The first 200 lines.
،اوایل سالهای دهه 80 متخصص الهیات، جان هال بیناییش را از دست داد
او شروع به ضبط یک خاطره صوتی کرد
سلام، 1، 2، 3، امتحان میکنم
صداهای فیلم از نوارهای اصلی و مصاحبه هایی با جان و همسرش، گرفته شده اند
...بابایی... بابایی
صداهایشان با لبهای بازیگران در صفحه نمایش همگام سازی شده است
این نوار شماره یک، قطعه اوله
دهم جولای 1983
هنوز شروع نکردیم؟
صداهای متفرقه... 23م فوریه
از هرجایی صداشون میاد... 1983
ناپدید میشن
بخاطر نوار از شما خیلی ممنونم
.همه چیز داشت محو میشد .غرق در آب، ساکن
...سلام، خوش آمدید به
یک بحران مذهبی ...مرگ... مرگ
میتونیم به عقب برگردیم؟
شرح هایی از کوری
خیلی وقت پیش بود، درسته؟
چقدر سخته که جزئیاتو فراموش کنی
...بیا فکر کنیم
ما اول نوامبر ازدواج کردیم
سال 79
توام داشتی رانندگی میکردی
قطعا تو رانندگی نمیکردی
...داشتیم میرفتیم به
رفتیم به چیچستر - آره همون... خودشه -
ماه عسلون کجا بود؟ - ...ساحل جنوبی -
اسمش چی بود؟ - .با س شروع میشد، سایرنسستر -
.آره خودشه، سایرنسستر
...راه طولانی ایه
اون مسافرخونه ی وحشتناک
بدترین جایی بود که ما توش مونده بودیم
یادم نمیاد اونقدر بد بود
.تختش خاک گرفته بود - آره -
مطمئنم ساس داشت - خب -
یادته چجوری جزر و مد شد؟
تا بالای سمت راست خیابون اصلی بود
...اون یه شکلی از یه... از یه
صفحه ی سیاه تیره داست
که به آرومی از وسط زمینه دید پیشرفت میکرد
خیلی آروم اتفاق افتاد
دکتر گفت چشما به شدت آسیب دیدن
از جراحی قبلی
تمام کاری که میتونیم کنیم اینه که از اون یه ذره بینایی محافظت کنیم
البته هیچوقت باورش نمیکنی
امیدوار میمونی
اون آخرین عمل چشم بود
.آره
تو تازه از بیمارستان اومده بودی که تام بدنیا اومد
داره لبخند میزنه
به تو لبخند میزنه
هنوز اون یه ذره بیناییو داشتم
میتونستم سوسوی سایه ایو ببینم
وقتی تو وسط پنجره تکون میخوردی
آره
،اگه تو اتاق زیر نور مرکزی می ایستادم
میتونستم بگم روشنه یا خاموش
ستاره هارو نمیدیدم، ماهو نمیدیدم
هنوز باید بتونم خورشیدو ببینم، نه؟
فکر نمیکردن این زیاد طول بکشه
دوباره ما اینجاییم
بخش دیگه ای از نوار ایموجن هال
...بخش دوم. خب حالا من
...ایموجن
اون ذوق زده بود
چون خواهر بزرگتر یه برادر کوچولوی دوست داشتنی بود
فکر کنم متوجه جریان نبود
قطره کوچکی از پدر
روی پیشانی کوچک عزیزت
قطره کوچکی از پسر
بر روی پیشانیت، عزیزم
قطره ی کوچکی از روح، بر روی پیشانیت، عزیزم
تو دانشگاه افراد زیادی نبودن
صدای یکی از دوستامو میتونستم بشنوم که میگفت
میدونستی جان هال قراره کاملا کور شه؟
می ایستادم و میشنیدمش
فکرای آشفته اومد تو سرم
مطالعم چی میشه؟ تحقیقم؟
تدریسم چی میشه؟
چجوری درس بدم؟
چجوری سخنرانی کنم؟ بدون هیچ یادداشتی
به دفترم رفتم و اونجا نشستم
دانشجوها تقریبا پنج هفته دیگه قراره اینجا باشن
...الان
چجوری میخوام انجامش بدم؟
یه مددکار اجتماعی راجع به همه چیزایی که میتونستن فراهم کنن بهم گفت
اولین عصای سفیدت
خونه های تفریحی مخصوصی برای نابینایان بود
...شاید دلم خواست یه سگ داشته باشم
و اون گفت: باید یه کلاس حرکت بری
اما من گفتم: نه اینکارو نمیکنم
!وقت ندارم
بیشتر افراد براش وقت میذارن
من بخاطر انجام دادن همه کارا گرفتار بودم
خب لجبازم بودی
یه جورایی با عصبانیت انکار میکردی
تنها چیزی که بهش علاقه داشتم این بود که بدونم چجوری میتونم بعنوان یه محقق نابینا کار کنم
که هیچکس نمیدونست
...داریم
سرسپردگی طولانی
شیدایی پاییز
من میخواستم بطور قابل قبولی کتابای باارزشیو ضبط کنم
مردم شناسی و جامعه شناسی چطوره؟
،همه چیزی که تو بریتانیا تو دسترس بود
رمانای کارآگاهی و داستانای خیالی عاشقانه بود
من به مطالعه علوم اجتماعی معاصر علاقه دارم
،نه، ببینید
افراد نابینا کتابای بزرگو چجوری میخونن؟
گفتن: اونا نمیخونن
به هرحال یکاریش میکنم
خیلی ممنون از مشاورتون
اونا نمیخونن
فقط همین
خب من نخریدمش
یه نوار ضبط صوت داشتم
نوارایی داشتم
این میکروفونه؟ آره
روشنه؟
فرقی میکنه مگه
امتحان میکنم، امتحان میکنم، امتحان میکنم
امروز سه شنبه است
و من دارم میبینم این دستگاه ضبط میکنه یا نه
امتحان میکنم، امتحان میکنم
امروز سه شنبه است
و من دارم میبینم این دستگاه ضبط میکنه یا نه
اولین کاری کردم این بود که گروهی ،از افراد تشکیل دادم
تا کتابارو برام ضبط کنن
چجوری اینکارو کردی؟
،دقیق یادم نمیاد
.اما تبدیل به یه کسب و کار مستقل شد
نزدیک 30 نفرشونو داشتم که تو یه صحنه برام کار میکردن
کتابا برمیگشتن رو نوار صوتی
صدها نوار صوتی
!صدها
آره، دگرگون کننده بود
پایین، تو این سطح یک
دو
سه
فکر میکنم دو سه سال بعدشو
با یاد گرفتن اون ترفندای کوچیک گذروندم
،با ابتکار و کمی هم کمک
مشکلاتی که وجود داشتن میتونستن حل شن
...منظور عملکردی ارادی است که
،علارغم اینکه خیلی نابودکننده بود
من ازش لذت میبردم
کاملا مشغول شده بودم
،تا لحظه آخر نبود
اون ذره ی کوچیک حس نور
کم کم از بین رفت
که حال روحیم تغییر کرد
اون روز تو شروزبریو یادته؟
وقتی یه نظر ... رو دیدم
منار کلیسا رو؟ - آره -
فکر کنم اون آخرین چیزی باشه که دیدی
آره شاید همینطوره
دو سال بعد
بابا؟
سلام
یه خواب دیدم
خواب دیدی؟
...خواب دیدم
یه شامی خوردم که
چیزای خیلی خوبی توش نبود
و دوباره گمش کردم
واای
این آخرش بود؟ - توام بودی -
اون درباره خوابی که دیده بود داره بهم میگه
حالا
کل غروب هوا ابری میشه
و یه قطعه باد بزرگ روی
تصویر ماهواره ای
...داره میاد و بسیاری از
حالا چی میشه؟
بعدا چی؟
یاد گرفتم بدون یادداشت چجوری سخنرانی کنم
یاد گرفتم چجوری دانشجوهارو از رو صداشون بشناسم
،نوارا سریعتر از اونی که من بتونم بخونمشون پر میشدن
همش تموم شده بود
اونموقع بود که
فهمیدم
باید درباره کوری فکر کنم
،چون اگه درکش نمیکردم
شکستم میداد
این نوار شماره یکه، قطعه اول
شرحی از نابینایی
امروز بیست و یکم ژوئنه
سال 1983
،بعد از گذشت حدود سه سال از نابیناییم
فهمیدم که تصاویر
،تو گالری ذهنم
کمی محو شدن
،افراد و جاهایی که دوسشون داشتم
.خاطرات اوایل زندگیم که در استرالیا بودن
بخاطر همین غم بزرگی اومد سراغم
که دیگه نمیتونستم به راحتی بخاطر بیارم
که همسرم چه شکلی بود
یا دخترم ایموجن چه شکلی بود
،فهمیدم که حافظه ی تصویری
راح تتر تو یاد زنده میشه
No comments yet. Be the first to leave one.