The first 152 lines.
آتلانتا
هی! به آتلانتا خوش اومدید.
منم، اَل.
خب، اینم داستان محلهی منه.
فقط ۱۶ بلاک مربع بیشتر نیست.
اما یه دنیا تو خودش داره.
رویاپردازایی داره که میخوان خودشونو بکشن بالا.
و یه سری آدم کلهخراب که راه کج رفتن.
چی؟
وای، یاد اون روزا افتادم.
تو رستوران منم غذاهای خوبی داره.
کلاهگیس و بال اَل.
لیمو فلفلی، عزیزم.
شهرت، سکس و قتل داره.
اما دارم تند میرم.
همه چی از اونجا شروع شد که من و برادرم و ارنست...
و کولت و سِیج با هم بزرگ شدیم.
سِیج رو مادر بزرگش بزرگ کرده بود.
همیشه لوس و عطر زده بود.
بچه ننه!
ولی اون توله سگ کوچولو خاص بود.
خیلی زود "بنکهِد" رو ول کرد و رفت لسآنجلس.
و داشت موزیک ویدئو میساخت.
کارش حرف نداشت، ترکونده بود!
بعضیا فکر میکردن برای اونا برمیگرده، مثل ارنست...
که اسمش شده بود "ایست-اُ".
بعد یه روز سِیج بالاخره برگشت...
تا یه چیز جدید شروع کنه.
اسمشو گذاشت "هایواتر".
راستش، من "هایواتر" رو ساختم...
تا به بچههای محلهم...
یه شانس واقعی برای ورود به این کار بدم.
وقتی میگم "سفت"، "واو"، حواس جمع کنید.
کولت رو گذاشت مسئول.
اونم همه استعدادا رو از این ور و اون ور پیدا کرد.
اولیش هم ریگو، بچه ایست-اُ بود.
تست میکروفون لعنتی، یک، دو.
و معشوقه دوران بچگیش، پاپی.
چی گفتی به من الان؟
چته تو لعنتی؟
منو ببین. جدی میگی؟
دیگه هیچوقت با من حرف نزن.
حتی یه بچه بیخونه به اسم دِیویس...
که در واقع بچه خیلی خوبیه...
که عاشق تنها کسی شد...
که اهل اینجا نبود، اودالی.
اونم دلش پیش پسری بود که تو دانشگاه دیده بود.
اون که اموری نمیره.
منظورت چیه؟
منم نمیرم.
داشت عالی پیش میرفت تا اینکه یه حرکت اشتباه...
آخ، درد داره.
اوه، انقدر درد داره که نمیتونم تحمل کنم.
و بالاخره برادرزادهم، تَل.
وقتی تو خونه اوضاع بهم ریخت، اومد پیش من زندگی کنه.
به هر حال، "هایواتر" شد یه جای معروف.
جایی که یه نفر از کف خیابون...
میتونه با یه سوپراستار واقعی کار کنه.
و چیزی که تولید میکردن، خفن بود.
سِیج رو متحول کرد.
البته، اون و کولت دوباره شروع کردن.
و اون شروع کرد به اداره کردن دنیای سِیج...
انگار که برای همین کار به دنیا اومده بود.
ولی هیچی از اینا به مذاق ایست-اُ خوش نمیومد.
تو هیچی نیستی جز یه گنگستر بیارزش.
همیشه همین خواهی بود.
بهم بیاحترامی نکن!
و بعدش اون مرد.
خیلیا میخواستن اون بمیره.
و معلوم شد اون پسرک سر خیابون...
که همیشه اذیتش میکرد، مارکیز...
شاید پسرش بوده.
اون بود که تو این مدت به ریگو کمک کرد.
سِیج دوباره به اوج برگشته بود.
تورش حسابی گرفته بود.
و حتی با کولت نامزد کرد.
اما هر چیز خوبی بالاخره تموم میشه.
اتفاق بعدی همه رو شوکه کرد.
حتی منو.
سِیج اُدُم، شما بازداشتید...
به جرم قتل ارنست اکتاویو.
ببینید، من خیلی چیزا میدونم...
ولی حتی اَل بزرگ هم نمیدونه آخر این قضیه چی میشه.
هی، اون یارو کیف اون دختره رو قاپید!
لعنتی!
عوضی لعنتی!
سیج اُودوم، شما بازداشت هستید
به جرم قتل ارنست اکتاویو
هی، دستای لعنتیت رو از من بکش کنار، مرد!
هی، گمشو از من دور شو!
تو میدونی من کیم لعنتی؟
بفرمایید، آقای اودوم. چای بابونه است.
کافئین برای اعصاب خوب نیست.
آره، خوبم.
دارم حواسم به اندامم هست. آخه در تور هستم.
درسته. اوف!
از شماها زیاد گیرمون نمیاد.
منظورم اینه که وقتی به شما نگاه میکنم،
یه سلبریتی نمیبینم.
فقط کسی رو میبینم که تو یه موقعیت سخت گیر افتاده بود،
و کاری رو که باید میکرد، انجام داد.
و وقتی به شما نگاه میکنم، فقط کسی رو میبینم
که نمیفهمه داره چی میگه لعنتی.
پس شما و ارنست اکتاویو، ایست-او،
یه زمانی بهترین دوستای هم بودید.
با هم موزیک میساختید. با هم کار میکردید.
حالا میتونی وکیل لعنتی منو بیاری.
همچنین میدونم آقای اکتاویو با کولت جونز در رابطه بود،
قبل از اینکه با اقتدار برگردید آتلانتا،
و اون رو ازش گرفتید.
میدونم اون میخواست شما پسرش رو مثل خودتون به یه ستاره تبدیل کنید.
ولی باید بگم که اون حسابی ناراحت به نظر میرسید
وقتی با ریگو مثل یه مزاحم بیاهمیت رفتار کردید.
پس بذارید این رو به زبونی توضیح بدم
که شما بفهمید، هان؟
اگه هی منو امتحان کنی، به فنا میدمت لعنتی.
آره، چرا از پشت بهم شلیک نمیکنی
مثل همون ترسوِ لعنتی که هستی؟
شما حتی قبول کردید
یک کمک مالی قابل توجه از آقای اکتاویو
تا مدرسهتون، "های واتر" رو تامین مالی کنید.
یعنی، اگه بشه اسمش رو گذاشت مدرسه.
مثل بیشتر مردم آتلانتا، ما مطمئن نیستیم
اونجا چه خبره.
شاید بتونید منو روشن کنید.
شاید بتونید وکیل لعنتی منو الان بیارید.
سیج همیشه میگه "های واتر" یه مدرسه نیست.
این جنگ علیه مدرسهست.
مدرسهها باید محصولی رو تولید کنن
که با دنیا سازگار باشه.
تو "های واتر" تو رو یه خالق میبینن،
کسی که دنیا رو تغییر میده.
حالا، این مکان بعضی از مردم آتلانتا رو نگران میکنه.
ما میدونیم سیج اودوم چقدر قدرتمنده.
اون الماسهای نتراشیده رو میبینه،
وقتی بقیه اون رو یه سنگ بیارزش میدونن.
اون زیبایی رو تو وجود ما میبینه و به دنیا نشون میده.
اون فقط یه هنرمند بزرگ نیست. اون یه مرد بزرگه.
اگه یه آدم عوضی مثل ایستاو بیاد سراغم
بعدش دنبال زن من، دنبال مدرسهم
کارم رو تهدید کنه، اسلحه بذاره روی سرم
فکر کنم یه کاری میکنم
جهنم و ضرر، شاید حتی بهش شلیک هم بکنم
خب، قضیه اینه که
من سبکترین حکم رو برات میگیرم
که قانوناً بتونیم صادر کنیم
اما برای اینکه این اتفاق بیفته
باید با من صادق باشی
باید اعتراف کنی
به من نگاه کن
آقای آدام، خیلی مواظب کلماتت باش
چون ایالت جورجیا مجازات اعدام داره
No comments yet. Be the first to leave one.