The first 29 lines.
من اندی کوهن هستم، و اینا داستان های واقعی از دفترچه خاطرات منه.
۱۲ اکتبر ۲۰۱۹.
خانوادهم نگران اینن که من بیش از حد عکس های بن رو توی رسانه های اجتماعی به اشتراک میذارم
اونا میگن این تجاوز به حریم خصوصی اونه.
اونا هیچ اشاره ای به اشتراک گذاری یه نسخه کارتونی از چیزی که وقتی باهاش تنهام اتفاق میفته نکردن.
خب، بفرمایید، چه تفاوتی یه سال ایجاد میکنه.
هر شنبه معینی یه سال پیش ممکن بود من رو در حال نوازش با یه سگ ببینید،
سیگار کشیدن و وراجی کردن با تلفن.
امروز صبح زنگ ساعتم ساعت ۷:۳۰ به صدا در اومد، تا بتونم برای بیدار شدن بچه بن سر حال باشم.
اون هر روز رو با یه لبخند پهن شروع میکنه، وقتی براش "صبح بخیر" رو میخونم...
از "آواز خوندن زیر بارون".
بهش شیشه شیرش رو میدم، اون رو به پایین میبرم و بهش صبحونهش رو میدم.
بعد دیگه نمیتونم تحمل کنم و دقیقاً همون کاری رو انجام میدم که بهم گفته شده انجام ندم.
این بچه رو میگیرم که پر از شیر و مخلوط موز و گرانولاست و اون رو میبوسم و فشارش میدم.
و بعد اون رو میبوسم، و بعد بیشتر فشارش میدم.
ناز بودنش من رو غرق میکنه.
و اون رو توی هوا میندازم، بعد یه فشار آخر بهش میدم، و همه چی خیلی زیاده.
این بچه با شدت تمام همه جا رو بالا آورد،
روی لباس خواب سفید پف دار من و آشپزخونه بی عیب و نقصم.
سگ در امان موند.
سوال اینجاست، وقتی دارم خودم رو تمیز میکنم، با بچه چیکار کنم؟
میذارمش توی اتاقش، در هلندی رو میبندم،
که اتفاقاً یه حرکت نبوغ آمیز از طرف طراح دکوراسیونم بود، و میدوم سمت حموم.
برمیگردم و میبینم بن داره با تنها چیزی توی اتاق بازی میکنه که اسباب بازی نیست.
تنها چیزی که نمیخوام بهش دست بزنه، مودم اینترنته.
حس عنکبوتیش اون رو مستقیم به سمت مودم اینترنت میبره، هر فرصتی که گیر بیاره.
اضافه کنم که هیچ کاری نمیشه با مودم کرد.
جذاب نیست، فقط اونجاست که من رو اذیت کنه.
راستی، به زور کار میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.