The first 200 lines.
قرن سیزدهم
باید استراحت کنی عزیزم این رو بذار کنار,,
ساکت باش,
با فرار از خونریزی های اطراف کیو،
مردم عامه و خانواده هایشان به سمت غرب و به امنیت کوهستان کارپاتیان پناه بردند,
با دور شدن از دیگر قسمت های کشور،
آن ها در قالب روستاهایی کوچک و آرام در آن جا مستقر شدند,
هبوط شاهین
مکسیم,
بله، مادر,
برات یه هدیه آوردم,
وای!
درست مثل مال آیون ـه,
دوستش داری؟- آره,
این نشان خانواده ی ماست,
برو از پدرت یاد بگیر به یه شکارچی بزرگ تبدیل شو,,
برام شام شکار کن,
برای چی انقدر خوشحالی؟ خودم گذاشتم ببری,
می دونم,
پترو,
پترو,
نظرت درباره ی این یکی چیه؟
کیفیت خیلی خوبی داره، نه؟
تیزه، محکمه,
آره، عالیه,
آره,
بعد از جشنواره می ریم شکار,
درسته، دفعه ی بعد,
آره,
نه تنها دارن گوسفندهای من رو می کشن،
اصطبل های اسب هام رو کاملاً آتش زدن,
این سرپیچی نباید ادامه پیدا کنه,
توگار وولک,,,
باید سرزمین ما رو ترک کنه,
نمی تونم توگار وولک رو
بدون دعوت کردنش به جلسه ی شورا
و شنیدن حرف هاش، اخراج کنم,
اون هیچ وقت پیداش نمی شه,
اون فکر می کنه به ما برتری داره,
می دونم هر دوتون اهل توکلیا نیستید،
اما تو همراه این مرد توی کولکا مبارزه کردی,
چرا نمی تونی باهاش حرف بزنی؟
اون خیلی وقت پیش بود,
اون همون کسی نیست که اون زمان بود,
مکسیم,
بله، پدر؟
توگار وولک به یه راهنما برای شکار یه خرس که
نزدیک منطقه ش دیده شده نیاز داره,
تو این شکار رو رهبری می کنی و از اون برای دعوتش به جلسه ی شورای شهرمون استفاده می کنی,
طوری انجامش بده که با اومدن موافقت کنه,
اما، پدر، من مناسب ترین شخص برای انجام این کار نیستم,
چرا آیون رو نمی فرستی؟ اون بهتر از من صحبت می کنه,
پس تصمیم گرفته شد,
تو صبح راه میافتی,
مردم می گن دختر توگار وولک خیلی خوشگله,
اگر شبیه پدرش باشه احتمالاً قیافه ای داره که گرگ ها رو هم فراری می ده,
پس شما دو تا به هم میاید,
آیون!
تو زیادی حرف می زنی,
تو هم باهاش می ری,
گمونم با چشم خودمون باید ببینیم,
می خوای ازش بپرسی؟
خودت می خوای ازش بپرسی؟
می خوام تو رو امتحان کنم,
این خیلی عجیبه,
اون ها تو رو به رسمیت نمی شناسن اما تو رو برای شکار همراهی می کنن؟
وحدتی نیست دیگه وحدتی بین ما وجود نداره,,
نشونشون می دم یه فرمانده ی واقعی چطور رهبری می کنه,
هی، هی,
بهتره از این جا به بعد رو پیاده بریم,
اگر با اون رو به رو بشیم ممکنه اسب ها رو بترسونه,
ببینید,
روی سنگه نشونه هایی هست,,
بهشون بگو,
از این طرف,
قیافه ای که گرگ ها رو فراری می ده، ها؟
برو! من بقیه رو خبر می کنم,
تو خوبی؟
آره,
اسمت چیه؟
مکسیم,
اسم تو؟
میروسلاوا,
تو همون راهنمایی هستی که برای کمک به پدرم اومده؟
در واقع اومدم تا به پدر خودم کمک کنم,
می خوایم توگار وولک به جلسه ی شورای شهرمون بیاد,
به توکلیا,
توکلیا؟
مکسیم؟
همه چیز مرتبه، آیون,
,تو اول برو- نه، اصرار می کنم,
مکسیم,
ممنون,
میرو! میروسلاوا!
دخترم کجاست؟
میرو!
خوبم، حالم خوبه,
دست هاتون رو بهش نزنید,
لطفاً کمکش کنید,
نه، ولشون کنید، بیاید,
اگر مکسیم نبود من می مردم,
کی؟- اون,
اسمش مکسیمه,
مکسیم؟
و مکسیم برای پاداش چی می خواد؟
- ,من برای پاداش این کار رو نکردم، قربان- خیلی خب,
- ,بریم خونه- صبر کنید، اون یه چیزی می خواد,
البته که می خواد، چی می خوای؟
می خوام به عنوان یه مرد، و یه مبارز ازت بخوام،
هنگام ماه کامل بعدی به جلسه ی روستای توکلیا بیای,
مردم محلی اون جا می خوان حرف هاشون رو مطرح کنن,
چرا باید به شورای عوام بیام؟
ما هم مثل شما مردمی آزادیم,
اگر تو و مردمت فکر می کنید حق سلطه دارید، پس بیاید و این رو اثبات کنید,
نیازی به مخفی شدن نیست,
حواسم بهت هست آشغال کوچولو,
پدر!
به جلسه ی شما رعیت ها میام،
چون که خودم می خوام,
حالا,
شکار تمومه، می ریم خونه,
به نظر می رسه برای تحت تأثیر گذاشتنش زیادی تلاش کردی,
اما کارت خوب بود,
به نظرت داری کجا می ری، خانم جوان؟
می خواستم یه مقدار توت بچینم,
خدمتکارها می تونن این کار رو بکنن,
می خواستم خودم بچینمشون,
به هیج وجه,
هیچ وقت نمی ذاری جایی برم,
من تا حالا به توکیلا هم نرفتم گمونم اسمش همین بود،,
اون ها افرادی نیستن که تو می خوای به نظر برسن,
میرو,
اون ها با من بر سر سرزمین های ما می جنگن,
به من هیچ احترامی نمی ذارن,
و اگر روت رو از این افراد برگردونی,
- ,چاقویی به پشتت فرو می کنن- پس چرا یکیشون نجاتم داد؟
دختر من توت نمی چینه!
فقط برای خودت یه فعالیت خسته کننده تر پیدا کن!
برو بخواب، خانم جوان
برو بخواب,
من دوستت دارم,
نه، نه، نه، نه! منم، مکسیم!
متأسفم، میروسلاوا,
عقلت رو از دست دادی؟ قلبم از سینه م زد بیرون!
نمی دونستم چطور باید از خدمتکارهات رد بشم,
بیا پایین,
ببخشید، راه دیگه ای برای ورود نبود,
- میرو؟ حالت خوبه؟ چی شده؟- هیچی!
- !یه موش دیدم- پس، در رو باز کن، گارد حسابش رو می رسه,
نه، نه، نه، دیگه رفته دارم می خوابم! شب به خیر!!
- مطمئنی حالت خوبه؟- آره، مطمئنم!
,شب به خیر- شب به خیر,
- داری چیکار می کنی؟- اومدم که به جشنواره دعوتت کنم,
امشب,
جشنواره؟- آره,
یه جشن بزرگ برای پرون ـه بزرگ ترین جشنواره ی ماست,,
آواز می خونیم و می رقصیم,
کلی نوشیدنی های خوب و غذاهای خوشمزه هست,
و یه آتیش خیلی بزرگ روشن می کنیم,,,
باید ببینی تا باورت بشه اما می تونی از همه جای دشت ببینیش،,
کار احمقانه ای کردی که مخفیانه وارد اتاقم شدی تا به جشن دعوتم کنی,
نمی دونم با خودم چه فکری کرده بودم,
ببخشید که مزاحمت شدم,
این لباس مناسبه؟
آره,
توجه همه رو جلب می کنه,
خیلی خوب,
خیلی خوب ، می خواهید بیایید؟
چطور میخواید بدون اینکه بابام ببینتمون بریم بیرون ؟
مادر، پدر، این میروسلاواست,
- ,میروسلاوا، مادرم رادا- از دیدنتون خوشحالم,
همچنین,
- ,خیلی به این جا خوش اومدی- ممنون,
- ,و ایشون پدرم هستن، زاکار- از دیدنتون خیلی خوشحالم,
پسرتون جون من رو نجات داده,
پس امشب سه چیز داریم که به خاطرشون خدا رو شکر کنیم،
شجاعت مکسیم جشنی که بر پا کردیم،
,و زندگی تو- اون خرسه رو کشت,
- ,و این دایی کورون ـه- از دیدنتون خوشحالم,
اون خیلی خوشگله,
آره ، خیلی قشنگه ، دایی کورون ، مثل شما ، آره
چرا دنبال نوشیدنی (مید، یک نوع نوشیدنی الکلی) نیستید ؟
آره ، نوشیدنی (مید) کجاست ؟
برادرم باید همین اطراف باشه برادر داری ؟
کاش داشتیم
ایناهاش
یادمه تو شکار دیدمش
بعضی موقع ها میره رو اعصابم ولی بخاطر اینه که هوامو داره
راستش ، نمیدونم بدون اون چیکار کنم
منو یاد جشنی که بابام واسه مادرم گرفت میندازه ، خیلی کوچیک بودن اون موقع
همه آواز میخوندن و میرقصیدن
پدر و مادرم تمام شب رقصیدن
مادرم لباس سفیدی داشت و گلهایی روی سرش
چه اتفاقی برای مادر افتاد ؟
ببخشید
هیچی ، نمیخواستم ناراحتت کنم
بیا بریم؟
کجا؟
برقصیم
زودباش
No comments yet. Be the first to leave one.