The first 200 lines.
هالا
گیزلی
اون همیشه احساس می کرد من بهش بدهکارم
چی بهش بدهکاری؟
همچین مردی خواهرشو حالا به هر دلیلی آتیش میزنه؟
اون یک شهیده
همه ش به نام عدالت خواهی
در اینکه خواهرش رو هم باخودش بکشه عدالتی بود؟
خواهری که وزیر صنایع بود
مطمئنی که نمیخوای در مورد گاراژت چیزی به پلیس بگی؟
کولبرون،میتونم باهاش کنار بیام
آیا این مربوط به شرکت الومنیوم آمریکاییه؟
-تو میترسی اونا پا پس بکشن من از هیچ چیزی نمیترسم-
ولی خب مسئولیت دارم
خوشبختانه شما دو نفر بچه ای ندارین
هیچ بچه ای ندارین
تو ۲۰۰ متر اون ورتر به مزرعه ی بعدی رفتی
حتی اونقدر برامون احترام قائل نبودی که
که یکم دورتر گند کاریاتو انجام بدی
فکر کنم باید راجع به اتفاقی که افتاد حرف بزنیم
منظورت چیه؟
من دیدمت
میدونم چی کار کردی
دریاچه آلوده شده
باعث آلودگی هم نیروگاهه
میدونی که مجبور نیستم این پولو بهت بدم
میتونم همشو بالا بکشم
نمیذارم این بار اون لعنتی قسر در بره
!هی
!همینه
در مورد گوتی،پسر بزغاله ای،چیزی شنیدی؟
اون با پدرش تو یه مزرعه ای زندگی می کرد
پدرش کشاورز بود
گوتی عاشق زندگی تو روستا بود
و همه ی تلاشش رو هم می کرد
ولی پدرش همیشه اونو یه ولگرد بی خاصیت میدونست
پس گوتی بیچاره تنهایی به تپه ها متواری شد
تا از اذیت های پدرش خلاص شه
تا اینکه یه روز اون یه بزغاله ی نیمه جونی رو پیدا میکنه
اون برای هفته ها ،شبانه روز از اون حیوون ضعیف پرستاری می کنه
ولی بعد اون بزغاله میمیره
بعد ی چیزی در درون گوتی تغییر می کنه
یه روز بعدازینکه اون بزعاله رو دفن می کنه
اون مثل همیشه بیدار میشه
:و پدرشو صدا میزنه "من میرم که بزغاله م رو نجات بدم"
از اون روز به بعد
:اون بیدار میشه ،لباس میپوشه و میگه میرم که بزغاله م رو نجات بدم
و تنهایی به گشتن اطراف ادامه میده
در جستجوی بزغاله و آینده ای از دست رفته
چرا این داستانو به من میگی؟
تو باید اون چه که اتفاق افتاده رو بپذیری
تو الان باید تو بیمارستان باشی نه اینکه برا جلسات حاضر شی
بین من و این پسر بژغاله ایت تفاوت زیادی هست
گوتی،پسر بزغاله ای یه احمق بود
ترجمه و زیرنویس ~~~Ivan & Grisha~~~
این تموم چیزیه که میدونیم داریم میایم
اونا دارن میان- خوبه-
شما حق ندارید داخل شید
نمیتونید داخل شید
ابو رو دیدید؟
باید درک کنین که قضیه جدیه
سلام
ببخشید
حالتون خوبه؟- زنده میمونیم-
هورتور راهنماییتون می کنه
اونا اونو رو رو زمین میکشیدن منم تنهایی نتونستم جلوشونو بگیرم
پلیسا اینجان
وکینگار اونجا حبس شده؟
اره میخواستم جاش امن باشه
چون بقیه میخواستن اونو بکشن
ما اینجا اومدیم تا تا برا خونوادمون یه کم پول دربیاریم
ولی الان یکی از خونوادمون مرده
به خاطر دوستت متاسفم
ویکنگار
جاییت نشکسته؟
میتونی وایستی؟
زود باش
بیا
تو به اتهام قتل بازداشتی
اونا تعدادشون خیلی زیاد بود متاسفم
را بیفت
اسگیر
میشه اونو ببری؟
من و هنریکا مراقب اینجا هستیم
...هورتور
چی شده؟ پلیس اینجا چی کار میکنه؟
حالت خوبه؟
...ویکنگار
...اون یارو لهستانیه رو کشت
پاول- چی؟-
اونو کشت
اون لعنتی رو کشت
"سرآشپزی تازه از ایسلند"
تو کی هستی؟
من دوست ویکنگارم
من پسرعموشم حالش خوبه؟
من نمیدونم کجاست بیا داخل
این باید آلت قتل باشه
خب
ویکنگار فینور رو می کشه
و بعد این یارو رو چرا؟
باید به هم مرتبط باشن اونا همه اینجا کار میکردن
ی جای کار این نیروگاه می لنگه
ببخشید باید ازتون بخوام که اینجا رو ترک کنید باشه-
این یه صحنه ی جرمه می فهمم-
الان- درسته،خدای من-
میتونین اینجا رو قبل از ساعت ۲ جم و جور کنید؟
نه- ما منتظر یه ملاقات کننده ی مهم هستیم
اینطوره باشه نمیتونه بیاد
کیه اون؟
جمال العثمان از شرکت آلومنیوم آمریکایی
اونا سرمایه گذار نیروگاهن
واقعا مهمه اگه نبود شما رو به عجله نمینداختم
شما باید برین اینجا یه صحنه ی جرمه
همین الان- بله بله-
اثرانگشت های لعنتی
همش یه هفته گذشته و من دوباره برگشتم اینجا
این احتمالا آلت قتله
میدونی که چیه؟
یه چکشی که تو آهنگری استفاده میشه
هیچ دوربین امنیتی اینجا نیست؟
اینجا یه خاموشی موقت بوده
-تو کل ساختمون؟ -نه کلش
خیله خب،ی نگاه بهش میندازیم
چه خبر شده؟
...ابو
چی شده؟
اونا ی جسد پیدا کردن و فکر می کنن ویکنگار اونو کشته
-دستگیرش کردن؟ - اره همین الان
مادرش هنوز نمیدونه
یه نفر باید بهش بگه- من می گم-
ابو
ما هر دومون این جامعه رو می شناسیم
اینکه شبیه چیه
میدونیم که چه اتفاقی خواهد افتاد
به صلیب می کشنش
همون کاری که قبلا با من کردن
میدونی میونه ی ویکنگار و پاول چطور بود؟
اون ارتباط زیادی با کارگرای خارجی نداشت
...اوه
من یکی از اونا رو تو خونه ش دیدم به نظر خیلی صمیمی میومدن
بله
اره،ابو
اون ابو رو می شناسه
ابو و پاول چطور؟ میونه ی اونا چطور بود؟
نمی دونم چطور بگم ویکنگار دوستمه
امکان نداره اون این کارو کرده باشه
دوتامون می دونیم مردم همیشه اونی نیستن که به نظر می رسن
استنان ،عزیزم من دیشب خواب ویکنگار رو دیدم-
داشتیم کنار دریاچه قدم میزدیم
خیلی قشنگ بود
ی مادر دست پسر کوچیکشو گرفته
...بعد یهو پسره میفته تو دریاچه
بهش رسیدم و بازوش رو چسبیدم
ولی نمیتونستم نگهش دارم
اون خیلی سنگین بود
دیدمش که داره غرق میشه و ناپدید
اون غرق شد
استنان
استنان ،عزیزم
متاسفانه آرون خبرای بدی داره
اون مُرده،نه؟
ویکنگار مرده
اصلا نمیدونی که غازها چطور مردن؟
میرم به دریاچه و نمونه می گیرم
خیله خب،خداحافظ
چطور به نظر میاد؟ -حداقل دنده هاش نشکسته
ی کم مسکن تجویز می کنم و دردت آروم می گیره
...خب
ممنون که اومدی آلبرت- خواهش می کنم-
من این یکی رو به دنیا محول کردم
جالبه که حتی بدترین چیزها هم بی گناه به دنیا اومدن
خداحافظ اسگیر خداحافظ-
سلام عزیزم- یه دقیقه وقت داری؟-
دارم آماده میشم منتظر مهمونای های خارجی ام
حالت چطوره؟- خوبم-
بعد ازاینکه حرف زدیم چه احساسی داشتی؟
الین من الان وقت این حرفا رو ندارم
هالا فکر می کنم باید راجع بهش حرف بزنیم- واقعا؟-
فکر می کنی من باید با مطبوعات حرف بزنم یا...؟
من فقط اینجام چون دارم رو یه طرح خیلی مهمی کار می کنم
به خاطر منافع و آینده ی این جامعه
من وقت درگیر شدن با خاطرات قدیمی تو رو ندارم
چی؟
درباره ی چی حرف میزنی؟ خاطرات قدیمی من؟
الین تا حالا چیزی ردباره ی خاطرات اشتباه شنیدی؟
هالا اونا خاطرات اشتباهی نیستن
به هر حال من اینجا اومد تا بهت بگم ویکنگار دستگیر شده
اون ظاهرا ی مرد لهستانی رو تو نیروگاه کشته
و اونا فکر می کنن اون کسیه که شوهر منو کشته
میتونی بخاری رو خاموش کنی؟
آماده نیستی؟
نه، بیا تو؟
چطوری عزیزم؟- خیلی بهترم-
پسرت برا کمک نیومد؟- به نطرت خودم از عهده ش برنمیام؟
اون وقت نداره،سرش شلوغه
راجع به قتل تو نیروگاه چیزی شنیدی؟
اره
ویکنگار دستگیر شده
اونا فکر می کنن قتل فینر هم کار اون بوده؟ خبر ندارم-
No comments yet. Be the first to leave one.