The first 200 lines.
روبرتو.
روبرتو. ببین میتونی باهام روراست باشی. اجرام بد بود؟
تو نشونهها رو اشتباه میزنی، همین. باید ریتم منو دنبال کنی.
زیاد به خودت سخت نگیر، مارکو، همه چی روبراهه. اینقدر کارمون نوآوری داره که کسی متوجه نشه
ممنون، داداش. میبینمت.
مارکو!
حروم زاده!
وایسا بینم، چی میخوای؟
دستتو از رو من بکش.
خندیدیم! من چی میخوام؟ خودت چه کوفتی میخوای؟
الان یه هفتست افتادی دنبالم.
همش دارم قیافه احمقانه تو رو میبینم. دنبال چی هستی؟
دیوونهای؟ نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی،
من هیچ وقت دنبال کسی نیفتادم.
بگو دنبال چی هستی؟ قصدت چیه؟
ولمون کن بابا، میتونی؟ ول کن!
شوخی ندارم، میبینی؟ بزن به چاک!
الو؟
الو!؟
برو به جهنم!
هنوز بیداری؟ آره.-
شب بخیر، صبح بیخیر... هر کدومش که هست!
کی بود؟- هیچ کس، حرفی نزد.
جسدی ناشناخته در رودخانه پیدا شد.
خداحافظ.- خداحافظ خانم.-
میتونی پسشون بگیری و دیگه هم این اشتباه رو تکرار نکن!
خیلی دوست دارم خودتو جای من ببینم، اونم با این همه نامه که باید تحویل بدی.
سلام.- سلام، ناریا.-
چی شده؟- اون احمق هی چیزا رو میاره آدرش اشتباهی.
بعضی وقتا واقعا خجالت آورم هست. همش بستههای اون منحرفو بهم میده،
میدونی رامبالدی چه نامههای میگیره؟
مجلههای پورن سوییسی! باورت نمیشه چه حالتایی برای سکس...
هی روبرتو، چیکار داری میکنی؟
هیچی.- چرا نمیای پیش ما؟-
آره، امشب.
هی گوش کن، باید بهت بگم چی دیدم./i>
یه اعدام تو عربستان.- حتما خونی هم بوده...-
هنوز میزنن سَر قطع میکنن.
اون بیچاره دستاش پشت سرش بسته شده بود...
و تو مرکز میدون مجبورش کرده بودن رو زانوهاش بشینه، بعد سر و کله جلاد پیدا شد،
یه شمشیر بزرگ تو دست راستش و یه خنجر کوچیک تو دست چپش بود...
اول خنجر رو برداشت و همینجوری فرو میکرد تو گردن اون بیچاره تا بدتش سفت بشه،
بعد جلاد شمشیرشو برد بالا... و اون چنان برشی زد که...
که کله یارو خیلی تمیز جدا شد!
اَییییی... اَیی، چه وحشتناک! اینو کی اینجا دعوت کرده؟
آندریا، چرا برامون تعریف نمیکنی این اواخر داری چی مینویسی؟
خب پس، اینم یه داستان باحال براتون. از همونایی که میرکو چشمش دنبالشه...
راجع به تشبیع جنازه یه سر آشپز معروف فرانسویه. که سرآشپزهایی هم از سراسر دنیا توش شرکت کردن.
تشبیع جنازهای پرشکوه و پر تحرک. درست وقتی که قراره تابوت رو ببندن...
عزادارا، فلفل و جعفری قرمز رو، رو مرحوم میپاشن.
باز خوبه مثل قبلی، حموم خون توش نیست!
میتونم الان بکشمت، ولی نمیکنم. وایمیسم
کی مگه قراره کمکت کنه؟ مثلا پلیس؟
نمیتونی از کسی کمک بخوای. خودتی و خودت!
موضوع چیه؟- هیچی.-
خوابم نمیبرد، تو برگرد بخواب.
آخه صداهایی شنیدم.- گفتم که هیچی نبود!-
نه، یه چیزی اشتباهه!
خیلی داری عجیب رفتار میکنی!
لطفا، میتونی بهم بگی چی شده.
یه چیزی شده.
این چند روز گذشته...- بابا گفتم هیچی نبود.-
یکی رو کُشتم. چند روز پیش یه مَردی رو کشتم.
ازت چی میخواد؟- نمیدونم.-
عجیب بودنشم همینه. اصلا پول نمیخواد،
فقط تهدید میکنه. اونم با تماس تلفنی، عکس، نامه یا فرستادن یادگاری!،
امشبم که نزدیک بود منو بکشه.
نگاه... همه چی صاف اینجاست.
هیچ کدومشون نیست!
درسته، برا همین اومده بود. همرو برده!
واقعا مطمینی اون یارو مُرده؟- بهش چاقو زدم، مگه نه...
تازه خبرش تو روزنامه فردا هم اومد.- اسم کاملشم اعلام کردن؟-
نه. فقط گفتن، جنازهای ناشناخته.
باورم نمیکنی؟- شاید همش فقط یه خواب بده!-
این اواخر خیلی داری سخت کار میکنی... گوش کن، فردا میریم انریکو رو میبینیم.
دوست خوبیه.- آره؟ روانپزشک دیوونهها هم هست!-
فکر میکنی دیوونه شدم، ها؟- منظورم این نبود!-
باشه، برو بخواب. تنهام بزار.
برو دیگه. تنهام بزار!
روبرتو... اسم مردی که کشتی چی بود؟
کارلو ماروسی.- پس این باید مال اون باشه...-
حروف اولش، ک-م هستش
و آغشته به خونه...
کجا پیداش کردی؟- تو لباسام.-
چیکار میتونیم بکنیم؟ نمیتونم برم پیش پلیس...
به کسی هم نمیتونم بگم. چیکار قراره بکنیم؟
بیا فرار کنیم! بیا از اینجا فرار کنیم...
این تنها راهه.
میدونی خدا کجاست؟
جا خوردم برادر! خدا اینجاست... و اینجاست!... و همه جاست!
و داره پایین رودخونه ماهیگیری میکنه! هی داداشی، یه صد لیر به بنده میبخشی؟
فقط 50 تا دارم.- زیاد نیست، ولی باز حدا رو شکر!-
خدا!
محض رضای خمینی... اسم من گادفریه، گادفری! نه خدا!
میمیری گادفری بگی؟
حداقل یه چیز دیگه صدام کن، یه چیزی که کمتر باب باشه!
اگه میخوای خدا صدام کنی، حداقل خدای توانا صدام کن!
خدای توانا؟- حالا چی میخوای؟-
فقط اومد سلامی کنم.- سلامت بره تو کونم!-
چند تا گرفتی؟
چهارتا. این روزا آبا خیلی آلوده شده. دیگه بدرد خوردن نمیخورن.
بهتره وقتی گرفتیشون، بزاریشون تخت و دکتر رو صدا کنی!
هی، جَقی!- مگه چیکار کردم!-
نه بابا، تو رو نمیگم. منظورم طوطیه!
این غذای منه، جَقی!
برا همینه جَقی صدا میشه! بی شوخی میگم، یکی بهم دادش.
گفت اسمش از تولدش همین بوده. ولی مهم نیست... واقعا نمیتونستم عوضش میکنم.
البته از اون اسمای شیک نیست و عمرا بتونیم وارد آدمای کله گنده بشیم. آخه چه معرفی هم میشه!
عزیرم، میخوام که جَقی رو ملاقات کنی!
مشکلی داری؟- همین طوره.-
نگاه، من زدم یکی رو کشتم و حالا هم یکی پاپیچم شده.
همین بود؟
مسخره بازی نیست، جدی میگم.
خیله خب، چی شده؟- مثلا قراره با این چیکار کنم؟-
بکنش تو دهنت و بخورش!- خامه؟-
برات خوبه. توش پر از فسفسر، پروتیین و این چرت و پرتهاست!
هنوز اونقدر میکروب نشدم!
فکرشو میکردم. تو هم یکی از قربانیهای این جامعه فقط مصرف کنندهای!
قضیه اینه که... این یارویی که کشتم رو اصلا نمیشناختم.
تصادفی بود. پلیس چیزی در موردش نمیدونه...
ولی یکی میدونست، یکی اونجا بود
موقع کشتنش، ازم عکس گرفت. حالا هم داره ازم اخاذی میکنه.
فقط این نیست، یارو غریبه نیست،
یکی هستش که منو خوب میشناسه، یه شب چندتا دوست تو خونمون بودن...
و چند تا از اون عکسهای لعنتی رو بین سی دیهای آهنگ پیدا کردم.
چون نیم ساعت پیش اونجا نبودن، یکی از اونا باید اونجا گذاشته باششون.
میخوای بهش پول بدی؟- پولم کجا بود!-
زنت چی؟ گفته بودی خانوادش پولدارن.
اون دنبال پول نیست، نکته عجیبشم همینه.
فقط میخواد زندگیمو جهنم کنه، اونم نمیدونم برا چی!
واقعا کار کثیفیه!
حالا، اینم از توصیههای خدا... اول، برو یه کاراگاه خصوصی استخدام کن،
تا اطرافو چک کنه. دنبالت باشه... و ازت محافظت کنه.
چون اگه اشتباه نکنم، حالا جونتم تو خطره.
آروسیو کاراگاه خوبیه، یکم خل و چل میزنه، ولی هم باهوشه هم ارزون.
دوم، به اون پروفسور بگو مراقب خونَت باشه.- پروفسور؟
آره.
میشناسیش. همیشه این دور و برا تو جاش ولا شده.
ما پروفسور صداش میکنیم، چون رَوِشاش خیلی شیکه!
از اوناست که نوکریه خانما رو میکنه، با اجتماع میونه خوبی نداره و...
بنده 1280 آیه از کتاب بابل رو هم میدونم. مشکل چیه؟
میخوام برا یه نصف روز...
باشه بابا، یه پنجم روز، مراقب خونه دوست من باشی.
یه موسیقی دان محشره!
هی، لُپات گُل افتاده؟- کی لپاش گُل افتاده؟-
کلا قرمز شدی، مگه نه پروفسور؟- عینهو لبو، قرمز شده!
اگه چیز عجیبی مثل، باجیگرا، قاتلا، یا...
میپرم جلوشون!- اشتباهه، به ما میگی.-
ماهی؟- ها؟- میشه یه ماهی بردارم؟ نخیر!-
مرتیکه، حرومی!
ازم چی میخوای؟ از جونم چی میخوای؟
یه ارسال ویژه...- ها؟-
یه نامه با ارسال ویژه دارم... اصلا من...- شرمندم، فکر کردم شما...-
دیگه از جونم چی میخوای؟- هیچی، شما نمیفهمی...-
من نمیفهمم؟ خودتو پرت کردی روم...
میخواستی بکشیم، نزدیک بود خَفَم کنی، آخه از جون یه پستچی، چی میخوای؟
من احمق نیستم.
تازه مدارکشم اینجا پیشمه... من دیدمت!
آره، درسته.
بله، دقیقا.
نقد باشه!
ببین برام مهم نیست چرا این کارو کردی، من فقط پول واسم مهمه.
بخوای زرنگ بازی هم دربیاری، میرم پیش پلیس.
شیفم شد؟
اون مکان بازی تو پارک رو میشناسی؟ همونجا منتظرتم.
بعداز ظهر امروز. باشه.
وقتی اونو گرفتیش، دوبار بهش لگد بزن.
مثل یه بچه گریه نکن، گریه نکن!
شنیدی؟ نمیخوام هیچ وقت گریتو ببینم.
ای احمق.
آملیا!
کمک!
یکی اونجاست، چی شده؟
کمک کن. در روم قفل شده و یکی هم افتاده دنبالم.
نگران نباش، الان میپرم بالا.- عجله کن، بجنب.-
خیلی بلنده، خانم.- میرم دروازه اصلی رو باز کنم.-
نه، تو رو خدا نرو. یکی دنبالمه، میخواد منو بکشه.
چیزی نمیشه!
نخیر میشه. وای تو رو خدا، نه!
سلام روبرتو.- سلام دالیا، چی شد که...-
دختر خالم اومده تعطیلات... برای یه مدت پیشمون میمونه.
ببینید، اگه مزاحمم، میرم.
احمق نباش؛ خیلی هم مراحمی.
دالیا، بیا به این داستان گوش کن... اسمش هست: تجاوز به فراکنشتاین. یا مَردی که مورد تعرض قرار گرفت.
چرا الان؟ چی شد دالیا اومد اینجا؟- یدفعه سر و کلش پیدا شد،
میشناسیش که. میخوای بفرستمش خونه؟
آره.
باشه، اشکال نداره.
بقیه هم که بدون اطلاع میریزن تو خونمون!
تازه خدمتکار هم غیبش زده، از صبحه ندیدمش.
این روانپزشک اتریشی، به بارون چیزای مهمی رو توضیح میده، که چرا هیولاهاش اینقدر تشنه به خونن...
به خاطر نداشتن سکس بوده، چون ناتوانیه جنسی دارن و برا همین میل کشتن دارن
بارون هم به مغزش فشار میاره و معنی حرفای یارو رو میفهمه، پس برمیگرده آزمایشگاهش،
این دفعه دیگه هیولاهاش، میل جنسی هم دارن!
ولی بارون زیاده روی میکنه و اولین هیولا، میخواست بهش تجاوز کنه.
بارون با هزار بدبختی فرار میکنه، ولی یه واقعیت میفته به جونش...
که شاید هیولاش از لحاظ جنسی عجیب میزنه!
تو روستا هم چو میفته که، هیولای فرانکنشتاین، به هر چیزی تجاوز میکنه.
چون بیشتر از 70 سالش بوده، شرت و سوتین رو پاره میکنه و جَلدی میزنه بیرون!
البته این فداکاریش به خاطر علم نیست، و یه نقشههای دیگه داره!
No comments yet. Be the first to leave one.