The first 122 lines.
الو
منم
بیا امروز همدیگه رو ببینیم
میدونم که زبان کرهای رو خیلی خوب بلدی
خوب گوش کن چی میگم
اگه دست رد به سینهام بزنی
همه چیز رو دربارهات فاش میکنم
فهمیدی؟
آره، میام
یکی رو میفرستم بیاد دنبالت
نیازی نیست
فکر میکنی میاد؟
اگه گفته میاد، پس میاد
امیدوارم بیاد
بریم
مثل اینکه داره بهت خوش میگذره
آیس آمریکانو- دابل شات-
باشه
بفرمایین
آیس آمریکانوی دابل شات
روز خوبی داشته باشین
ممنونم
هیونگ، من بعداً یه سر میرم توم رو ببینم
با اینکه پول هزینههای پزشکی رو نداره
خیلی بیخیاله
کلید- بله؟-
کلید؟- آره دیگه-
داری کجا میری؟- ...خب-
یه کار شخصی دارم، تنهایی میرم
عه خب من میتونم برسونمت
ماشینم بزرگه
نیازی نیست فقط کلید رو بهم بده
میتونم تنهایی برم، تو استراحت کن
...ولی بازم
درسته، نه؟
طبق انتظار میخوای رانندگی کنم- راجعبه اون سگه-
خب؟
بیمارستان حیواناتی که سگ رو سپردیم بهش، کجاست؟
میخوای بری اونجا؟
باهم بریم؟
نه فقط لوکیشن رو برام بفرست
بفرستیها
وای خدا، چه خوشگله
حتی پیاده شدنش همراه یه لیوان از ماشین هم جذابه
...کراواتش
اونی انگار قلبم داره منفجر میشه
میگمها
یعنی اینقدر توی زندگی گذشتهمون گناهکار بودیم؟
این چیه؟
!اومدین رئیس؟
آره. روز بخیر
براتون چایی بیارم؟
نه نیازی نیست
...آها راستی
میشه زحمت این رو بکشی؟
کافهی سگ؟
آره
رئیس، دوباره؟
میدونم، درسته؟
لطفا شما هم
کلی رفیق پیدا کنین
این هم همینطور
من منشی پی جیهه هستم
کجایین؟
تو راه هستین؟
آره، دیگه رسیدم
از آشنایی با شما خوشبختم، پی جیهه هستم
من هم اونو. پی اونو
خوشبختم آقای پی اونو
رئیس هیئت مدیره منتظر شمان
بریم؟
آره
خیلی شبیه مادرت هستی
حتما از من
خیلی ناراحتی، نه؟
...که من
از مادرت جدا شدم؟- شما باهم قرار میذاشتین؟-
فکر نکنم اینطور بوده باشه
تو مادر من رو بازیچه خودت کردی، درسته؟
وقتی بازی کردنت تموم شد، دور انداخیش
مسئولیت هیچی رو به عهده نگرفتی
اصلا اینطور نیست
...من- میدونی-
مادرم چقدر منتظرت موند؟
چقدر دلتنگت بود؟
چقدر بهخاطرت گریه کرد؟
مادرم
تا آخرین نفسهاش هم منتظرت بود
اصلا میدونستی؟
اون زمان، چاره دیگهای نداشتم
وقتی به کره برگشتم متوجه شدم که مادرم
مبتلا به سرطان ریه شده
توی اون شرایط
نمیتونستم دیگه به تایلند برم
بهونه نیار
بعد از مراسم خاکسپاری مادرم
بعد از چند ماه که داشتم همه چیز رو جفت و جور میکردم
به چیانگ مای برگشتم
ولی شما اونجا نبودین
از همسایهها شنیدم که
شما به بانکوک رفتین، پس منم رفتم بانکوک
ولی نتونستم پیداتون کنم
دروغه
باور نمیکنم
...میتونی
لطفاً یهکم بهم زمان بدی؟
چه زمانی؟
بهم زمان بده که حقیقت رو بهت بگم
!دیگه بهش نیازی ندارم
...دلیلی که اومدم اینجا اینه که
نمیخوام دیگه هیچ نوع ارتباطی باهات داشته باشم
فقط میخواستم
آدمی که مادرم رو رها کرده ببینم
!اونو
مهم نیست کی، چی بگه تو پسر منی
از الان به عنوان پدرت ازت مراقب میکنم
من دیگه بچه نیستم
نمیخوام پدری مثل تو داشته باشم
برنامه ی "دوبی دوبی جاب" ما رو دیدین؟
دی بی دی بی داب؟
ببخشید، زیاد برنامه تلویزیونی نگاه نمیکنم
خیلی وقت نیست که شروع شده بهخاطر همین زیاد معروف نشده
No comments yet. Be the first to leave one.