The first 200 lines.
خب، جورج، هرچی تونستم درباره جیم پرایدو پیدا کنم، برات آوردم.
همین چیزایی که هست.
ممنون.
پرایدو و بیل هایدون واقعاً خیلی صمیمی بودن، میدونی.
متوجه نشده بودم.
بله...
ممنون.
عملیات "تِستیفای".
ما هنوز باید بفهمیم چی شد یا بهتر بگم، چرا شد.
پروندهای که قرض گرفتی، پیتر، حداقل یه تلنگری بهمون میزنه
در مسیر درست.
فکر کنم میدونم نفر بعدی کیه که باید باهاش حرف بزنم.
روزت اصلاً هدر نرفت.
از این بابت خوشحالم، جورج.
پرایدو رو ردیابی کردیم.
معلم شده.
مدرسه مقدماتی پسرانه "تِرسگود". تو غرب کشوره.
خب.
سه، دو، یک، حرکت!
ترمز دستی بالا، دنده خلاص،
سوییچ رو خاموش کن.
قربان؟ چقدر شد، آقا؟ زمانم چقدره، آقا؟
وقتنگهدار! وقت، رِینو! - آقا، چقدر شد؟
آفرین، رُچ. میدونستم موفق میشی، بار دوم.
آقا، چقدر شد؟
خب، جامبو، اون مرد رو میبینی؟
خب، اون کیه؟ قبلاً دیدیش؟
نه، آقا.
کسی قبلاً اونو دیده؟
نه، آقا.
او از کارکنان نیست و از اهالی روستا هم نیست.
پس کیه؟ گدا، دزد؟
دوره گرد، خیاط، سرباز، ملوان...
...ثروتمند، فقیر، گدا، دزد.
چرا به این سمت نگاه نمیکنه؟
یه چیزی توش عجیب و غریبه.
یه عالمه پسر اینجا هستن، دارن یه ماشین رو دور زمین بازی با سرعت میرونن،
و اون حتی یه نگاه هم بهشون نمیندازه.
تو نگاه میکردی، مگه نه؟
بله، آقا.
پسرها رو دوست نداره؟ ماشینها رو دوست نداره؟
حتی به اون ماشین هم نگاه نمیکنه -
بهترین ماشینی که بریتانیا ساخت، و سالهاست که دیگه تولید نمیشه!
خب. جمع شید دورم.
بیاید!
خب، حالا، هرکی اونو دوباره دید،
به من خبر بده.
یا هر موجود مشکوک دیگه. فهمیدید؟
بله، آقا.
نمیخوام افراد عجیب و غریب اینجا پرسه بزنن،
که وانمود میکنن ما وجود نداریم.
به محض اینکه دیدیدش - به من بگید.
خب؟
بله، آقا.
میدونی، جامبو، من موافق نیستم که آدمهای عجیب و غریب دور و بر مدرسه پرسه بزنن.
آخرین جایی که بودم، یه باند کامل وارد شدن،
همه جا رو خالی کردن -
کاپهای خونه، پول، ساعتهای بچهها.
هیچ چیز برای آدمهای این تیپی مقدس نیست.
نمیخوایم "آلویس" رو بدزده.
غیرقابل جایگزینه، به لطف سوسیالیسم!
رنگ موهاش، جامبو؟ - یه جورایی روشن بود، آقا.
قدش؟ - تقریباً قد شما، آقا.
سنش؟ - خب... راستش، آقا، گفتنش سخته.
البته که سخت بود، از اون فاصله.
مطمئنم دوباره میشناسیش، جامبو.
بهترین دیدهبان تو این واحده، جامبو رُچ هست، درسته؟
به شرطی که عینکش رو تمیز نگه داره.
آقا!
اوه، تویی، جامبو.
پام درد گرفته، آقا. - اوه، عزیزم.
خب، میتونی بلند شی؟
حالا یواش...
یواش.
از روی آجرها افتادی، مگه نه، جامبو؟
بذار یه نگاه بندازم.
آه، هیچی نشکسته.
فقط یه خراشه.
پرستار مدرسه زود درستش میکنه.
یه چیز دیگه - این بهت یه بهونه خوب میده که دیر برسی،
و دعای شب رو از دست بدی.
تو کوچه زمین خوردی، اینو بهش میگی؟
ما یه راز داریم، مگه نه؟
من میتونم بهت اعتماد کنم، اینو میدونم.
ما تو راز نگه داشتن خوبیم، آدمهای گوشهگیری مثل من و تو.
به خاطر اون مرده؟ بهش شلیک میکنی؟
داری مخفیانه کار میکنی، مثل بولداگ دراموند تو کتاب؟
بعضی از بچهها میخواستن اسمتو "بولداگ" بذارن،
ولی ما فکر کردیم "رِینو" بهتره.
بزرگتر از بولداگ.
من، اِ...
من قبلاً سرباز بودم، جامبو.
چیزی که الان دیدی، اون یه یادگاریه.
میدونی، قضیه اینطوریه.
چطور به دستش آوردم، هر دوتاشون راز هستن. من پیش خودم نگهشون میدارم.
میفهمی، مگه نه، جامبو، ها؟ - بله، آقا.
میدونستم، میدونستم.
شب بخیر، جامبو. - شب بخیر، آقا.
ممنون، آقا.
به به، عجب عجب، از این ورا؟ - سلام، آقا.
میل دارید؟
خیلی تأثیرگذاره.
به هر حال، بهتر از فروختن لباسشوییه!
یه خورده عجیبه که آدم کت و شلوار شب رو بپوشه
البته ساعت ده صبح.
حالا که فکرش رو میکنم، یاد پوشش دیپلماتیک میافتم.
باور میکنی یا نه، راست و حسینیه، که خودش یه تغییره.
هر کمکی که لازم داریم رو از حساب و کتاب میگیریم.
مطمئنم همینطوره.
ممکنه کارفرماهام بذارن یه چند پنی هم خودم سرمایهگذاری کنم
به زودی.
پسرای سرسختی هستن ولی خیلی پیشرو، میدونی.
یه جورایی مثل ما تو روزای قدیم.
خب...
...چی از دستم برمیاد؟
میخوام درباره شبی که جیم پرایدو شلیک شد باهاتون حرف بزنم.
شب عملیات "تِستِفای"،
که اگه نمیدونستین، اسمش این بود.
اوه، داری خاطراتت رو مینویسی، جورج؟
پرونده رو دوباره باز میکنیم.
لاکن با اجازه وزیر، منو احضار کرده.
میتونم یه شماره تلفن بدم تا تأیید کنید، هرچند ترجیح میدم این کارو نکنم.
همه قدرتها فاسد میکنن، اما بعضیها باید حکومت کنن، و تو اون مورد برادر لاکن
با اکراه به بالای هرم قدرت میرسه.
پرونده پاکسازی شده.
از هرچیزی که تو پرونده هست،
مفیدترین اطلاعات اینه که اون شب شما افسر وظیفه بودید.
بله.
بله. تازه از توکیو برگشته بودم، یه دوره سه ساله.
هیچکس انگار برنامهای برام نداشت،
واسه همین فکر کردم یه ماه برم جنوب فرانسه مرخصی.
و بعد مندل پیر، نگهبان کنترل،
منو تو راهرو برداشت و مستقیم برد پیش کنترل.
کل اونجا یه جوری بود.
هیچکس اون اطراف نبود، جز آدمای رادیو و رمز.
اون زن غرغرو، مالی فلان و بهمان، داشت نظارت میکرد،
یه آدم فضول و پرکار.
مالی پرسل.
شما تو برلین بودید، بیل هیدون تو شهرستان بود
و پرسی آللاین تو اسکاتلند بود.
کنترل انگار همه چیزو آماده کرده بود.
خدای من، او شوکهکننده بود.
شنیده بودم که دیگه اون آدم سابق نیست،
اما برای این آماده نبودم.
مثل باز کردن در تابوت بود.
وقتش رو با تعارفات هدر نداد.
یه نفر خوب میخوام که پشت تلفنخونه باشه.
باید یه آدم کارکشته باشه.
میتونستم یکی رو از پایگاههای خارجی بیارم، اما تو بهتری،
چون مدت زیادی دور بودی،
دور از درگیریها و کینهتوزیهای این دور و بر...
تو نمیفهمی چی میگم. این خوبه.
فقط دقیقاً کاری رو بکن که بهت میگم.
شاید امشب یه بحرانی پیش بیاد.
یه نفر رو دارم که داره یه کار خاص انجام میده.
این برای سرویس فوقالعاده مهمه.
این سرویس. این برای ماست. میتونه همه چیز رو برای ما تغییر بده.
کار تو امشب اینه که رابط باشی.
رابط بین من و هر اتفاقی که تو بقیه ساختمون میافته.
اگه چیزی اومد - سیگنال رادیویی، تماس تلفنی، نامه، هرچیزی -
مهم نیست چقدر بیاهمیت به نظر میرسه...
...باید صبر کنی...
...صبر کنی تا اوضاع آروم بشه و بعد مستقیم، با دست، بیاریش پیش من، سَم.
از تلفنهای داخلی استفاده نمیکنی.
چیزی رو روی کاغذ نمیآری که بعداً به درد بخوره.
فهمیدی؟
و وقتی همه چی تموم شد...
...نباید یه کلمه دربارش حرف بزنی.
هیچوقت.
به هیچکس.
به اسمايلي نه.
به هیدون نه.
به بلاند نه.
به هیچکس.
اگه مجبور شدم چیزی بفرستم چی؟
فقط اون چیزی که من بهت میگم.
من فکر میکنم ضعفهای دفاعیشون باعث شد بازی رو از دست بدن،
که حالا ممکنه توسط پاول مارینر برده بشه.
یا توسط وودز.
دو نفر هنوز روی زمینن.
یا توسط مورِن.
یا توسط وارک!
و در نهایت توسط هیچکدومشون!
باورنکردنیه.
پاول مارینر کاملاً نقش بر آب شده.
و اون خیلی بهتر از این رو سزاواره،
چون به نظرم، با اختلاف کمی، بهترین بازیکن زمین منه.
مزخرف!
بله؟ افسر وظیفه.
باشه.
بله، فهمیدم.
آره، خب، باید بهتون زنگ بزنم. همه اینا خیلی بعید به نظر میرسه.
کالینز؟ این فوریه.
خب، خط بازه.
وضعیت تو رادیوهای چکسلواکی حسابی شلوغ شده.
نصفش رمزیه، ولی یه مقدار کافی هم هست که رمزی نیست.
پراگ یا برنو؟
برنو.
بله؟
باشه، مالی، به گوش دادن ادامه بده.
No comments yet. Be the first to leave one.