The first 148 lines.
همین امروز، همین امشب، زمان گشایش کار توست.
گشایش... کار من؟
این وقتیه که سرنوشتت دقیقاً توی تعادله.
ممکنه به هر سمتی بچرخه.
اوه.
چیه، لطفاً؟
چیزی نیست، گروهبان.
لطفاً، سینیوریتا، باید بدونم.
چیه؟ معنیش چیه؟
شاه جامها.
کارت مرگه.
سینیوریتا، رقص شما برازنده مادریده.
ممنون، سینیور.
دون سباستین، گمان نکنم افتخار آشنایی با لوپیتا رو پیدا کرده باشید.
سینیوریتا، ایشون یکی از شرکای تجاری پدرم هستند، سینیور پورتس.
سینیور پورتس.
بفرمایید بنشینید؟ اوه، ممنون.
قبلاً شما رو اینجا ندیده بودم، سینیور.
دون سباستین از رانچوی سن خواکین هستند.
اجازه هست براتون فال بگیرم؟
این مزخرفات مال بچهها و رعایاست.
کاش پدرت زودتر میرسید، دیهگو.
خب، تا منتظریم، امم، بفرمایید.
برای من بگیر. با کمال میل، سینیور.
آه! هوم. اوه؟ چیه؟
فال خوبیه، دون دیهگو.
کارت سلامتی و پول کنار هم افتاده.
یه سفر کوتاه هم میبینم.
لوپیتا، طاقت ندارم بقیه رو بشنوم، ولی، امم...
الان، میشه ما رو تنها بذاری؟
کالسکه سانتا باربارا تا دو سه ساعت دیگه حرکت نمیکنه.
نمیفهمم. شما به من گفتید که کالسکه...
چرخش شکسته. آهنگر تازه شروع کرده روش کار کنه.
اینجوری نیست که تو طوفان یه گوشه بدون سرپناه گیر کرده باشیم.
اینجا هم میتونه خیلی جای خوبی باشه.
من عادت ندارم تا دیروقت شب بیدار بمونم.
حتی اگه هم اینطور بود، وقتم رو تو همچین جایی نمیگذروندم.
متاسفم، سباستین، اما اینکه چرخ بشکنه، دیگه از دست من کاری برنمیآد.
دون آلخاندرو.
دون سباستین، میتونم گروهبان گارسیا رو معرفی کنم؟
فرمانده موقت شهرک لس آنجلس.
دون آلخاندرو، آهنگر گفت که بهتون بگم...
کالسکه ممکنه تا پنج شش ساعت دیگه نتونه حرکت کنه.
اوضاع بدتر از چیزیه که انتظار داشت.
پس، آقایان، چرا نمیشینیم؟
اوه، ممنون.
یه لحظه، دیهگو. یه فکری دارم.
شما اینجا میمونید، گروهبان، تا وقتی کالسکه راه بیفته؟
قصد ندارید استراحت کنید؟
بهش فکر نکرده بودم. خوبه.
بیایید پول رو بسپاریم به فرمانده موقت.
موقع حرکت کالسکه، بذاریدش تو کالسکه.
و بقیه مون میتونیم تو هسیدای شما باشیم و خواب راحت کنیم.
«پول»؟ کدوم پول؟
یه معامله تجاری. چیزی نیست که اذیتتون کنه.
خوب ازش محافظت کن، گروهبان.
۱۵۰۰ پزو توشه.
به من اعتماد کنید، دون سباستین، دون آلخاندرو، با جونم ازش محافظت میکنم.
گروهبان، اگه با یه پیشنهاد مشکلی ندارید...
فکر میکنم بهتره پول رو تو گاوصندوقت تو پاسگاه بذاری.
تا وقتی کالسکه راه میافته.
دقیقاً همون کاریه که قصد دارم انجام بدم.
میخوایم چی کار کنیم؟
اگه اتفاقی برای پول بیفته، دیگه سرمون رو میخوره.
و با گروهبان گارسیا... وای.
میدونم چی میگی، پدر، اما، امم...
چرا شما و دون سباستین با اسب نمیرید هسیدا؟
من مواظب گروهبان میمونم.
مطمئن میشم اونم مواظب پول باشه.
کجا بودی؟
گروهبان چاقههه همین الان با یه عالمه پول تو کیسهش از اینجا رفت.
و تو اینجا داشتی غذات رو میخوردی.
و دنبالش نرفتی؟
بردنش پاسگاه که قفلش کنن تو گاوصندوق.
اگه بیرون بودی، میتونستی سر راهش قرار بگیری یا یه کاری کنی.
حالا، گوش کن... بسه دیگه!
هیچکس نمیتونست اون کیسه رو از چنگ گروهبان در بیاره، خودت میدونی.
همین بهتر که بیخیالش بشیم.
حالا، یه دقیقه صبر کن. شاید نه.
گروهبان چاقه، احمقه.
این تخصص منه، سروکله زدن با مردهای احمق.
برای همینه که تونستم شما دو تا رو به این راحتی زیر دستم داشته باشم.
گروهبان، اگه اینجا امن نیست، نمیدونم دیگه کجا میتونه باشه.
۱۵۰۰ پزو، دون دیهگو.
با جونمون ازش محافظت میکنیم. مگه نه، سرجوخه؟
بله، گروهبان.
خب، دیهگو، میای یا نه؟
شب هنوز جوونه. من برمیگردم به میخانه.
چرا شما و پدرم تنها نمیرید؟
اوه، پدر. اگه برناردو رو دم کالسکه دیدید...
بهش میگید بیاد پیش من؟ -بله، دیهگو.
خب، ممنون، دون دیهگو، بابت اعتماد شما و پدرتون به من.
هرچند گاهی حس میکنم دون آلخاندرو به من اعتماد نداره.
خیلی خوبه، دون دیهگو.
ممنون، سرجوخه.
منظورت چیه «خیلی خوب»؟ اون عالی بود.
سرجوخه، حواست باشه خوب ازش محافظت کنی، وقتی من و دون دیهگو رفتیم.
گروهبان.
فکر میکنید هر دومون باید بریم؟
نمیخوای از اینجا نگهبانی کنی؟
اوه، چرا دون دیگو، حتماً.
اما سرجوخه اینجاست، یک نگهبان هم سر پستشه.
و یه پادگان پر از نیزهدار هم داریم.
بهعلاوه، کوچولو تو میخانه منتظرمونه.
گروهبان، اگه ایرادی نداره...
میخوام همینجا بمونم و با دارت تمرین کنم.
تو چرا نمیری؟
اما اگه تنها برم، دون دیگو، کی پول رو حساب میکنه؟
میتونم طالعت رو بگم، گروهبان؟
من ثروتی ندارم، سینیوریتا.
یک پزو هم ندارم.
حتی یک سنت هم ندارم.
برای چنین سرباز دلیر پادشاهی، هزینهای نیست.
سینیوریتا، مطمئن نیستم که باید...
اوه، اگه نمیخوای نوشیدنی بخوری، مجبور نیستی.
من تشنمه.
با دست چپت ببرشون، گروهبان.
خب، شاید یه کم، فقط برای همنشینی.
گراسیاس.
اوه، گروهبان، چه جالب.
بهت تبریک میگم. -گراسیاس.
من... خب... من یک مسئولیت بزرگ میبینم.
چیزی باارزش به تو سپرده شده.
چیزی که ارزش زیادی داره.
سی. درسته.
کارتها پزو رو نشون میدن، صدها پزو.
سی.
من اینجا... 500 پزو میبینم؟
فقط 500 تا؟
اوه، کارتهای بیشتری هست که باید برگردوند.
بیا. هزار پزو؟
یه کارت دیگه برگردون.
هزار و پانصد پزو؟
چطور این کارتهای کوچیک میتونن همه اینا رو بگن؟
کارتهای طالع همه چیز رو میگن.
همین امروز، همین امشب، این لحظهی سرنوشتساز توئه.
لحظه... لحظهی سرنوشتساز من؟
این زمانیه که سرنوشتت دقیقاً در تعادله.
ممکنه به هر سمتی بره.
اوه.
چی شده، لطفاً؟
هیچی نیست، گروهبان.
خواهش میکنم، سینیوریتا، باید بدونم.
چیه؟ یعنی چی؟
شاه جامها.
این کارت مرگه.
بگو سینیوریتا، چیکار میتونم بکنم؟
این رو نمیتونم بگم.
No comments yet. Be the first to leave one.