The first 200 lines.
همواره در روياهام
من به يک شاخه آويزان شده ام
در حالي که به خوبي ميدانم مرگ در انتظار من است.
ترس از مرگ بدون اينکه هرگز عشق را شناخته باشم ترسناک تر است
و در مورد مرگ ميدانم که حالا در اين تاريکي تنها نيستم
به همين ترتيب نيز آنا کارنينا مي ترسيد
در آن لحظه بود که يک قطره عسل به آن شيريني که توانست چشمان مرا
به خود معطوف کند به زندگي من وارد شد
او پرنسس
اکاترينا شچرباتسکي بود
ممنونم، کنستانتين دميتريچ
نمي دانستم که شما در مسکو هستيد
من ديروز رسيدم
منظورم امروز است
قصد داشتم که آمده و شما را ببينم
نمي دانستم شما اينقدر خوب اسکيت ميکنيد
اصلا خوب نيست
اما شايعه است که
شما يک اسکيت باز ماهر هستيد
اوه، سالها قبل، اسکيت مورد علاقه شديد من بود
با من اسکيت کنيد
بايستي در شهرستان زمستان خسته کننده باشد
ابدا، من خيلي گرفتارم
ماما مي گفت که شما مانند يک بربر در آنجا زندگي مي کنيد
و لباسهاي دهقانان را مي پوشيد
از آنچه شما فکر ميکنيد جالب تر است
خيلي علمي است
براي مدت زيادي اينجا هستيد؟
نمي دانم اين موضوع بستگي به شما دارد
ماما منتظر من است
- ميتوانم به شما سر بزنم؟ - ما طبق معمول پنچ شنبه ها خانه هستيم
پس امروز همديگر را مي بينيم
Au revoir!
تو گفتي که ميخواهي نظر مرا در مورد موضوع مهمي بداني؟
بله، استيوا
فکر مي کنم عاشق شده ام
اما من خيلي ساده و پير هستم
او ممکن است بتواند مرا به عنوان يک دوست بپذيرد اما من بايستي زيباتر
و قابل توجه تر باشم تا باعث شود او مرا به عنوان شوهرش دوست داشته باشد
آن دختر خوش شانس کيست؟
نمي تواني حدس بزني؟
من باجناقت خواهم بود
کيتي
آيا فکر ميکني هيچ شانسي هست؟
اوه چرا نبايد باشد؟
محض رضاي خدا، با من رو راست باش
يک چيزي را به تو ميگم
دالي، زن من، يک زن بسيار عالي است
- او ميتواند وراي افراد را ببيند - منظورت چيست؟
خوب، منظورم اينست که او از تو خوشش مي آيد
اما او ميگويد که کيتي مطمئنا همسر تو خواهد شد
هر چه باشد آنها خواهر هستند
او .... او اين را گفت؟
کنستانتين دميتريچ لوين
اوه خداي من
او زود آمده است
فکر ميکنم در زمان مناسب نيامده ام
- خيلي زود آمده ام - اوه نه
من ميخواستم
تو را تنها ببينم
مهمانان به زودي اينجا خواهند بود
به تو گفتم که فکر نمي کنم مدت زيادي اينجا باشم
که اين مسئله به تو بستگي دارد
منظورم اينست که
مي خواستم بگويم که
همسر من باش
نميتوانم
مرا ببخش
قرار نيست که اينطور باشد
کنستانتين دميتريچ چه شد؟
لطفا بمانيد. کمي چاي ميل کنيد
آه، کنستانتين دميتريچ
پشت در بابل فاسد ما
دوباره به بابل فاسد ما برگشتيد
اينکه شما جملات مرا به اين خوبي به ياد داريد نشان ميدهد که چقدر بر شما تاثير داشته اند
البته، هر چه شما بگوييد را من يادداشت ميکنم
مشکل لوين چيه؟ چرا يکي از آن بحث هايش را شروع نمي کند؟
لطفا
کنستانتين دميتريچ.
چرا در خانه ما در ده کالوگا دهقانان همه پول خود را
صرف مشروب کرده اند و حالا هيچ چي به ما نمي پردازند
معني اين چيست؟
شما هميشه از دهقانان دفاع ميکنيد
بگذاريد شما را معرفي کنم
کنستانتين دميتريچ لوين
کنت الکسي کيريلوويچ ورونسکي
کنستانتين دميتريچ از شهر و ما مردم شهري متنفر است
همه طول سال را در شهرستان زندگي ميکنيد؟
فکر ميکنم در زمستان خسته کننده باشد
ابدا. اگر انسان مشغول باشد علاوه بر آن، شما نميتوانيد
- از بودن با افراد خودتان خسته شويد - من شهرستان را دوست دارم
من تا سرحد گريه کردن خسته خواهم شد
خيلي ساده انسان نميتواند بدون صحبت هاي عاقلانه زندگي کند
کنتس نوردستن به من درباره
يک مراسم ميزگرد احضار روح که در آن شرکت کرده بود ميگفت
اوه، بسيار جالب خواهد بود
من هيچ وقت هيچ چيز ماوراءالطبيعه نديده ام
کنستانتين دميتريچ، شما به ارواح اعتقاد داريد؟
چرا از من مي پرسيد؟ شما خيلي خوب جواب مرا مي دانيد
اما من مي خواهم نظر شما را بشنوم
عقيده من اينست که احضار روح ثابت ميکند که
افراد به اصطلاح تحصيل کرده بهتر از دهقانان نيستند
آنها هم به چشم شور و ارواح اعتقاد دارند
ولي من خودم شاهد آن بوده ام
فکر نميکنيد يک چيزي در اين وسط باشد؟
اگر ما وجود الکتريسيته را قبول کنيم
که در مورد آن هيچ نميدانيم
چرا نبايد نيروهاي ناشناخته جديدي وجود داشته باشند
چون در الکتريسيته وقتي پشم و صمغ را به هم ميماليد
شما بدون شک يک پديده قابل رويت را ايجاد ميکنيد
اما در مورد اين مزخرفات...
چطور است که آن را حالا امتحان کنيم
پرنسس کيتي، بگذاريد آن را امتحان کنيم
آه، استيوا
با کي قرار ملاقات داري؟
مادرم
- ديشب جايت خالي بود - کجا؟
معلوم است The Chateau des Fleurs
خداي من، يک دختر کوچک اعجاب انگيز بود که کن کن مي رقصيد
من به خانه رفتم. آنقدر وقتي خانه شچرباتسکي ها را ترک کردم حال خوبي داشتم که
ديگر نمي خواستم به هيچ جاي ديگر بروم
با يک نگاه به اسب من مي توانم نژاد خوب آنها را پيدا کنم
و يک مرد جوان و عشق در چشمان او
-و قراره که چه کسي رو ملاقات کنين ؟ -من به ديدار يک زن زيبا مي روم
- جدا - خجالت دارد
خواهرم، آنا
همسر کارنين؟
بله، تو بايستي او را بشناسي
فکر نميکنم من فقط کارنين را بر اساس سابقه اش مي شناسم
تو يک باجناق خيلي قابل توجه داري او يک مقام خيلي بالا در وزارتخانه دارد
بله، يک آدم قابل توجه
ولي نه از تيپ من
مثل دوست تو لوين. ديشب او را ديدم غير قابل تحمل است
اوه، شما لوين مرا دوست نداريد
اما ديروز دليلي براي کج خلقي او وجود داشت
منظورت اين نيست که او
لوين خيلي وقت است که عاشق کيتي است
و من واقعا برايش متاسفم
که اينطور
ببخشيد
تلگرام مرا گرفتي؟
حالت چطوره؟ خوبي؟
- ماما، سفر خوبي داشتي؟ - آنا آرکاديونا
نمي توايند برادرتان را پيدا کنيد؟
استيوا، اينجاست
خيلي جذاب است، اينطور نيست؟
دختر بيچاره. شوهرش از سفر با او امتناع ميکند ميگويد که خيلي گرفتار است
بسيارخوب، کنتس، شما پسرتان را ديديد من هم برادرم را
ببخشيد که شما را نشناختم اما فکر نميکنم هيچوقت ملاقات کرده باشيم
آنا آرکاديوونا
يک پسر کوچک 8 ساله دارد. سريوژا
آنها هيچ وقت از هم دور نبوده اند
و او از اينکه او را تنها گذاشته ناراحت است آنا، تو نميتواني انتظار داشته باشي که هيچ وقت او را ترک نکني
بسيارخوب، کنتس، خداحافظ
خداحافظ عزيزم
خيلي جذاب است
وحشتناک است
او مرده
اين يک نشانه بد است
مزخرف. تو به اينجا آمده اي
و اين مسئله اصلي است
نميداني چقدر روي تو حساب ميکنم
استيوا، من ميدانم که تقصير توست اين را رد نکن
9سال بچه هايم
همه را دور بريزي فقط به خاطر يک لحظه
راستش اينست که چون او
معلمه بچه ها بود کار خوبي نبود
چکار ميتوانم بکنم؟
مرا به در خانه ات ببر و خودت به محل کارت برگرد
اين گريشاست؟
چقدر بزرگ شده
چقدر شاد و خوب به نظر مي آيي
به من گفت
مرا در ايستگاه ملاقات کرد
گريشا، برو و تانيا را پيدا کن
البته او جوان
و زيباست
جواني و زيبايي من از بين رفته
او و بچه هايش آنها را گرفته اند
ازش متنفرم
من نمي خواهم از او دفاع کنم
اما بهترين کاري که در اين وضع بد ميتواند کرد چيست؟
استيوا خجالت زده است
اما با او عشق بازي کرد
من عذري براي او ندارم اما
اتفاقي است که افتاده
ماموريت آنا در التيام مشکلي که در خانواده برادرش به وجود آمده بود
بي شباهت به اشتياق من براي بازگرداندن ارتباطم با برادرم نبود
چقدر ميخواستيم که عشق را حس کنيم
شب بخير
ببخشيد، نيکلاي لوين خانه است؟
نيکلاي دميتريچ، يک آقا به اينجا آمده
نيکلاي
کوستيا
چي شده؟ چه ميخواهي؟
من هيچ چيزي نميخواهم
من آمده ام که تو را ببينم
تو برادر من هستي
اين زن، همراه من است
ماريا نيکلايونا
No comments yet. Be the first to leave one.