The first 182 lines.
این سیستم مخابره دوطرفهس.
جزییات تازه از جنگ و درگیری در اروپا.
شبکه خانگی بیبیسی.
در این نبرد بقای تمدن به خطر افتاده.
امپراتوری باید به مانند یک مرد در حرکت و مقاوم عمل کنه.
صلح یا جنگ حالا در پیشگاه خدایانه.
باور داریم که نازیها و فاشیستها...
خودشون اینو خواستن...
و بهش هم میرسن.
این داستان جنگ جهانی دوم است.
اینکه واقعا چه شکلی بود.
شما رو روی ناوهواپیمابر میذاریم وقتی که کامیکازههای حمله میکردن.
شما رو با لشکر پنزر نازی داخل تانک میبریم.
برای آزادی پاریس با سربازان آمریکایی سواری خواهید کرد.
و با ارتش سرخ شوروی در حمله نهایی به برلین همراه خواهید شد.
این داستان بزرگترین درگیری و جنگ در تاریخ بشر است.
این جنگ جهانی دوم از خطوط مقدم است.
شعلهافکن رو خاموش کن.
۱۹۳۹.
آلمان زیر دست دیکتاتور نازی آدولف هیتلر بود.
باور داره که افرادش نژاد برتر هستن...
مقدر شده که فاتح اروپا بشن.
ارتشهاش از قبل وارد اتریش و چکسلواکی شده.
ولی جنگ جهانی دوم وقتی شروع میشه که به لهستان حمله میکنه.
وظیفهای که اول به گردن نیروی هوای آلمان، لوفتوافه میافته.
افتخار میکردم که در سن ۲۳ سالگی رهبر اسکادران شدم.
فکر میکردیم آلمان داره یه کار بزرگ انجام میده.
دنیا بلند میشد و توجه میکرد!
صدا خیلی بلندی اومد و درختها خم شدن.
و درست از بالای نوک درختها...
هواپیماهای سیاه بزرگ با علامت صلیب پیداشون شد.
انگار صدها عدد بودن.
برای بمباران ورشو به پیش میرفتن.
حسابی هرج و مرج شده بود.
مردم فرار میکردن.
همونجا دراز کشیده بودیم. خیلی وحشت کرده بودم.
لطفا برای یک اعلامیه بسیار مهم به گوش باشید.
آلمان به لهستان حمله کرده و شهرهای بسیاری را بمباران کرده است.
از همین الان، دستههای بیشماری از نیروهای لهستانی...
فتح شدند.
لهستان خودش این جنگ را خواست.
حالا لهستان به این جنگ میرسد.
بعد از سه هفته...
پایتخت لهستان، ورشور، به دست ارتش آلمان افتاد.
الو، الو. صدای ما رو میشنوین؟
این آخرین اعلامیه رادیویی ماست.
نیروهای آلمان وارد ورشو شدند.
یادمه اسبهای مرده و ساختمونهای ویران شده رو میدیدم.
خونهمون دیگه پنجرهای براش نمونده بود.
همون خونه بود، ولی نبود.
مادرم زد زیر گریه و بالا اورد...
وقتی که دید چه اتفاقی داره میافته.
واقعا خیلی شوکآور بود.
واقعا از قدرت نظامی آلمان سر درگم شده بودیم.
یه جور حس قدرت گرفت که ما هیچ پناهی نداریم.
انگار که توی تله افتاده باشی. راه خروجی وجود نداشت.
فکر کنم مردم فقط نمیخواستن بپذیرنش.
و بعد خیلی به تدریج ولی بیوقفه، شروع شد.
اتفاقی تاریک در لهستان اشغالی روی داد.
آلمانها بلافاصله وحشتآفرینی رو شروع کردن.
خاخام ارتدکس رو اوردن...
و به سقف کنیسه چوبی بستنش...
و به آتیش کشیدنش...
و پیرها رو مجبور کردن بدوئن تا نجاتش بدن.
و همه درست جلوی چشم من مُردن.
آلمانها خیلی خوب روشن کردن...
که دیر یا زود میخوان همه ما رو بکشن.
پس باید از خودمون دفاع میکردیم. باید از خونوادههامون دفاع میکردیم.
و همون موقع بود که تصمیم گرفتم وارد جبهه مقاومت لهستان بشم.
جولین کولسکی هنوز یه بچه مدرسهای بود.
ولی به زودی معنای کشتن یه مرد رو میفهمه.
ولی از آلمان، جنگ ظاهر بسیار متفاوتی داره.
برای بسیار از ما، یک آلمانی نجیب بودن...
به معنای عضو بودن در حزب نازی بود.
آدمهای خوب بودیم.
هیتلر برای ما اونجا بود.
پیشوای ما بود، فرستاده خدا بود.
در اینجا ایستادیم.
حاضریم...
تا آلمان را به یک دوران جدید ببریم.
یک مردم...
یک پیشوا...
یک رایش!
نقشه هیتلر ایجاد یک امپراتوری آلمانی...
با حمله کردن به کشورهای شرق بود.
ولی بریتانیای کبیر و فرانسه با لهستان پیمانی داشتن.
پس حالا اونا علیه آلمان اعلام جنگ کردن.
باید اخبار روز اروپا رو به اطلاع شما برسونیم...
اگه همین الان رادیوهاتونو روشن کردین...
بریتانیای کبیر اینک با آلمان وارد جنگ شد.
هر دقیقهای که حالا صرف تولید شد...
برای دفاع کشور و خونههای شما حیاتی ـه.
در پاریس و لندن، بچهها رو به فضای امن حومه شهر فرستادن.
مصمم هستیم تسلیم تهدید به خشونت نشویم.
فرانسه و بریتانیا ارتشهای مستعمراتی خود رو برای حمایت...
از آسیا و آفریقا فراخوندن.
در دنیایی از اربابها و بردهها...
ما باید آزادی و وقار رو نجات بدیم.
نیروهای متحد در سرتاسر خط ماژینو پخش شدن...
شبکهای از سنگرها و دژها در سرتاسر مرز آلمان.
تا هشت ماه دو طرف این خط مرزی فقط همدیگه رو تماشا کردن.
اولین مرحله از این جنگ بزرگ تموم شد.
و کاری که در لهستان کردیم، در انگلستان و فرانسه محقق خواهد شد!
بهار ۱۹۴۰.
آلمانها یه حمله غافلگیرانه کردن.
خط ماژینو رو دور زدن، و جنگل آردن رو رد کردن.
دوستام در لهستان جنگیده بودن...
و میخواستم جنگ رو ببینم.
هیجانزده بودم.
پانزرها به بلژیک...
هلند و فرانسه سرازیر شدن.
به ندرت پیش میاومد با مقاومت روبهرو بشیم.
روزی که رسیدن، یادمه که ترسیده بودم.
مادرم گفت، اوضاع داره خیلی، خیلی بد میشه.
جوونها رو توی خیابون دستگیر میکردن.
و دیگه نمیدیدیشون.
وحشتناک بود.
بعدش انگلیسیها با ماشینهای زرهی کوچکشون اومدن.
خیلی قدیمی بودن.
با یک شلیک از بین میرفتن.
انگلیسیها به سواحل دانکرک عقبنشینی کردن...
آلمانیها محاصرهشون کرده بودن.
گیر افتاده و بیدفاع بودن.
به دانکرک رفتیم.
بعدش یهو توی آسمون پر از یه سری هواپیما.
جیغ میکشیدن و روی این مردان بمب میریختن و به رگبار میبستن.
هیچ کاری از دستت برنمیاومد.
چه وحشتی!
انگلیسیها که گیر افتاده بودن آخرین تلاش برای تخلیه رو انجام دادن.
امروز عصر نزدیک دانکرک...
نیروهای متفق تیرباران...
و سلاخی شدند با هواپیماهایی که در ارتفاع پایین پرواز میکردند.
کشتیهای بیمارستانی متفقین نیز زیر حمله قرار گرفت.
تا گردن توی آب بودی. پر از جسد بود.
سلاخی کردن.
بعدش یکی منو بالا کشید.
نگاه کردم و بعدش جلوم...
کل دانکرک قرار داشت.
شعلههای بزرگ، دود و انفجار.
و با خودت میگی جهنم همینجاست.
و چطور نیروی دریایی سلطنتی با استفاده از هزار کشتی...
تقریبا ۳۵۰ هزار نفر رو برگردونده.
ارتش بریتانیا به زحمت به خونه میرسه...
و زنده میمونه تا یه روز دیگه بجنگه.
در مارگیت به خونه رسیدیم.
به نسبت خجالتزده بودم.
چون میدونستم اون گلههای آلمانی...
در اونطرف راهآب هستن.
در عرض چند هفته...
ارتش آلمان بیش از دو میلیون سرباز متفقین رو کشت یا اسیر کرد.
برای نازیها ۲۱ روز طول کشید تا بقیه فرانسه رو بگیرن و وارد پاریس بشن.
فرانسه تسلیم شده.
بریتانیا به تنهایی جنگ رو ادامه میده.
در برلین، هیتلر مثل یه قهرمان ازش استقبال میشه.
نازیها حالا کنترل بیشتر اروپا رو به دست گرفتن.
تنها بریتانیای کبیر سر راهشون قرار داره.
ولی نخستوزیر وینستون چرچیل جسوره.
در یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ هستیم.
میپرسی، سیاست ما چیه؟
سیاست ما اینه، در دریا، خشکی و هوا...
با تمام قدرتی که خدا بهمون داده بجنگیم.
پیروزی به هر قیمتی.
بدون پیروزی، بقایی در کار نیست.
هیتلر داره ضربه کوبنده نهایی رو آماده میکنه...
یه حمله تمام عیار به بریتانیای کبیر.
ولی اول، باید نیروی هوایی سلطنتی بریتانیا رو از بین ببره.
یکی بهم اینو داد، یه موجود لاغراندام به اسم اسپیتفایر...
و گفتش، یه اسپیتفایر هست، برو باهاش پرواز کن.
خدمه زمینی منتظرم بودن و بهم گفتن چطوری اونو روشن کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.