The first 200 lines.
زيرنويس از مهدي shine021
مأموریت آموزشی شروع میشود. شبح را سرکوب و دستگیر کنید.
حمله کنید!
شبح توی مبارزه حرفهایه، تنهایی باهاش درگیر نشید.
به گروههای کوچیکتر تقسیم بشید و هدف رو محاصره کنید.
دریافت شد.
هیچکس نمیتونه از حملهای که از همه طرف باشه دفاع کنه.
ولی زمانبندی باید بینقص باشه.
یگان ۰۱، پاکه.
یگان ۰۲، دریافت شد.
چته، شبح؟
چرا حرکت نمیکنی؟
شبح، جواب بده!
یک نفر در نقطهٔ ب زمین افتاده. خون زیادی... - -
چی شد؟ یگان ۰۳، گزارش بده! هی!
اون دیگه چی بود؟
تیم چارلی! چه خبره؟
اینجا تیم چارلیه. اوضاع... - -
همهٔ یگانها! مأموریت لو رفته!
مأموریت رو لغو میکنم!
یک فرد ناشناس به تأسیسات نفوذ کرده!
تیمهای دلتا و اکو! فوراً در محل قرار حاضر بشید!
شلیک نکنید! مهمات جنگی نداریم!
از چاقوهاتون استفاده کنید!
هی! چه خبره؟! جواب بدید!
زيرنويس از مهدي shine021
چی گیرت اومده؟
گربه؟
اَه! چه چندشآور!
قهرمانها همیشه شبیه چیزی نیستن که توی کتابهای تاریخ میبینیم.
خدا اونها رو در شکلهای مختلف برامون میفرسته.
و وقتی دنیا توی آشوبه،
یک قهرمان ظاهر میشه تا اوضاع رو درست کنه.
شاید چون دنیا توی دستهای انسان از هم میپاشه.
وقتی دنیا تغییر میکنه،
همیشه خون ریخته میشه و آدمها همیشه میمیرن.
تنها کاری که توی این دنیا ازمون برمیاد...
اینه که زانو بزنیم و دعا کنیم.
اما اگه با دقت گوش بدی،
صدای قهرمانی رو میشنوی که بهت انگیزه میده.
زنده بمون.
خشمگین شو.
صدات رو بلند کن،
و دنیا رو دوباره زنده کن.
این قهرمان به من انگیزه میده...
که توی دنیایی که نمیتونم ازش فرار کنم، به مبارزه ادامه بدم.
دایی! اینطوری غافلگیرم نکن!
یه لحظه، ساچی. باید لامپ رو عوض کنم.
مواظب باش.
تعطیل از ساعت ۴ عصر تا ۱۲ شب
عدالت درخشان رو بچشید!
ساچی، از کدوم پسره خوشت میاد؟
ها؟ معلومه که قهرمانه!
آها...
بفرما!
ممنون!
فقط با غذای آمادهٔ فروشگاه بزرگتر نمیشی!
خیلی خوشمزهست!
مگه نه؟
توشیرو، چیزی میخوای؟
عمراً. اون هیچوقت چیزی نمیخوره.
هی، ساچی...
این رو ببین.
ببخشید، اگه اشکالی نداره.
بزن بریم!
تسونو، خیلی باحاله!
عدالت همیشه پیروز میشه!
حالت خوبه؟
آغاز پایان افسانه
شب بخیر!
'زندگی از زخمهاش نیرو میگیره،'
'و تاریکی برحقه.'
'برای همین حرفی برای گفتن به اون گل نداشتم...'
'البته این به این معنی نیست که منتظر طوفان پیشروم،'
'یا اون هیولای مهارنشدنیای که درونم کمین کرده.'
داشتی وانمود میکردی خوابی!
حالا دیگه گیرت انداختم!
آها...
خیلی خب. یه داروی قویتر برات تجویز میکنم.
دکتر.
بله؟
میتونم دربارهٔ خوابم حرف بزنم؟
البته.
توی جنگل میجنگم...
آدمها رو یکییکی میکشم...
بعد بیدار میشم.
ولی هنوز بوی خون رو حس میکنم. هنوز اون غریزهٔ قاتلبودن رو دارم.
حتماً خیلی عذابآوره.
عذابآور؟ اصلاً.
حس نوستالژیکی داره...
نوستالژیک؟ نمیترسی؟
از چی؟
خب، تو داری... آدم میکشی. البته توی خوابت.
این که ترس نداره.
برای انجام مأموریت میکشم.
مأموریت؟
بله.
مأموریت خودم.
آغاز پایان افسانه
چه با ضربهٔ چاقو باشه...
چه با بریدگی...
خونریزی میکنی.
درد داره.
بخونش. به نفعت تموم میشه.
صبح بخیر!
پول رو بده!
زود باش! هی!
لعنتی، زود باش!
خیلی ممنون.
یه اسکناس دههزار ینی...
و سه تا ۱۹۰۰تایی.
عمو کن!
ساچی!
ساچی.
بیا اینجا، ساچی...
چه پرانرژیای.
تو هم خیلی سرحال به نظر میای! میتونم هلات بدم؟
حتماً.
نسیم چه خوبه، مگه نه؟
آره، خیلی خوبه.
یه چیز خوشبویی به مشام میرسه.
چی شده؟
از کی تا حالا بچهباز شدی؟
توشیرو؟
حسابی خودتو بیدفاع گذاشته بودی، رفیق.
تو یکی دیگه حرف نزن.
یادت باشه. اگه من نبودم، الان زنده نبودی.
دستت رو میدی؟
چه ناز و کوچولوه...
هی!
این روزها وقت آزاد زیادی دارم، برای همین...
دارم برات یه چیزی درست میکنم. بخشی از روند درمانمه.
اول دست گرفتن، بعد هم هدیه؟ نکنه از پسرا خوشت میاد؟
سؤال خوبیه...
خداحافظ، عمو کن!
خداحافظ!
کی حالش خوب میشه؟
اصلاً چطور اینقدر زخمی شد؟
کنجی وقتی از من محافظت میکرد زخمی شد.
از تو محافظت میکرد؟
توشیرو...
- ساچی. - بله؟
یه چیزی یادم رفت. خونه میبینمت، باشه؟
باشه.
هی، خوبی؟
مرده؟!
ساچی، برگشتی.
فکر میکنی بارون بهزودی بند بیاد؟
خانم، خیسِ خیس شدی.
سرما میخوریها...
پس شما دوتا باید گرمم کنید.
با کمال میل!
گوست تازه راک و یکی از افرادش رو کشت.
جسدها جمعوجور شدن.
نیوت، فاکس و ایگل آمادهباشن. از ابیس واکر خبری نیست.
دستورتون چیه؟
صبر کن، کَسپر.
میدونیم گوست کجاست. چرا همین الان از بین نبریمش؟
این همه راه تا اینجا اومدیم...
بذارین این پیرمرد هم یه کم خوش بگذرونه.
چشم، قربان.
ابیس واکر الان کجاست؟
در حال حرکته. سه روز پیش با نیروهای دفاعی درگیر شد.
ولی از اون موقع دیگه خبری ازش نداریم.
چرا آوردینش توی این مأموریت؟ هر چیزی که تکون بخوره میکشه؛ چه خودی باشه چه دشمن.
مهارتش خودش گویای همهچیزه.
اون سه نفر دیگه نیروهای خودشون رو آوردن، پس ما دیگه چه نیازی به اون داریم؟
اون تشنهست.
و این تشنگی یعنی...
هر زخمی قویترش میکنه.
ممنون!
دکتر، فرض کن توی یه موقعیت خیلی بحرانی گیر افتادی.
میتونی تصور کنی زنده بمونی؟
منظورتون چیه؟
مثلاً یه اسلحه رو سرت باشه یا دوستات توی انفجار گیر افتاده باشن.
میدونی، پای مرگ و زندگی درمیونه.
من...
کنترلت رو از دست میدادی.
بیشتر مردم همینطور میشن، مگه نه؟
فکر کنم.
ولی بعضیها فرق دارن.
این آدمها باید...
خودشون رو به خطر بندازن تا احساس عادی بودن کنن.
برگردیم به خوابت...
آقای کورودا، از گرفتن جون آدمها احساس گناه میکنین؟
هیچوقت.
پردازش کردنشون مثل بریدن نخهای عروسکه.
فقط از پا درمیآن.
هیچ احساسی در کار نیست.
پردازش؟
اما...
همین که پردازششون میکنم... عشق رو احساس میکنم.
عشق؟
ضربان قلبشون، گرماشون و فکرهاشون رو حس میکنم...
...و اینکه چطور همهشون به هم میپیوندن.
بعد، با ملایمت پردازششون میکنم.
پس از کشته شدن نمیترسی؟
نمیدونم. تا حالا مرگ رو تجربه نکردم.
حرفت منطقیه. پس از قوهٔ تخیلت استفاده کنیم.
فرض کن این یه اسلحهٔ واقعیه و من میخوام بهت شلیک کنم...
No comments yet. Be the first to leave one.