The first 200 lines.
برنامهای که در ادامه مشاهده ميکنيد دارای برچسب هشدار برای سنين زير 14سال است؛ اين اثر حاوی ادبيات بی پروا ، صحنههای جنسی و مضامين خشونتآميز است .بيننده به صلاحديد خود برای ديدن برنامه تصميم بگيرد
،اون بالا وقتی صحبت از زمين ميشه مردم ميخوان همديگه رو بخورند
فکر کنم اينجا بايد مینوشتی شهرِ داوسون، رئيس
مسأله اصلا شخصی نیست
به سلامتی داشتن جيب های خالی
اما سَری پر از آرزو
اپ؟ اپ؟
متصدی دفن و کفن اين رو از بدنش درآورده
به نظر کاليبر 45/70 باشه
يه تفنگ که برای کشتن ساخته شده
نميتونم مريضی واگيردار توی مِلکم داشته باشم
خب، پس من ميبرمشون به کليسای خودم
ممکنه خودم مجبور نباشم بکشمش
خدا ميتونه اينکارو برام انجام بده
تو فرق ميکنی هسکل
داره پیشنهاد خرید میده و دربارۀ راهاندازی چندتا مشروبفروشی حرف زده
بگرديد و ببينيد با کی مذاکره کرده
بهشون بگين که من بيشتر از کانت بهشون ميدم
ميخوام بذارم املاکم رو بخری
تنها چيزی که برام مهمه، هتل 'چشمانداز لطيف' هست
پيشنهاد ميکنم، امضاش کنی
چون در غير اينصورت ممکنه نظرم رو عوض کنم
ـ چوبه اعدام رو آماده کردن ـ ميخوای چيکار کنی؟
به بازداشتگاهشون حمله ميکنيم
باز هم خواهم کشت
قبلا هم کسی رو کشتی؟
بله
بر اساس اتفاقات واقعی
ارائه ای مشترک از 'TvCenter | TvShow'
ترجمه از : حامد بـاتـلاقـی، مسـعـود و اکـبـر 'Marshal | M.pirate | Hamed Batlaghi'
..اگر برای يکصد نسل
،با چيزی زندگی ميکرديد
،آن را مثل برادرتان ميشناختید
،درست همانندِ تنها فرزندتان، دوستش داشتيد
و ناگهان کسانی آمدند و تصميم گرفتند آن را از شما بگيرند؛ چه؟..
حال اگر آنها همچون طاعونی باشند
که به سرزمينتان پا گذاشتهاند
و به تپه ها و رودهایش تجاوز کردهاند، چطور؟
آيا اجازه ميدهيد اين کار را انجام دهند؟
یه حسی بهم میگه اين کيسۀ کوچولو به اندازۀ کافی پُر و پیمون هست
...آيا اجازه ميدهيد که اين جاودانههایتان را که
به اصالت زمیناند و از آن روییدهاند، دگرگون کنند؟
اين شامپاين اين همه راه رو از فرانسه اومده تا اينجا
اين سرزمين بخاطر اينها، نابود ميشود
و اگر اين سرزمين نابود شود، آنها نيز نابود خواهند شد
همه ما نابود ميشويم
زمستان 1897
اجازه خواهید داد که اين کار را انجام دهند؟
،که نه تنها خودشان و اين سرزمين را نابود کنند
بلکه شما را هم از بین ببرند؟
يا مبارزه خواهید کرد؟
اَه، گندش بزنن
دوباره؟
غوغایی توی شکمم راه افتاده
چون، چيزی نخوردی
اونطور که من شنیدم، آدم گرسنه از دلِ پُرش میرینه
هی بيل؟ - بله -
با اين همه پول و پَله ای که از اينجا درمياری ميخوای چيکار کنی؟
چهل هکتار زمين زراعی درجه یک تو ورمونت ميخرم
اونوقت بايد بيای و يه سر بهم بزنی
داری اون تو تمرینِ تمرکز میکنی؟
من ميخوام برای خودم يه پرتقال بخرم
يه پرتقال؟
تو کمپ کار اجباري تو داکوتا، يکي از رفقا بهم يکي داد
مثل اين بود که داری رنگ خالص رو در قالب یه ميوه ميخوری
میوهای که از خود باغ های بهشتی اومده باشه
داخلش از قبل تقسیمبندی شده بود
يه ميوه، که برای هر گاز تو بخش بخش شده باشه
انگار رسيده بود تا يه آدم بخوردش
باعث ميشه به آفرييندهاش فکر کنی
بهتری؟
راستشو بگم، نه
من فقط گرسنمه، فقط همین
...يه ذره غذا هم تو کُل داوسون پيدا نميشه
که به هر طريقي بشه خورد
غذا داشتن تو شهر ميتونه به کشتنت بده
با اين همه طلای لعنتی نميتونيم يه غذای درست و حسابی بخوریم
تو حواست به زمين 152 باشه
من میرم يکی از گوزن های دنيا رو کم کنم
زمين 152 مراقبت خواهد شد
برای آوردن لاشه گوزن کمک لازمت ميشه
جايی که گوزن ها آب ميخورند رو ميشناسم، که کمتر از 10 مايل فاصله داره
داريم روشنايی هوا رو هدر میدیم، پس بزن بريم
،گوزنهایی که با سُمهاشون يخها رو ميشکنن
حواسشون به گرگها هست
ولی انتظار گلوله از فاصله دور رو ندارن
اه، ما تو تمام مدت زندگیمون میدونیم که بالاخره سراغمون میاد
اما هميشه هم سورپرايز ميشيم
گلوله از فاصله دور رو میگم
تو کُلی مرگ ديدی، آره؟
اين ارمغانيه که تجربۀ سرباز بودن برات میاره
در عجبم که بدون انگشت شستت چطور ميتونی شليک کنی
بالاخره یه راه چاره پیدا میکنی
کجا بودی وقتی اتفاق افتاد؟
اوه، يه زد و خوردِ جزيی تو بوينس آيرس
من يه نفر بودم و دشمن چندین نفر
تو وسطِ زد و خورد
مثل این بود که بخوای یه گوزن رو از بین چندین گوزن تشخیص بدی
ارتش موقعيت من رو به عنوان موقعیت دشمن به يه سری اعلام کرد
توسط نیروهای خودی تیر خوردی، آره؟
آره
خب، من به عنوان يه تير انداز ماهر، آموزش ديده بودم
من تو فاصله 90 متری از مرکز زد و خورد رو يه تپه مستقر شده بودم
از پشت بهم تیر زدن، تو شونه ام
بخاطر دوتا تیری که به پشتم خورد خیلی خون از دست دادم ...اما اون شست لعنتی
ميدونی، قابليتهای انگشت شست
چيزيه که انسانهای نخستين هم برای استفاده از ابزار بهش متکی بودند
اين چيزيه که انسان ها رو از ميمونها متمايز ميکنه
ارتش منو تبديل به يه ميمون کرد
ميشه گلنگدن تفنگ رو برام بکشی؟
...پر کردن و شليک کردنش رو ميتونم انجام بدم، اما
با گلنگدنش مشکل دارم
تخصصت همينه، درسته؟
که هدفت رو از فاصله دور، نقشِ زمين کنی
اين همون چيزی به نظر مياد که دوستت هم به سرش اومد
میخوای اینو بگی؟
ميدونی، اون کسی که دوستت رو نفله کرد
اون صداش خيلی بلند بود
که معنيش اينه که يه تفنگ خيلی بزرگتری از اين اسباب بازی بوده
و تو ميدونی که تفنگش چه جوري بوده؟
مثل اينکه يادت رفته، تو معدن کناری شما بود
شايد من اطلاعات چندانی نداشته باشم ولی تفنگها رو خوب میشناسم، رفیق
اون صدايی که توليد کرد، بايد مال يه کاليبر 45 يا 50 باشه
تفنگ ها رو خوب ميشناسی
يه کاليبر 45 بوده
پس يه کاليبرِ 30 مثلِ اين نبوده
اون قلهها رو ميبينی؟
حالا اون دره، وسطشون
اونجا از باد در امانه
يه پناهگاه اونجا هست، که از تنه و پوست درخت درست شده
کيلينگتها ترکش کردن
جايی مثل اونجا، ميتونه آدم رو براي چند سال زنده نگه داره
فقط با زندگی کردن و شکار
هيچ نیازی هم به طلا نيست فقط ملزومات ضروری ميخواد
برای دستهايی که به خون آلوده شده
و انگشتانی که آغشته به شرارت است
برای لبانی که به دروغ باز شدهاند
برای زبانی که به گناه سخن ميگويد
بدونِ آلوده ساختن زندگی ابدی - پدر -
فکر ميکنم دعا و نيايش تو اين وضعيت کمکی بهتون نميکنه
نه مثل يه چُرتِ خوب
فکر ميکنم بهتره که بعدا برگردی، بيل
اون حالش خوب نيست
سِبين، آآه... شايد يه کم ويسکی
اون چُرتی که ميگفتی رو سريعتر بياره
فکر کنم خودم هم بهش احتياج دارم
کاملا مطمئنم اون کسی که دوستم رو کشته رو ميشناسم
کارِ گودمن بوده
مگه نه؟
يه قاتل داره بين ما ميچرخه
این نقشۀ خدا نيست
چی باعث شده فکر کنی او يه نقشه داره؟
هوم؟
مجبور نيستی به زبون بیاری
مجبور نيستی که قَسَمت رو بشکنی
فقط با سَر اشاره کن
خدا نگاهت نميکنه
قول ميدم که نگاهت نميکنه
ما همه يه وجودِ واحد هستيم، ميدونی
...يکی ديگه رو بکشی، خودت رو به کشتن دادی
به يه شَبح تبديل ميشی
هيچ حرفی نميزنی؟
ترجيح ميدم فقط کيفت رو تا هر جايی که ميخوای بری بيارم
اون موقع که لبخند میزدی بیشتر ازت خوشم میومد
هوا بوی خوبی میده
زيباست
شنيدم وقتی مريض بودم به دیدنم اومده بودی
يه چيزهايی از دستهات يادم مياد
اول من دستهات رو لمس کردم یا تو؟
من؟
چارهای ندارم جز اینکه همۀ کارتهام رو روی تو بازی کنم
...گوش کن
يه کارهایی هست که بايد انجام بدم
از اين سخنرانیهای سربازهايی که ميخوان برن جنگ، تحويل من نده
همون موقع که اومدی داخل، این نگاه رو شناختم
نگاه يه قاتل
يوکان تو رو هم از پا درآورد
مگه نه، هسکل؟
آه، خدا لعنتش کنه
خدا لعنتش کنه
هيچ شکوه و شرافتی تو جنگيدن نيست
فقط در زنده موندن هست
از اینجا برو
تا وقتی که ميتونی از اینجا برو
ديگه نمیخوام ببينمت، بيل
نه با اين نگاهی که روی صورتته
نیازی نيست
فقط اومدم که ادای احترام کنم
داری ميميری دیگه، درسته؟
نمیتونم بفهمم این چه ربطی میتونه داشته باشه
اه
تيفوس مثل يه هرزهست، مگه نه؟
ميدونی، اين فقط يه جعبه چوبيه
نبايد مجبورم کنی که بخاطرش تو رو بکشم
تو حقيقتا يه ديوانه ای، مگه نه؟
احتمالاً
اون روز رو توی قبرستون يادت میاد
بهم گفتی که من يه مُرده ام، اونم نه فقط توی اين زندگيم؟
و بعدش، بعدش گفتی که تو نجات یافتهای
ميدونی، وقتی حقیقتا اعتقاد داشتی
No comments yet. Be the first to leave one.