The first 200 lines.
آنچه در «شهروند بیگانه» گذشت...
هری نمیتونه با اون پرنده قرار بذاره.
الان باید زمین رو نجات بده.
پورتال درست شده، آره؟
داریم میریم سیارهٔ اونا.
بعضیا تراشههایی زیر پوستشون پیدا میکنن...
که فضاییها ازش به عنوان ردیاب استفاده میکنن.
چی پیدا کردی، معاون؟
یکی اینو کنار ایستگاه اتوبوس پیدا کرده.
خودم میرم ببینم صاحبش کیه.
شما هیچوقت عشقی مثل عشق من و هدر رو تجربه نمیکنین.
ما مثل انسانها از هم رازی رو...
مخفی نمیکنیم.
باید کمکمون کنی دیانای بیگانهٔ هری رو پیدا به دست بیاریم.
سیاره رو ترک میکنی...
و دیگه هیچوقت نمیبینیش.
اون دیگه چه کوفتیه؟
بعد از اینکه فهمیدم نقشهٔ خاکستریها...
تغییر دادن اتمسفر زمینه...
یه نقشه واسه خودم چیدم.
دارم یه بمب میسازم که میتونه فضاپیمای خاکستریها رو نابود کنه.
بعدش دورگههای احمق و خوشگلشون...
اینجا گیر میافتن و مجبور میشن...
برن سراغ شغلهای مربی شخصی و خبرنگار ورزشی.
یه جای کار میلنگه.
قند خونم به طرز خطرناکی پایینه.
وقتی بمب به دست فرمانده برسه میتونه مأموریت رو به اتمام برسونه...
و منم میتونم برم سراغ مأموریت جدیدم.
ترک کردن سیاره و زندگی کردن...
کنار هدر تا آخر عمرم.
صبح بخیر، مرغ بهشت زیبای من.
میشه برات یه صبحونهٔ خوشمزه آماده کنم، ها؟
یه کاسه پر از کرم و حشرات دارم.
یه بیمهره آبزی هم...
هنوز تو یخچال هست.
اوه، لازم نیست.
راستش گرسنه نیستم.
باشه.
خب، میتونم برات بجومش.
بعد تو دهنت بالا بیارم.
خیلی لطف داری، ولی نه، ممنون.
گمونم زیاد خوب نخوابیدم.
تخت آدما به اندازهٔ لونهای که تو هتل...
برام درست کرده بودی، راحت نیست.
پس امروز برات یه لونهٔ دیگه درست میکنم.
میرم شهر و یهذره...
شاخه و نخ و پر جمع میکنم.
نه، هری، همین الانش هم خیلی برام زحمت کشیدی.
من میخوام یه کاری برات بکنم.
برام جق بزنی؟
یهچی از اونم بهتر.
اول میخوام لباست رو عوض کنی.
آبششهات قطعاً باید تمیز میشد.
بازم از اینا دارم.
خوشت میاد؟
آره، خوشم میاد.
خیلی خوبه یکی رو پیدا کنی که...
بتونی کنارش خودت باشی.
همهچی رو بریزی بیرون.
رازی در کار نباشه.
همم.
آره.
عزیزم، سرت تکون میخوره.
اوه.
چیزی هست که نمیگی؟
عجیبه.
نه.
هیچی نیست.
قطعاً چیزی رو مخفی نمیکنم.
بدون شک.
محکمتر تمیز کن.
از دردش خوشم میاد.
اوه.
احتمالاً یه کلمهٔ رمز واسه آتش بس لازم داریم.
- سلام. - سلام.
این بیرون چیکار میکنی؟
تا دیروقت کار کردم، پس...
تو راه برگشت خسته شدم زدم کنار.
خونهٔ من تو راه برگشت تو نیست.
مچم رو گرفتی.
فقط اومدم ببینم حالت خوبه یا نه.
بعد این بیرون خوابیدی؟
خب، اصلاً کجا دستشویی کردی؟
وایستا.
اینا بهخاطر همون قضیه فضاییهاست که اون شب گفتی؟
فضاییها؟
خل شدی.
نه، فقط اومدم بهت سر بزنم.
اگه اینجوری فضاییها هم نزدیک نمیشن، پس عالیه.
فضاییها منو ندزدیدن...
پس بهتره بری خونه قبل از اینکه کیت بیاد...
- سؤالپیچمون کنه. - باشه.
هی، این بطری آب رو برام میندازی آشغالی؟
توش جیش کردی؟
خودت که میدونی.
تقریباً پره. بوی جیش هم میده.
میندازیش آشغالی یا نه؟
- نه. - بندازش.
پر از ادراره.
جدی؟
شاشه دیگه.
عاشقتم.
ها. چه عالی.
بالاخره پیدات شد.
نگو که یه شب دیگه هم...
از خونهٔ بن و کیت نگهبانی کردی.
آره، ولی منو دیدن...
پس دیگه نمیتونم برم.
امشب باید با خودم دوربین ببرم...
و سر خیابون پارک کنم از اونجا نگهبانی بدم.
الان نقشهت دقیقاً چیه؟
به فرض که شاهد یه ربایش بودی.
چهجوری میخوای جلوشون رو بگیری؟
چوب بیسبال.
تو اینترنت عکس خاکستریها رو دیدم.
گردنشون درازه، سرشون دقیقاً...
تو منطقهٔ ضربهٔ من قرار داره.
نمیخوام غر بزنم ولی جی میمیره اگه...
یه بار یه ظرف بشوره؟
انگار دقیقاً داری غر میزنی.
میدونم.
اون دخترته و دلیل اینکه...
تمیزکاری نمیکنه هم همینه.
ولی وسایلش همهجا ریخته.
کاناپه تختشو همیشه بازه.
اوه، دوباره خبری از ماست تمشک من نیست.
چه سوپرایزی.
- خودت دیروز تمومش کردی. - آره.
چون میدونستم اگه خودم نخورم، جی میخوره.
خیلی خب.
من برات ماست میخرم و اینجا رو تمیز میکنم.
راضی شدی؟
نه.
جی باید تمیز کنه.
ببین، الان رابطهٔ من و جی خیلی خوبه...
و منم نمیخوام دست از پا خطا کنم.
در ضمن، ما مسائل بزرگتری داریم...
مثلا چطوری نذاریم هری با هدر از اینجا بره.
بهنظر جی مشکل کوچیکهمونـ...
چه خبر، رفقا؟
محض اطلاع، شیر تموم شد.
داشتی میگفتی جی چیه؟
ولم کن.
هیچی مثل یه تمیز کاری شش خوب...
احساس تازگی به آدم نمیده.
واسه تشکر چیکار میتونم برات بکنم؟
لازم نیست ازم تشکر کنی.
لیاقتش رو ندارم.
تو لایق همهچی هستی.
واسه همینه که کار بمب رو تموم میکنم...
تا بتونیم با هم بریم و هیچوقت هم به پشتسر نگاه نکنیم.
بیصبرانه منتظرم سیارهت رو ببینم.
دوستهات قبول میکنن که...
با یه بیگانهٔ بدون بال رفتی تو رابطه؟
بذار دربارهٔ آینده حرف نزنیم.
بیا فقط دربارهٔ حال حرف بزنیم.
چون خیلی خاصه.
میدونی، گمونم واسه همین اسمش رو گذاشتن حال...
چون باحاله.
این حرفت یادم انداخت برات یه شعر جدید نوشتم.
جدی؟
عاشق شعراتم.
ولی برام نخونش.
همینجا وایستا و نخونش...
چون میخوام اینو ببرم بیرون...
و امه بلافاصله برنگشتم...
واسه اینه که سیگارم تموم شده.
ولی تو که اصلاً سیگار نمیکشی.
عاشق اینم که چیزهای جدید رو امتحان میکنی.
عشق واقعیه حتماً همینجوریه.
وقتی عشقت میره...
احساس میکنی دیگه هیچوقت نمیبینیش.
و صدای ماشینش که از خونهم دور میشه...
برام مشخصه عجله داره تا زودتر برگرده پیشم.
بفرما، دبرا.
صبح بخیر، کلانتر.
سلام، معاون.
هی، تا حالا شده حس کنی...
یکی دنبالته؟
الان دارم حس میکنم.
دیشب، حس کردم یکی دنبالمه.
واسه همین امروز صبح مسیرم رو عوض کردم...
ولی فکر کنم اون جوزف حرومی هنوز داره ردم رو میزنه.
میدونی که این یعنی چی، مگه نه؟
تحقیقاتمون تو مسیر درستی قرار داره.
تحقیقاتمون؟ نه.
گفتم که اگه من باشم آدما صدمه میبینن.
من کشیدم کنار.
چی؟
فکر کردم وقت یهکم زمان نیاز داری.
زمان نیاز ندارم.
فاصله نیاز دارم.
صبر کردن باعث میشه بتونی بهتر فکر کنی، معاون.
میدونی، کلیتوس یه بار تو تختم جیش کرد، خب؟
من ازش عصبانی شدم ولی پرتش کردم بیرون؟
نه.
یهذره صبر کردم تا واکنش نشون بدم...
و حرکت درست رو پیدا کنم.
همین شد رفتم تو تخت سگیش شاشیدم...
بعد بهش گفتم «حالا خوشت اومد؟»
No comments yet. Be the first to leave one.