The first 200 lines.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
خاکستریهای دورگه همهجای زمین هستن.
این همونیه که به پیتر باخ و نگهبانهای من شلیک کرد.
باید سر از کار خاکستریها در بیاریم.
غار خاکستریها اینجاست.
اگه به انباشتگاه ماگما وصلش کرده باشن...
فشاری که ایجاد میکنه پارک ملی یلواستون رو...
تبدیل میکنه به مخربترین...
بمب طبیعی تاریخ.
- چقدر مونده تا منفجر بشه؟ - شاید یه سال.
قانون کهکشانی رو شکستی.
دستور داری فوراً زمین رو ترک کنی.
ریدم توش.
اینی که اینجاست، اثرانگشته.
«دکتر وندی بیزلی شیمیدان بازنشسته ارتش.»
موفق شدیم! پیداش کردیم!
نه، دفعهٔ قبل من پیشنهاد دادم.
الان میخوام جایی برم که تو میخوای بریم.
- آها. - جدی
خب. رستوران آنتونیو چطوره؟
جدی؟ پاستا بخوریم؟
خب، اگه تو جای من بود، دلت میخواست چی بخوری؟
خب، همیشه غذای مکزیکی دوست داری.
درسته، مگه نه؟
اوهوم. پس شد «مونت تاکو».
مونت تاکو.
- تو آزمایشگاه خوش بگذره. - باشه.
دکتر وندی بیزلی، لطفاً به آزمایشگاه 209.
دکتر وندی بیزلی، لطفاً به...
گری؟
درو باز کن!
یکی درو باز کنه! خواهش میکنم.
- کمک! - گری.
گری. گری.
خدای من.
خدای من.
خدایا، گری!
نه، نه، نه!
گری!
نمیشه همینجوری از زمین بیرونت کنن.
ما با این احضاریه مخالفت میکنیم.
تو متوجه نیستی.
فدراسیون کهکشانی این موضوع رو...
به شورای اسکان ارجاع داده.
همهچی تمومه.
هری، نمیتونی تسلیم بشی.
اینجا بهت نیاز داریم، خب؟
شورای اسکان به پشمم هم نیست.
نه.
نباید اینجوری دربارهٔ شورای اسکان حرف بزنی.
خیلی خطرناکه.
- شرمنده، نفهمیدم چی گفتی. - من بلدم ترجمه کنم.
بیشتر دربارهٔ قطع کردن دست بود.
- اوه. - تصمیم درستی گرفتی.
با اونا چیکار داری؟
میندازمشون همون جایی که تمام دستورهای تخلیه بهش تعلق دارن... توی آتیش.
اوه... اینا که نمیسوزن.
اینا کاغذ نیستن.
- پس چیه؟ - پوست «مولدار».
چندش.
- من دیگه گیاهخوار شدم. - پوست مولدار چندش نیست.
کلاهی که با پوست مولدار درست شه، بهترین کلاهه.
پوست مولدار... سعی کن پارهش کنی.
نمیتونی.
نماینده داره میاد.
سعی کنین صورت خوشگلش حواستون رو پرت نکنه.
فضاییهای تازه به بلوغ رسیده هولوگرام مرغ آبی رو بالای تختشون میذارن.
منم گذاشتم.
اوه.
تو یه پرندهای.
نه، نه! لعنت!
پورتال مسخره.
ریده... من قرار بود...
به شکل موجودات سیارهٔ مقصد ظاهر بشم.
منم الان قانون کهکشانی رو شکوندم. عالی شد.
لازم نیست شکل آدمها بشی.
همینجوری که هستی بینقصی.
ممنون، ولی از وقتی که یه احمق...
قایمکی ازش میوه رد کرده...
زود به زود خراب میشه.
چرا نمیشه میوه آورد؟
الان این سؤال واجبه؟
ببین، فقط برگههای امضاء شده رو بده من، خب؟
بعد شورای اسکان میاد...
و تو رو از سیاره اخراج میکنن.
بوی جنگل میدی. من برگهها رو امضاء میکنم.
- لطفاً، خانم پرنده... - وای نه.
بهم نگو «خانم پرنده».
- اسم زمینی من «هدر»ـه. - با فدر (پر) همقافیهست.
آره. هست.
کاش وقتی انتخابش میکردم یکی اینو بهم میگفت.
هدر، هری اینجاست تا سیاره رو نجات بده.
پس، اگه فقط بتونی از این چشمپوشی کنی...
میدونی که واسه این کار بهم پول میدن، آره؟
من دقیقاً از کجا بدونم؟
خب، ببین، اگه کاغذها رو میخوای...
اونجا روی زمین افتادن.
خیلی خب.
نگران نباش، خودم برشون میدارم.
الان از روی زمین برشون میدارم...
مثل یه کبوتر خاکبرسر.
وای، نه، نه، نه!
وای، نه!
چه خبر بدی.
آره، شما که مشخصه خیلی ناراحتین.
ولی من دهنم سرویسه، خب؟
چون الان باید به تعمیرکار زنگ بزنم...
و اونم حالا حالا پیداش نمیشه.
بعد اونم باید قطعه جدید سفارش بده...
که اونم کلی طول میکشه.
پس اساساً، روی مزخرفترین سیارهٔ کهکشان...
گیر کردم.
بهتون بر نخوره. میبینم بعد از به کار بردن لفظ «مزخرفترین»...
دهنتون باز مونده.
ببخشید.
من باید برم دستشویی.
برات روزنامهای چیزی بیاریم؟
میخوام لباس عوض کنم، عنتر.
انتهای راهرو سمت راست.
امیدوارم درِ صندلی توالت رو بسته باشم.
من الان دنیا رو با یه موز نجات دادم.
- چهخبر از شما؟ - آره، کارت درسته.
اون بهترین موزمون بود.
به بهترین نحو پخته بود.
خب، یه سؤال...
ممکنه یه هتل اینجا بهم پیشنهاد کنین؟
یه جای میانرده باشه، ترجیحاً خدمات مسافربری هم داشته باشن.
ها. حالا هدر رو دیدیم.
سلام.
- زود پاشدی. - آره.
هنوزم نمیتونم بخوابم.
نصفهشب وحشت زده بیدار شدم...
دلیلش هم نمیدونم.
ولی داشتم با خودم میگفتم، بعضیوقتا استرس دارم.
تمام اوقات.
- اکثر اوقات. - هر روز.
ولی نه وقتی که شمع درست میکنم.
چون شخصیت خلاقی دارم.
و میدونم که مدتی میشه به دفتر طراحی دست نزدم...
ولی گمونم میخوام یه کتاب کودکانه طراحی کنم.
اوه، این فکر عالیه.
میدونی، وقتی بچه بودم...
همیشه دلم یه کتاب میخواست که یه بچه فیل و میمون داشته باشه.
- چه بامزه. - آره.
- این اون نیست. - فهمیدم.
خب، میشه من ببینم؟
گمونم ترجیح بدم تا تموم نشده نشون ندم.
باشه. دیگه چیزی نگو.
ولی اگه بچه فیل داره...
- نداره. - دو کلمه... کلاه ملوانی.
بهش فکر کن.
خب، چرا باید یه شیمیدان محترم ارتش...
بیاد اینجا وسط جنگل زندگی کنه...
مثل یه جور جادوگر افسانهای عجیب غریب؟
میگن بعد از دیدن مرگ شوهرش تو یه حادثهٔ آزمایشگاهی، یهجورایی...
- عقلش رو از دست داده. - حادثهٔ آزمایشگاهی؟
داری میگی ممکنه با یه ابَر شرور روبهرو بشیم؟
نه، منظورم این نبود.
باشه، چون من با یه ابر شرور روبهرو نمیشم...
نه وقتی که میخوام بفهمم...
چه بلایی سر بهترین معاونم اومده.
خب، دوباره بهم بگو وقتی رفتی...
خونهٔ جوزف، دقیقاً چی دیدی.
خب، قطعاً باید بعداً دربارهٔ...
قضیهٔ بهترین معاون حرف بزنیم.
گفتم که، خالی بود.
اون رفته.
این مشکوک نیست؟
اون بازرس ارتشه. همینجوری ول نمیکنه بره.
چیزی که از اونم مشکوکتره اینه که...
دقیقاً وقتی که دنبال معاون بودیم...
بهترین گزینه خودش پیداش شد.
زندگی آدمای خوشتیپ همینجوریه.
منم همش اینجوری میشم.
سر هر کاری که رفتم، قبل من اصلاً وجود نداشتن.
شغل کلانتری قبل شما وجود داشت، جناب.
آره، ولی دقیقاً همون روزی که با خودم گفتم...
کلانتر شدن هم خوبه...
اون کلانتر هاثورن پیر، افتاد مرد.
پس، یعنی من کشتمش؟ شاید.
خوشبختانه، بهخاطر افکار کسی رو بازداشتت نمیکنن...
فعلاً.
ولی دارم روش کار میکنم.
اگه مرگ هری رو جعل کنیم چی؟
اگه مرده باشی نمیشه اخراجت کرد.
چارهای جز ترک زمین ندارم.
از صبح تا الان مشغول بارش مغزی بودیم.
دیگه بارش تموم شد، فقط خاک و گِل مونده.
سلام، رفقا.
آستا، فردا تو جشن درو میبینمت دیگه؟
آره. البته که میام اونجا.
اون پایـه؟ واسه سفرم لازمش دارم.
پای هست، ولی واسه تو نیست.
- واسه دستیارمه. - اوه.
هی، مثلاً به فرض بگیم دوستت رو مجبور به تخلیه کردن...
این همون دوستیه که دفعه قبل گفتی؟
در ضمن، هنوز 200 دلار بهم بدهکاری.
اسم نمیارم.
مثلاً قراره جلوی دستور تخلیه فرضی رو بگیری.
اولین توصیه حقوقیم اینه که با این دوستتون...
No comments yet. Be the first to leave one.