
.نه، مهم نیست
.تا بعد
.... وایسا
!میخوای امشب رو اینجا بمونی؟
!هر چی نباشه، اتاق من بزرگ ـه
.علاوه بر این، راستش رو بخوای، من اصلا نمیتونم بخوابم
.واقعا بزرگ ـه
!خوشگله، مگه نه؟
.آه، من روی هیمن مبل بغلی میخوابم
.این منو یاد گذشته انداخت
.اینقدر استرس داشتم که نتونستم شب قبل مسابقات تنیس رو بخوابم
.وای، چه سوپرایزی
.در مواقعی مثل این، همیشه به حریفم فکر میکردم
.تصور میکردم که اونام به اندازه من مضطرب هستن
.مسابقه هر چی نباشه در کل نبرد احساسات ـه
به همین خاطر به خودم تلقین میکنم که نمیخوام .شکست بخورم تا مبادا بعدا افسوسش رو بخورم
.و حدس میزنم اینم یجورایی شبیه جنگه
.همش به فکر افرادی هستم که قرار باهاشون بجنگم
... میدونم ساده لوحانه است، ولی
.حتی از دست دادن یک زندگی اونم بخاطر جنگ رو پر اشکال میدونم
،اینجورم نیست که طرز فکرمون توی دنیای قبلی اشتباه باشه
.و در این دنیا نه
.... رین
.رین، فردا لازم نیست تو به نبرد به ملحق بشی
!چی؟
!تو شنیدی که شاهزاده شارلوت چی گفت؟
.تو فقط بخاطر از کنترل خارج شدن جادوش به این دنیا اومدی
.بنابراین کاملا تقصیر منه که توی این هچل افتادی
.... بنابراین تو
.تایچی، اصلانم تقصیر تو نیست
!ها؟
!تایچی
.این تصمیم خودم بود که پریدم توی حلقه
.پس من به انتخاب خودم اینجا هستم
.به همین دلیل میرم
.قصد دارم با تو وارد نبرد بشم
.خیلی خب
.پس من ازت محافظت میکنم، رین
.مهم نیست چی بشه
.پس نیازی به نگرانی نیست
.خب، همین
!اشکالی نداره که یکم اینجوری بغلت کنم؟
.ممنونم، تایچی
.روت حساب میکنم
.بیا با همدیگه ازشون محافظت کنیم
.از این کشور و تمام دوستانی که توش پیدا کردیم
.البته. قدرت افسونگریمون توی همچین موقعیت هایی بدرد میخوره
.خب، دیگه وقت خوابه
.آره
!مشکلی براش پیش نمیاد؟
!هووم؟
.حال رین یکم افتضاح به نظر میرسید
،رین هرگز نگرانی هاش رو بروز نمیده
.اما از درون، احتمالا از جنگ وحشت داره
.آره، ولی اشکالی نداره
،درسته که من یه چیزی گفتم هول و بلاش بیشتر شد
.ولی نیازی به کشتار بی پروا هم نیست
علاوه بر این، با مطلع شدن تایچی و رین، اونا قادر .خواهند بود که دشمن رو پس زده و رامشون کنن
.درسته
.اگه چیزی هم باشه، نگران عفت امشب رین هستم
!ها؟! لمیا سان، منظورت چیه؟
!به نظرم در حال حاضر تایچی برای سر حال آوردنش به دیدنش رفته
.شاید بهتره منم به ملاقاتش برم
!تو هم علاقه مند شدی؟
!چیزی شده؟
.هیچ چی
.یجورایی منم یکم نگران شدم
No comments yet. Be the first to leave one.