The first 136 lines.
!!!را در اتاقی روشن و فاصلهای مناسب از تلویزیون مشاهده فرماییییید آرک روح نقرهای
زنده ـست؟
منظورت چیه.. اوکیتا سان؟
...نکنه
...منظورت
.اوتسورو
.یوشیدا شویو
.نوچ
...الان که احتمالا اون نباشه .چون یه شکل کاملا متفاوت داره
...ولی اون هنوز .زنده ـست
نویسنده
سوراچی هیدهآکی
گینتاما
آرک روح نقرهای
رستگاری
از کی متوجه شده بودی.. که هنوز نمرده؟
.از همون اولش
.از همون لحظهای که خودشو توی اون لعنتی انداخت
.ولی موجودیه که دوباره از آلتانا به دنیا اومده
پس اگه بازم دوباره از یه جایی ته دریاها .سر بیرون کنه، اصلا جای تعجب
:گذشته از این، اون موقع ازش شنیدم
!ای انسانها
!این پایان نیست
...شماها انتخاب کردید
،یک جنگ بیپایان رو
.و زندگیای در غم و بدبختی رو
.کسی که یارای نجات دادن استادتون رو داشته باشه.. دیگه وجود نداره
.اون میخواست دنیا رو تموم کنه
...ما هم تونستیم جلوشو بگیریم، ولی
.نتونستیم زندگی معلم خودمون رو نجات بدیم
.واسه همین، من بازم سر به بیابون تنهایی گذاشتم
،نه به عنوان عضوی از یوروزویا .بلکه بعنوان یکی از شاگرداش
بعنوان ساکاتا گینتوکیِ مدرسه شوکا سونجیکو .کاری که باید انجام میدادم رو پیدا کردم
دنبال همهی دروازهها بگردی؟
آخه به چه دلیل؟
دروازهها نقاطی معنوی هستن که خطوط سبز .ازشون به سمت سطح زمین شریان پیدا کردن
اندازههای متفاوی دارند و .سراسر سیاره پخش شدند
حتی ما راهبههای اژدهای طلایی .از تمام اونها خبر نداریم
حالا خودت تنها میخوای بری سروقت همه؟
.ما برای نسلها اون دروازه رو پرستش کردیم
و در طی این سالها گهگداری پدیدههای عجیبی .از اون شاهد بودیم
...ولی، این یکی
...اول فکر میکردیم جسد یک موجوده
...ولی بعد از چند روز
.شکل چیزی به خودش گرفت
.ولی، چیزه... نمیدونیم چی باید بهش بگیم
.کاملا گیج شدیم
باید بهش بگیم انسان؟
.من نتونستم تمومش کنم
.اون احساس لعنتیِ منو ازش خبر داشت یا نه، خدا داند
.اون... خیلی سریع قد کشید
.زبون که سهله... ظاهرا عقل درست و حسابی هم نداشت
...فقط... بیصدا دنبالم میومد
.هرجا که میرفتم
...لعنتی
.حداقل واسه کمک خواست زبون بجنبون تو هم
.نه.. شاید منم که حرف نسنجیده میزنم
.انگاری دارم غول مرحله آخر تو آستین میپرورونم
.تو باید با شمشیر خودت از من قویتر بشی
شویو.. تو هم همچین حسی داشتی؟
.نه، گمونم واسه من فرق میکرد
...در مقایسه با بچگیهای تو
.من صد برابر «بچه خوبه»تر و نازترم
شویو؟
تو... شویویی؟
.شویو؟ یادش بخیر چه روزگاری بود
من با هزاران اسم صدا شدم و .به همون اندازه زندگی کردم
،ولی بین اون همه اسم قدیمی .فقط همین یکی یادم مونده
.همچین موجودی ام
.کسی که باعث شد یادم بیاد، تو بودی.. گینتوکی
...پس حالا که اینجام بهت میگم
.تا وقتی که خودم هستم باید بهت بسپرم
...گینتوکی، من
...ای خدا
!ظاهرا پشهها روزا میان اینجا
...شرمنده
.اونو بهتون نمیدم
.این قلبِ الانِ منه
.اوتسورو ... ما نباید توی این دنیا باقی بمونیم
.به تو میسپارمش
.ببخشید که تا این دم آخری برات دردسر میتراشم
... از اینکه یه بار دیگه دیدمت .خوشحالم
.اوتسورو توی جنگ دو سال پیش بدنش رو از دست داد
...ولی آلتانای زیادی که تو بدنش بود
با آلتانای از دست رفته ـش ترکیب کنه و .بدنش رو بازسازی کنه
ولی حالا که این دست منه .اوتسورو نمیتونه خودشو برگردونه
ظاهرا هم باقیموندههای ناراکو اون پشت مشتا ،دارن زور میزنن که اوتسورو رو برگردونن
ولی اونا رو با دادن قلب خودش به من .متوقف کرد
من این دو سال رو برای نجات دادن اون .اینور و اونور گشتم
.ولی آخرشم.. باز نتونستم نجاتش بدم
میگم این نجات و رستگاری که تو میگی چیه؟
همونطور که سنسی خواست همراه اوتسورو بفرستیش سینه قبرستون؟
پس چرا اینو مثل جفت چشات مراقبشی؟
نکنه خوشت میاد تا آخر عمر ول بچرخی و مردد بمونی؟
.خب همینو به اوتسورو پس بده
...تاکاسوگی.. تو
،اگه دلت میخواد یه بار دیگه سنسی رو ببینی .کار همچین بدی هم نیست
.معلوم نیست اوتسورو از توش دربیاد یا سنسی
!کونی...؟
!از کوره بدر نشو
.خوش ندارم سر این قمار کنم
.هان؟ درست بنال ببینم
...حالا بخوایم برگردونیم یا نه
.بدن اون هنوز زنده ـست
،موقعی که قلبش به تو رسید .ناراکو بدن اوتسورو رو برد
،جون تو بدنش نیست .ولی اونا همینو بیشتر میخوان
بیشتر میخوان؟
مگه دلیل اونا پس گرفتن قلب ...بخاطر برگردوندن اوتسورو
!نیست...
...خبر از ناراکو ندارم، ولی
...حداقل اونایی که کنترلشون میکنن
...هوی، منظورت
...تاکاسوگی، تو
چرا بدنت همچین شد؟
کجا چی دیدی؟
چی فهمیدی؟
...تاکاسوگی، تو
چرا بدنت همچین شد؟
کجا چی دیدی؟
چی فهمیدی؟
!شرمنده
.گمون نکنم بتونم خاکسترت رو به شوکا سونجیکو برگردونم
.قبل اینکه بمیرم هنوز یه کار هست که باید انجام بدم
...اونا رو... اونا رو فقط
هنوزم موجوداتی وجود دارن که با همچین چشمی ما رو نگاه میکنن؟
.مای الان، هیچ قدرتی نداریم
.نمیتونیم حتی بمیریم
خب که چی؟
.چشم چپ من میدونه
،شماها چیکار کردین
.و من چی باید کنم
.اگه نمیدونی چطوری بمیری، یادت میدم
!چقدر ظالمانه
.اونا چیزی جز وثیقه نیستن
...کسی که شما شاگردا رو به چنین سرنوشتی فرو کرد
من نیستم؟
No comments yet. Be the first to leave one.