The first 200 lines.
SANDS Movie
آنچه در «مدیسون» گذشت...
هیچ وقت بهم دست نزن، لعنتی!
کِید میگه ما یه دختر داریم که هم سن دخترته.
خیلی دوست دارم با هم آشنا بشن.
عالی میشه.
گزینه هات اینه که یا اینجا پیشم بمونی یا اینکه...
- خودت برای زندگیت تصمیم بگیری. - میخوام از این ماشین لعنتی پیاده بشم!
این واقعاً برای یه مشکل موقتی یه راه حل دائمیه.
- من... نمیخواستم... - تو دوستمی؟ - البته.
- سوار هواپیما شو، بهت احتیاج دارم. - خودم رو میرسونم.
فردا صبحِ زود با پرواز میام.
اسمت چیه؟
اَبی.
تو خوبی، اَبی.
خدای من.
شاید اون بچه بزرگم باشه، ولی هنوز بچهمه و وقتی زمین میخوره، بلند کردنش وظیفمه.
چی شده؟
- چیه؟ - کادیس ها دارن از آب در میان.
- چی، همین الآن؟ - همین الآن.
بزن بریم.
- حتماً، آره. باشه. - کرم نصیبِ شب زنده دار میشه.
قهوه لازم دارم.
منتظر قهوه نمیمونیم.
البته.
ممنون.
آره!
همینه.
- بیرون میبینمت. - باشه.
آره.
- اوه! - آره.
باید بگم که خوشم میاد چجوری همیشه یه جای خوب بهم نشون میدی، پاول.
و یه جورایی همیشه خودت جای بهتری رو پیدا میکنی.
عجیبه که چجوری اینطوری میشه، مگه نه؟
آره، میرم جای خودم رو پیدا کنم.
همین کار رو بکن، داداش بزرگه.
وسط رودخونه رو امتحان کن.
الان شبه.
قزل آلاها دیگه از عقاب ها نمیترسن.
اونا وسط رودخونهن.
اوه!
بفرما.
پاول.
هی!
از جام کنار برو.
میدونی امروز چه روزیه؟
وقتی بیدارم کردی میدونستم، ولی الآن اصلاً یادم نیست.
امروزه؟
فرداست؟
تولد ملیساست.
میدونی، گاهی وقت ها، من نگران میشم.
برای چی؟
برای اون روزی که بیدار بشی و این وضعیت برات عادی و معمولی به نظر بیاد.
و خودت رو ببینی که، نمیدونم، شاید...
دیگه هدفی نداشته باشی.
۲۰ ساله اینجام و هنوز حس عادی بودن نداشته.
امروز هم حس عادی بودن نداره.
نمیدونم چرا این باید نگرانت کنه.
نگرانی بابت کاریه که بعدش میکنی.
پس فکر میکنی اینکه زنی رو پیدا کنم که توی تمامِ سال های آخرِ عمرم کونم رو پاک کنه، یه جورایی...
مانعی برای خودکشیه؟
نه وقتی اینجوری بیانش میکنی.
تو تنها کسی هستی که هیچ وقت ازم نپرسیدی
امروز این رو عوض نکن.
باشه.
ممنونم.
میتونم بپرسم چرا؟
چون وقتی گفتم تا وقتی مرگ ما رو از هم جدا کنه...
منظورم مرگِ خودم بود.
تو بیشتر از هر کسی باید این رو درک کنی.
آره برادر، این رو میفهمم.
دقیقاً متوجه شدم.
چون منم همین حس رو دارم.
این داره سخت تر میشه.
نوشیدنِ آبِ رودخونه مشکلی نداره؟
آره، داریم اون رو میجوشونیم، پس...
فکر نمیکنم آلودگیِ هادسن رو بشه با جوشوندن از بین برد.
اون رو ببین.
درست همونجا داره قل قل میکنه.
از کجا میفهمی کی آمادهست؟
من از روی رنگش میفهمم.
وقتی شبیه اسپرسو شد، برش میدارم.
و فکر میکردم هر چیزی که لازم بود رو در مورد درست کردن قهوه میدونم.
ظاهراً روش ها تموم نمیشن.
اگه قهوه جوش یا فیلتری پیدا نشد، آب رو توی یه ظرف بجوشونید، بعد یه تخم مرغ رو...
با پوست و همه چی توی آب بشکنید.
به ازای هر فنجون، دو قاشق چای خوری قهوه اضافه کنید.
بذارید حدود دو دقیقه بمونه و بعد هم بزنید.
تخم مرغ به تفاله های قهوه میچسبه.
اون رو بیرون بیارید.
نوش جان.
اون چیه؟
دفترچه یادداشتِ پرستون.
اون وقتی اینجا رو خریدن، شروعش کرد.
بیست سال پیش؟
بیشتر.
برای اولین بار توی زندگیم...
صاحب زمین شدم.
نه یه ساختمون یا آپارتمان، زمین.
برعکس اون دو تا مورد دیگه، که بیشتر شبیه یه موش کورن که لونه یکی دیگه رو اشغال کردن...
من الآن یه مباشرم که به تنهایی مسئوله که این زمین چقدر تغییر کنه...
یا چقدر دست نخورده باقی بمونه.
بیشترین امیدی که دارم اینه که یه مزاحم بی خطر برای اینجا باشم.
هدف انسان توی جامعه اینه که توی یادها بمونه.
توی طبیعت، هدف اینه که فراموش بشی و نادیده بمونی.
تا جایی که برام ممکنه، کمترین نشونه ای از حضورم توی اینجا باقی میذارم.
قراره این هدیهم به این مکان باشه.
کی این رو نوشته؟
پرستون.
اینجا مردیه که من خیلی کم میشناختمش، لی لی.
و اون بهم التماس کرده...
که بشناسمش.
یکی از عیدهای شکرگزاری رو یادمه.
از دانشگاه برگشته بودم.
و به خاطر خماری روی مبل ولو شده بودم.
بابام اومد و ازم پرسید که دلم میخواد باهاش به پیاده روی برم؟
گفتم نه.
و تا ۳۰ سال، دیگه بهش فکر نکردم...
بعد، که همه بچه هاش داشتن با عجله به بوستون میرفتن...
تا سعی کنن قبل از مرگ خودشون رو به بالینش برسونن و خداحافظی کنن.
و ازش پرسیدم یادشه که من رو دعوت کرده بود باهاش به پیاده روی برم؟
اون سری تکون داد و لبخند زد.
و ازش پرسیدم یادته میخواستی در مورد چی حرف بزنی؟
اون سرش رو تکون داد و گفت نمیخواستم حرف بزنم.
فقط میخواستم گوش بدم.
این حالم رو بهتر نمیکنه.
حرفم اینه که اون هر چیزی رو که میخواست بدونی بهت گفت...
اون هم وقتی که اینجا بود.
اگه میخواست بدونی توی اون کتاب چی نوشته، موقعی که زنده بود...
حتماً بهت میگفت.
الان داره بهت میگه چون الان زمانیه که میخواد تو ازش باخبر بشی.
این چجوری کار میکنه؟
خیلی سادهست.
فقط کافیه بریزی.
میتونم خامه هم بخوام؟
نه، میتونی بپرسی.
ممنونم.
خیلی خب، من برای کار کردن اینجام.
یه فهرست از کارهایی که باید بکنم رو از طرف وکیل های پرستون بهم دادن.
این رو فقط یه بار ازت میخوام و بعدش دیگه لازم نیست دوباره در موردش حرف بزنیم.
گواهی فوت توی کیفمه.
خب، آپارتمان و خونه توی همپتونز تحت یه تراستن.
با تمام سرمایه گذاری ها و حساب های بانکیش، همه چی.
تو تا موقع مرگت وصی و جانشینی، که اون موقع، شرکت حقوقی نقش وصی رو به عهده میگیره.
و تراست به طور مساوی بین ابیگیل، بریجت، میسی و پیج تقسیم میشه.
باشه.
توی وصیت نامه دستورهای لازم برای تدفین گفته شده.
اون میخواست همینجا دفن بشه.
یه نقطه روی نقشه علامت گذاری شده.
من اونجا رو میشناسم.
اگه بفروشمش...
صاحب های جدید میتونن جنازه ها رو نبش قبر کنن، جابجا کنن، بسوزونن، هر چی که خودشون بخوان.
خب، چی میشه اگه تو...
این بخش رو از فروش مستثنی کنی؟
که چی بشه، سالی یه بار پرواز کنم و به اینجا بیام؟
یه ساعت اینجا بشینم؟
تا حالا توی چند تا مراسم ختم شرکت کردیم؟
والدین، پدربزرگ و مادربزرگ، دوست ها.
تا حالا شده حتی یه بار برگردی و سر بزنی؟
خیلی خب، پس نگهش دار.
ولی نگه داشتنش تو رو مجبور نمیکنه که اینجا زندگی کنی.
من... پرستون اینجا زندگی نمیکرد.
خب، پرستون اینجا زندگی نمیکرد چون من حاضر نبودم به همچنین ایده ای فکر کنم.
چون این ایده عاقلانه نیست.
فکر میکنی دارم با عقل و منطقم برای این کار تصمیم میگیرم؟
تنها چیزی که توی ذهنمه...
اینه که چجوری روزم رو بدون اون سر کنم؟
من وقتی باهاش آشنا شدم فقط سه سال از بریجت بزرگ تر بودم.
نمیتونم...
دردم رو توصیف کنم، لی لی.
انقدر...
به شکل وحشتناکی جونت رو میسوزونه که...
حتی یادم میره نفس بکشم، خوب شد که نفس کشیدن...
یه واکنش غیر ارادیه چون اگه میتونستم انتخاب کنم که یادم بره...
شاید شیش هفته دیگه احساس حماقت کنم و دلم برات تنگ بشه...
و دلم برای نیویورک و شلوغی هاش تنگ بشه.
ولی فعلاً، میتونم روی اون ایوان بشینم.
میتونم کنار رودخونه وایسم و حسش کنم.
من...
روحش اینجاست.
میدونم مسخره به نظر میاد ولی اینجاست.
و من حسش میکنم.
وظیفه بهترین دوست این نیست که بهت بگه چیکار کنی.
وظیفهم اینه که کمکت کنم این کار رو بکنی.
- باشه؟ - باشه.
باشه.
خب، از کجا شروع کنیم؟
- ویسکی. - باشه.
دیگه کوچیک ترین اثری از رمز و راز توی ازدواجمون باقی نمونده.
از بین رفته.
من موافق نیستم.
به نظرم تو هنوز هم خیلی مرموزی برای...
منظورت... باشه. میفهمم، متوجهم.
میرم دوش بگیرم.
سعی میکنم این خجالت رو بشورم بره.
خجالتی در کار نیست عزیزم.
یادته؟
همه پی پی میکنن.
کتاب بچه هاست.
میدونی، رفتارهای اولیه انسانی رو عادی جلوه میده، عملکردهای بدن رو، واقعاً عالیه.
No comments yet. Be the first to leave one.