The first 200 lines.
ببینید، نمیخوام وقتتونو زیاد بگیرم،
ولی من قراره خودکشی کنم.
فقط فکر کردم یکی باید بدونه.
راستش نمیدونم این چطوری کار میکنه.
احتمالاً از رو پل هوایی میپرم جلوی یه کامیون.
پس... یا شاید یه یو-هال، فقط اتوبوس نباشه.
نمیخوام عوضی باشم و مجبورشون کنم ببینن.
ولی باید بزرگ باشه.
باید انقدر بزرگ باشه که فقط...
تمام. کارمو تموم کنه. خاموشی مطلق.
چون اگه فقط ناقصم کنه، و من اینطوری باشم که...
خب، پس این چه فایدهای واسه کسی داره؟
اونوقت باید یه پرستار پیدا کنم که خفهام کنه.
اگه... چطوری میخوام بگم خفهام کنن؟
لازم نیست وارد جزئیات بشیم.
فقط فکر کردم یه آدم بزرگ، یعنی شما، باید بدونه.
واو. این واقعاً
زیاده که آدم بخواد هضم کنه، نادین.
کاش میدونستم چی بگم.
خب، من داشتم همین الان وصیتنامه خودکشی خودمو مینوشتم. همین الان.
«به همه.
«همونطور که بعضیاتون میدونین،
«من هر روز مدرسه، سی و دو دقیقه شادی زودگذر موقع ناهار دارم،
«که بارها و بارها خورده شده،
«توسط همون دانشآموز بدلباسِ همیشگی.
«و بالاخره با خودم گفتم، میدونی چیه؟
«من ترجیح میدم اون پوچیِ تاریک و خالی رو داشته باشم.
«واقعاً ترجیح میدم. به نظر
«آرامشبخش میاد.
«بدون من زندگی خوشی داشته باشید، عوضیها.»
وقتی واقعاً این کارو بکنم، حتماً اخراج میشی.
خب، نه که حتماً، ولی میتونم آرزو کنم.
بذارید از اول شروع کنم.
حدوداً کلاس دوم که بودم، یه چیزی رو فهمیدم.
دو نوع آدم تو این دنیا هست.
آدمایی که اعتماد به نفس ازشون میباره و تو زندگی کلاً موفقن...
آره! آره!
...و آدمایی که آرزو میکنن همه اون آدما تو یه انفجار بزرگ بمیرن.
خیلی خب، بترکون، کوچولو.
برادرم داریان از همون روز اول یه برنده بود و حدود یه میلیون طرفدار داشت.
خداحافظ.
بزرگترینشون؟
مامانم.
بای، عزیزم.
ببین، نگاه کن. من بردم.
باشه، رئیسخانم. شب میبینمت.
نادین. دیگه این کارا رو نمیکنیم.
قول دادی. حالا، از ماشین بیا بیرون.
خب، دیگه همین بود.
میتونستی بگی من و مامانم زیاد با هم جور نبودیم.
و تنها کسی که از پسِ هر دو تامون برمیاومد، بابا بود.
ازت متنفرم.
هی، هی، هی.
بابا یه وظیفه تقریباً غیرممکن داشت،
که هر دو تامونو مدیریت کنه.
خیلی خب، حالا.
میدونم بچهها میتونن بدجنس باشن.
ولی اگه فرصت کردی،
تو کیفاشون باد گوز بده.
کاش کوچیک بودی.
اونوقت حداقل یه نفر رو داشتم که باهاش ناهار بخورم.
در عوض، بیشترین توجهی که تو مدرسه بهم میشد، از طرف این سه تا بود.
هیچکس ازت خوشش نمیاد.
تو مزخرفی و قراره ایدز بگیری.
بچگیم تبدیل شده بود به یه آشغالدونیِ شعلهور،
و دیگه حتی یه ثانیه هم نمیتونستم این کابوسِ غیرقابل تحمل و غیرقابل زندگی رو تحمل کنم...
ببخشید.
و بعد، از ناکجاآباد، یه فرشته ظاهر شد.
میشه بری کنار، لطفاً؟
لباساش مثل یه آقای مسن کوچولو بود.
و نفسش بوی پاستیل SweeTARTS میداد.
میخوای بگیریش؟
ولی لهش نکنیها.
سلام، پسر.
اگه بخوای، میتونی مامان دومش باشی با من.
واقعاً؟
من مامان دوم تو میشم و خیلی خوب ازت مراقبت میکنم.
دو ساعت بعد، تو جعبه مدادم اشتباهی خفهاش کردم.
ولی بالاخره اولین دوستم رو پیدا کرده بودم.
چیزایی رو به هم میگفتیم که هیچوقت فکر نمیکردیم با صدای بلند بگیم.
یه بار، دکمه شلوار خواب بابابزرگم اشتباهی باز شد،
و من چیزشو دیدم و خیلی ناراحت شدم.
مامانم باید دارو بخوره،
وگرنه عصبانی میشه و تو پاساژ خیلی خرید میکنه.
راسته.
معلوم شد زندگی کریستا هم کامل نبود.
این پودینگ خوشمزهست! -من میرم.
من مادرتم مگه؟ قرار شده ازت پرستاری کنم؟
ولی ما همدیگه رو از این اوضاع درآوردیم.
میتونیم با این بازی کنیم.
میتونیم با آقای پنگوئن بازی کنیم.
برای چند سال بعد، همه چی جادویی بود.
و بعد، یه اتفاقِ خیلی گند و داغون افتاد.
اوه، خدای من.
میدونستم.
واقعاً فقط موهاشه.
اونقدرام بد نیست. میتونی بذاری بلند بشه.
اصلاً تو اونجایی؟
هی، برو کنار. باید برم دستشویی.
Hey, move. I gotta pee.
داریان هم تو این مدت فقط خوشقیافهتر شده بود.
اون بیشعور هم میدونست.
اون شب، با بابام رفتیم چند تا چیزبرگر گرفتیم.
من مگه چی دارم که خوب باشه؟ اینو بهم بگو. اصلاً تا حالا چی داشتم؟
نه، تو خیلی چیزا داری.
عشق داری. عشق من رو داری.
خیلی زود هم چیزبرگر خواهی داشت.
ببین!
مگه نگفتم؟ چیزبرگر.
سیبزمینی میخوای؟
هی. اون بیلی جوئل بود.
از آهنگ بیلی جوئل رد نمیشن.
بابا؟
بابا، خوبی؟
بابا!
بابا!
بابا؟
بابا.
قرار نیست با جزئیاتش غمگینتون کنم،
فقط اینو بگم که چند سال بعدیش، کاملاً افتضاح بود.
وای خدا.
البته، به جز یه بخش.
کریستا رو داشتم.
این جمعهی پیش بود. ببین منو. حال خوبی داشتم.
من عاشق اسپویلرم.
چرا، دارم. این یعنی لازم نیست ببینمش.
اونوقت فقط میتونم بدونم و به زندگیم برسم.
یه سرنخ بهت میدم.
میدونستم! میدونستم. ازدواج میکنن، آره!
واو.
خدایا، کانون چقدر جذابش کرده.
وای خدا، یادم رفت یه چیزی بهت بگم.
الان تو پتلند کار میکنه.
باید برم اونجا و بگم،
"ببخشید، ماهیهای بتا کجا هستن؟
"همینطور، میشه اون رو بکنی تو من؟"
تو نه.
وای. اگه واقعاً این کارو میکردی چی؟
اگه واقعاً باکرگیت رو توی یه پتلند از دست میدادی چی؟
فکر کنم یه جورایی قشنگ میشد.
اون همه ماهی گرمسیری کوچولو که دارن نگاه میکنن. یه جورایی معنوی میشد.
وای خدا. میشه لطفاً به اون تیشرت مسخرهای که داداشم پوشیده نگاه کنی؟
نوک سینههاش معلومه.
چطور نمیفهمه که این کارش فقط داره فریاد میزنه،
"«من عقدهی بدنی بدتر از یه دختر دارم»؟"
اصلاً الان چقدر دیگه ورزش میکنه؟
این دیگه وسواسه. باید میدیدیش.
قاطی کرده بود چون مامانم دیگه براش کراتین نمیخره.
چون کلیهها رو داغون میکنه.
منم گفتم: «میدونم، داریان. میدونم.
«چیه، مامان انتظار داره با شخصیتت دل مردم رو ببری؟»
هی. فقط خواستم بگم،
ولی دیروز، وقتی داشتی سخنرانی میکردی، گفتی،
«فلان فلان، بعدش شمال از اتحادیه جدا شد.»
منظورت این بود که جنوب جدا شد. تو اشتباهی دقیقاً برعکسش رو گفتی.
نمیخواستم دستم رو بلند کنم و اینجوری باشم،
«ببخشید. این بچهها خیلی زود گیج میشن.»
فقط فکر کردم شاید بخواید بدونید.
هی.
مچگیری عالی بود.
خب، میدونم که سخنرانی طولانی بود، و احتمالاً یادت نمیاد،
ولی آیا تو هیچ نقطهای از اون سخنرانی با خودت فکر کردی،
«خدایا، کاش میدونستم واقعاً زندگی چطوریه؟»
نه. نه، من خیلی حواسم به این بود که چطور داشتی به همه چی گند میزدی، خب...
خب، این رو میفهمم، ولی فقط اینو بدون که من امیدم رو از دست ندادم. هنوز نه.
باشه.
هی.
هی.
سویشرتت رو امروز دوست دارم. قشنگه.
ممنون.
از کجا گرفتیش؟
اون پلیور. سویشرت.
من...
نمیدونم. یادم نمیاد.
خوبه.
آره.
نمیدونم اون از کجا اومد. چی؟
اسم اون پسره چیه؟
من نمیشناسمش.
خب، ازش خیلی خوشت میاد. اون خیلی بانمکه.
پس میخوای باهاش بریزی رو هم؟
نه، نه اونجوری. مثلاً بانمکِ مظلوم.
جوری که دلم میخواد تو یه آغوشی بچه اینور اونور حملش کنم.
خوبه، خوبه، خوبه، خوبه! گرفتنت. خیلی خوشحالم.
این لباس رو دوست داری؟
بد به نظر میاد؟ فکر کنم یه جورایی بد به نظر میاد.
یه جورایی پفداره و نمیدونم.
بازوهام بد به نظر میان؟
نه.
حرفت خیلی قانعکننده نیست، و داری منو مضطرب میکنی، نادین.
بازوهای بالات نفسگیرن.
کجا میری؟
خب، لحظه آخریه، ولی برنت بهم زنگ زد. همون دندانپزشکه.
و پرسید که آیا میخوام آخر هفته برم مانزانیتا،
و با خودم گفتم، میدونی چیه؟
من لیاقت دارم هر از گاهی یه کمی خودخواه باشم، خب...
اون یکی از پسرای مچ.کامِ؟
تو هر چقدر که میخوای بمون.
خیلی بامزه بود. یکشنبه برمیگردم. باشه؟
دقیقاً به موقع تا غافلگیرت کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.