Leaving Neverland

Leaving Neverland

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

Leaving Neverland 2019 DOCU 720p WEBRip 2CH x265 HEVC-PSA
A Commentary by DocUni
DocUni.blog.ir

Tags

webrip
web
720p
720
BRip
x265
HEVC
2CH
Published on: 2019-06-23
Downloads: 28
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

این فیلم حاوی توصیفات روشن و واضحی .از سواستفاده جنسی است که شاید برای بینندگان آزاردهنده باشد

.بیننده احتیاط لازم را به خرج دهد

.چند تا عکس دیگه بگیر

.باشه

.میدونی میخوام چه کار کنم؟ واقعا شجاع باش

...میخوام که بپری بالا تا

تا جایی که میتونی بپر بالا .تا تو و "مایک" هم‌قد بشین

با شماره‌ی سه بپر. باشه؟

!یک، دو بپر

.خوبه! عالی

اما من پلک زدم چون .بازوهاشو باز کرد

.فکر کنم وقتی باهاش بودم خوشحال بود

.مایکل" اینو درک نمیکنی" - !آره -

بچه‌ها و حیوونا .همیشه سعی میکنن این کار رو بکنن

...در اوج

...خلاقیتش بود

.و در اوج موفقیتش بود

.و همه میخواستن "مایکل" رو ببینن یا با "مایکل" باشن

.اون موقع هم خیلی بزرگ بود

.و بعدش ازت خوشش می‌اومد

...یکی از مهربونترین

...آرومترین و دوست‌داشتنی‌ترین

.و با محبت‌ترین آدمایی بود که می‌شناختم

.خیلی زیاد بهم کمک کرد

.تو کارم خیلی بهم کمک کرد

...به خلاقیتم کمک کرد

.با همه جور کار و چیز

.و از نظر جنسی هم ازم سواستفاده کرد

.به مدت هفت سال

ترک نورلند قسمت اول

میخوای روشنش کنی؟

.میخواد بخوردش

.من "وید رابسون"ـم

...خب من در بریزبن استرالیا به دنیا اومدم

.و سومین بچه از سه بچه بودم

...بابام یه مدت تو کار ساخت‌وساز بود

.بعدش توی تجارت میوه رفت

خب وقتی بچه بودم .چند تا میوه‌فروشی داشت

...و مادرمم باهاش کار میکرد

.توی تجارتش بود

.سلام من "جوی رابسون" مادر "وید رابسون"ـم

...خب، ما عضو طبقه‌ی متوسط

.جامعه استرالیا بودیم

.روی سه هکتار زمین زندگی میکردیم

...اسب و بز داشتیم

."و یه سگ به اسم "سالی

قراره کجا بره؟

!اینجا

.شین" یکم بزرگتر بود" ...نُه سال و نیم

...بزرگتر از "وید" بود و

وقتی "وید" به دنیا اومد .وارد مدرسه ابتدایی شده بود

...فکر کنم که خونه‌ـمون یه طبقه

.و سه خوابه بود

.استخر داشتیم

...همیشه تمام خانواده دور هم جمع بودن

و اونجا مهمونی میگرفتم .و مهمونی استخر داشتیم

.از اونجا خاطرات خیلی خوبی داریم

.شنتل" خیلی بهش نزدیک بود"

سه سال فاصله سنی داشتن .و زیاد با هم بازی میکردن

...وید" همیشه"

.پسر خیلی حساسی بود

...چندان پسرانه نبود، زیاد دوست نداشت

...برای خوشگذرونی و بازی کردن بسکتبال بازی میکرد

...اما اگه میتونست انتخاب کنه چه کاری انجام بده

...کتاب میخوند و موسیقی گوش میکرد

...یا می‌رقصید میدونی

.تا اینکه بره بیرون و با دوستاش فوتبال بازی کنه

...اون کوچکترین بچه در این منطقه بود

.پس هیچکس رو نداشت تا باهاش بازی کنه

.پس اون و من خیلی بهم نزدیک شدیم

.زمان زیادی رو با هم گذروندیم

!یک، دو، سه! برو

...یادمه یه روز اومدم خونه

.و فیلم ساخت موزیک ویدئو تریلر همراهم بود

یکی بهم گفته بود که .تبدیل به یه چیز کلکسیونی میشه

...چندان طرفدارش نبودم

.اما یکم از آهنگشو دوست داشتم

...وقتی اون نوار رو دیدم میدونی

.همه چیزو برام تغییر داد

.این آهنگ، نتونستم جلوی خودمو بگیرم که تکون نخورم

.یه جورایی منو آتیش زد

...میدونی یه حس اشتیاق در من ایجاد کرد

.و خیلی هیجانزده بودم

...یادمه که بارها و بارها

.این نوار رو تماشا میکردم

...مکث، دوباره پخش میکردم

...بارها و بارها و بارها امتحانش میکردم

...تا حرکات پیچیده "مایکل" رو

.بی‌نقص انجام بدم

...خیلی آروم شروع کردم به پوشوندن

..."دیوارهای اتاقم با عکسهای "مایکل

.و واقعا یه کاغذ دیواری شده بود

...خب

"پس در سرزمین "مایکل جکسون .میخوابیدم و بیدار میشدم

...تور جهانی "جکسون" همزمان شده با انتشار

."آخرین آلبومش به اسم "بد

.فروش خوبه

نیم میلیون نسخه روزی که .وارد بازار شد فروخته شد

...از زمان تریلر در پنج سال قبل

صنعت ضبط موسیقی تا به .این حد روی یک آلبوم متمرکز نبوده

...تازه داشت پنج سالش میشد

.و مردم مدام بهم میگفتن که کارش خیلی خوبه

.میگفتن باید یه کاری براش انجام بدی

...اون هفته یکی از دوستانم اومد پیشم و گفت

"میدونی "مایکل جکسون .برای تور "بد" به اینجا اومده

گفتم بله، راستش تو .فکر خریدن بلیط بودم

...اما فکر کردم خیلی بچه‌س بعید میدونم

...گفتش باید بری، حتما

یه مسابقه رقص هم هست .که باید ثبت‌نامش کنی

.جایزه نفر اول اینه که به دیدن "مایکل جکسون" میره

.مسابقه تقریبا یک هفته قبل از کنسرت بود

...و اونم نظر همه رو جلب کرد

.مسابقه در فروشگاه "تارگت" برگزار شد

،یه کلاه کوچیک رو سرش داشت .لباسای کوچیکش به آلبوم "بد" میخورد

.آرایشگرم براش درستش کرده بود

.راستش خیلی بچه بودم

...سال 2007 یا 8 بود

.و اون موقع پنج سالم بود

...اونا گفتن که نمیتونه به خاطر سنش

...رقابت کنه اما

.اما میذاریم به عنوان مهمان ویژه اجرا کنه

یکی از اون چیزای کوچیک بود .که رفت روی صحنه و همه چیز عوض شد

دیگه اون پسربچه خجالتی نبود ...و رفت روی صحنه

.و اونجا رو زیرورو کرد

.همه داشتن براش جیغ می‌کشیدن

...و در آخرش مدیر فروشگاه که داور بود

...گفت خب میخوای از اینجا زنده برم بیرون

.پس "وید رابسون" رو برنده اعلام میکنم

...افراد "مایکل جکسون" برای مصاحبه اونجا بودن

...و ازش پرسیدن

.اگه بتونه با "مایکل" حرف بزنه چی بهش میگه

.ازش میپرسم که میخواد برای شام بیاد پیشمون

.برای شام بیاد خونه‌ی شما

چرا میخوای برای شام دعوتش کنی؟

...میخوام

.میخوام بهم نشون بده چطوری میرقصه

.خب، این کار بزرگیه

میخوای برنامه رو ببینی مگه نه؟

بعدش میخوای رقصشو ببینی؟

فکر میکنی خوب باشه؟

آره؟ چرا باید اینقدر خوب باشه؟

.چون میتونم ببینمش - .آره -

...میدونی این کار کاملا غیرممکن

...این موجود از یه دنیای دیگه

...مایکل" بود و یهو ممکن شده بود"

.و واقعا داشتیم به دیدنش می‌رفتیم

.فراتر از حد تصور هیجانزده بودم

...یادمه که حس کردم

...یه درخششی تو قلبم بوجود اومده

.و تمام وجودمو دربرگرفت

.حس معرکه‌ای بود

...وقتی یه چیز جادویی میخواد اتفاق بیافته

.این حس بهم دست میده

.من "جیمز سیفچاک" ـم

.در یه شهر کوچیک به اسم "سیمی ولی" بزرگ شدم

.خیلی خوشحال و برونگرا بودم

.فکر کنم یه جورایی عملگرا بودم

.پدرم تو شرکت زباله کار میکرد

...پس یه شرکت زباله خانوادگی داشتیم

.که پدربزرگم راه‌ـش انداخته بود

...مامانم تو کار آرایش مو بود

و یادمه وقتی بچه بودم .همه‌ش تو آرایشگاه پرسه میزدم

...وقتی کار میکردم دورش بودم

.و کف اونجا رو جارو میزدم

.اسم من "استفانی سیفچاک" ـه

...من

.مادر "جیمی"ـم

...وقتی با پدر "جیمی" ازدواج کردم

دو تا بچه داشت .که ازدواج قبلیش بودن

...در اون موقع شوهرم وازکتومی کرده بود

.و فکر نمیکردم بتونم بچه‌دار بشم

...حدود سه یا چهار سال بعد از ازدواج

.واقعا دلم بچه میخواست

...خب، شوهرم برای من برعکس عمل وازکتومی رو انجام داد

.که اون موقع هیچ ضمانتی براش وجود نداشت

.خیلی خوش‌شانس بودم که بچه‌دار شدم

...یادمه که با داشتنش حسی تمام وجودمو در برگرفت

فقط بالای گهواره‌ش گریه میکردم .و اون همیشه حالش خوب بود

.اون عشق منه

.یه برادر و خواهر بزرگتر دارم

.خیلی بزرگترن

...خیلی زود خونه رو ترک کردن پس

.تنها بودم

...راستش یکی از دوستامون بود

...دخترش تو کار تبلیغات بود

...و با شوهرم و "جیمی" توی خواربارفروشی

...آشنا شده بود و گفت

.باید اونو وارد کار تبلیغات کنی

...خیلی نازه و به شوهرم

.کارت نماینده‌ـشو داده بود

...منم به نماینده زنگ زدم

...و وقتی "جیمی" رو دید گفت

.مثل پول توی بانکه. قبولش میکنم

.خب بلافاصله خوب پیش رفت

دسامبر 1986

مایکل"؟"

آقای "جکسون"؟

...روی صحنه تبلیغ پپسی

.با "مایکل" آشنا شدم

...یادم نمیاد

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left